تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

بهارم گریه نکن، می­دانم زمستان متفاوتی را پشت­سر گذاشتی، اما آمدنت که تاخیر نمی­کند. می­آیی و باهم هفت ­نشان ِ سکوت را در سفره دست­دوز مادر می­چینیم، شعرهایش را از بر می­خوانیم و برای صبرش مکث می­کنیم. یاد آن نامه دو کودک ِ معصوم در سفر سال­های دور می­افتم؛ بند آخرش پسرک نوشته بود: " در دلم بود که آدم بشوم، اما نشدم". یادم هست هردو­مان­ خندیدم. نمی­دانم از خنده زیاد اشک در چشمان­مان آمد و یا چون ساده گریستیم، خندیدم. این روزها تقویم­های کهنه پر از پند شده­اند. کافی است دم­های ظهر که می­شود و خانه را آفتاب به خواب می­برد، بشینی دم حوضچه خیال. آنوقت او هی قصه می­گوید و تو هی می­خندی. می­خندی که پوست انداخته­ای. می­خندی که با لج­بازی هم که شده مدادرنگی­هایت را فقط خودت در مخمصه کودکی و خیال به دریا زدی تا جوهر زندگی­ات را آن­طور که قد احساست می­رسید، ترسیم کنی. و حال سی­ساله خواهی شد، بر بام اندیشه­های کودکی­ات. عصر که می­شود هی جارو بزن ایوان دلت را، برای پیش­واز مهمانانی که تو را در نقاب­های بلوغ­ات تصور می­کنی که دوست دارند.

 "دوست داشتن"! دلت ورق می­خورد. سکانس­های زن چهل ساله، نه پنجاه ساله، شاید هم بیشتر که می­کوشید تو را بی بذر عشق برویاند تا تکرار سرنوشت او نشوی. و تو چه کودک­وار فکر می­کردی می­دانی که این راه را هیچ کناره نیست. حالا در دم روزهای سپید، روزهایت نه که موهایت سفید می­زند. و فکر می­کنی که آبی آسمان اگر همه جا یک­رنگ نشد، لاجوردی لاجرم به تن­ات می­آید.

بهارم شکایه نکن که خط­هایت را این­روزها کمتر می­خوانم. آخر با جوهر اشک که بنویسی شفاف­تر از فهم من می­شود. چقدر غربت به چشمایت می­آید. پیش­ترها شنیده بودیم که "در غربت سخن­ها عاشقانه­ است". نمی­دانستیم سهراب هم در غربت بود که چینی تنهایش را سرود.

می ایستی درست در چهار چوب در، و از سیاست می­گویی. از این که این­روزها خانه­مان هم نقش بی­هویت خصم است. چشم­مانم به باران این هوای سرد هم عادت می­کند اگر خاک­ام غرورم را فراموش کند. از سه رنگ پرچم، نام حسین اش را فریاد می­کنیم، سفیدیش را به روی آنان می­بخشیم و سرخی­اش را در خون برادران­مان می­بینیم. پنجاه روز بیشتر است که از "ساحل سلامت" ام دورم. دلم برای خواندن دست­نوشته­هایش روزشماری می­کند. جای می­خوانم که از " تبار سپیدهاست". برای آزادیش دعا کنیم.

 

+ چهارشنبه 1388/05/28 .مریم. |

 

تا اين سخن‌ها را بپوشانيم

سخن خود را می‌شکستم هر روز

اما،

امروز با سخنم مهری بود

نشکستم! ...

 

 

از: مقالات شمس

 

+ پنجشنبه 1388/02/24 .مریم. |

 

 

"هنگامی که نیستی،

صندلی خالی­ات را لمس می­کنم

و اشیائی را که از تو سخن می­گویند

 

هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو می­کنم

به صدایت در درون خود گوش می­دهم

و نشانه­های عشق را دوباره کشف می­کنم

 

هنگامی که نیستی

خود را فقیر می­بینم، رنگ­ها کمرنگ می­شوند

همه چیز در انتظار غرق می­شود

و ساعت­ها از تپیدن باز می­مانند

 

هنگامی که نیستی، هشیاری را تقویت می­کنم

برای شناختنِ بخت یاری عظمت عشق

و زندگی مشترک!

 

مارگوت بیکل"

 

 این خطوط مبهم و جاری، مرا به نامه­های نیمایی­ات می­برد، حالا که آمدی تا تمام واژه­های شعرمان را زندگی کنیم، دلم تاب نمی­آورد، باز بی­قرار چشمهایت سجده­های بی­امان را صبح می­کند و سحرگاه در قامت بلندات باران شدن را نفس می­کشد. تو بیدار می­شوی و بر تب خواب من می­خندی! نمی­دانی این باران در هوای هفت­رنگ آسمان توست که می­بارد و آرام ِ دیوانگی لحظه­هایش را از سبزینه­ی چشمان تو طلب می­کند.

 تو می­آیی و از ماندن چیزی نمی­گویی و من در نفس­هایت دلتنگ شب­های سفر می­شوم. گام­هایی که بی ما طی می­شود و قرار است آرام­مان باشد. واژه­هایی که مبهوت ما بودند، سکوت می­شوند تا مبادا ریشه­ی ایمان­مان بلرزد. ایمان به داشته­هایمان که ما را در آینه­های رنگی غیر، زیبا تصویر می­کنند و برای جاودانگی­مان، ما را به پاکی پنجره نگاه­مان دعوت می­کند.

دلتنگ لحظه­های بی­هویت سال­های صبوریمان می­شوم و داشته­هایمان را در ایوان دل مرور می­کنم. خانه دل تکانی داشته­ها باور داری که سخت است؟ روزه­ی سکوت یا صبر یا نمی­دانم تلاش برای بهترین ماندن، لختی لحظه­هایم می­شود. به ساعت تحویل سال می­رسم، لرزش شانه­هایم را به یاد می­آورم که آرامش به وسعت همه را می­خواست و تک­نوازی آهنگ بی­دل این نگاه را، که به تعبیر شما هوای خنک­اش را گم کرده­ است.

مرور می­شود، مرور می­کنم ....

 

"اصالت سکوت
اين کلمات کهنه‌اند؟
مکرر و ملال‌آورند؟
سياه و سالوس‌بازند؟
می‌دانم.
بيا! بيا!
تنها بيا و بنشين ميانه‌ی سکوت‌،

خودت را، بالا بلند، تماشا کن. "

 

  به یاد می­آوری که کهنگی را دوست می­داشتیم. هرچه قدیمی­تر، جام گواراتر. اما این قلم ملال­آور شده است. نگو که تراش این قلم ساخته ذهن من است، سائیدگی سرنوشت در تقابل با واقعیت رویاهایمان او را این­گونه سخت کرده­است. آن­قدر که بهار هم جایش را به زمستان ندیده داده است. این بارش پیاپی باید پیام­آور سال متفاوتی باشد و من نمی­دانم به معجزه منحنی لبخندهایمان هنوز ایمان داری یا نه! اما من که طروات از همین آرام ِ عمیق می­گیرم. حتی وقتی ریزش ابر حائل نگاه­مان می­شود.

 

 آی دل! باز به بیراهه رفتی! مگر قرار نبود از بی­قراری وصال چیزی نگوی! از یک دنیا خوبی که طاقت کوچک­ترین مکث­هایش را نداری. زیبا بنویس رشته افکار گسسته من. دختری که این بهار را به بهای سال­های متوالی سکوت زندگی کرده است، حال نیز در باران­اش تعبیر دلدادگی می­کند. آری، دلتنگی جرم شاعر است. نیستم شاعره اما بگذار مجرم در هوای باتو بودن باشم.

 

+ سه شنبه 1388/02/01 .مریم. |

 

بهارم دخترم از خواب برخيز    شكر خندي بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه­ي ناز     بهار آمد تو هم با او بياميز

 

بهارم دخترم آغوش واكن     كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت     بهاران خنده بر لب آشنا كرد

 

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست     چمن زير پر و بال پرستوست

كبود آسمان همرنگ درياست     كبود چشم تو زيبا تر از اوست

 

بهارم، دخترم، نوروز آمد       تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را     تبسم كن كه خود را گم كند گل

 

بهارم، دخترم، دست طبيعت    اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاري    بهاری از تو زیباتر نیارد

 

بهارم دخترم چون خنده صبح           امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور          بهار دلکش آینده تو

 

                                                   فریدون مشیری 

 

  •     زمزمه ترانه­ "بهارم،دخترم" ِ بابا در کودکی، شور بهار و حس عزیز دختر ِ بابا بودن را  چون طراوت فصلی نو در جانم سبز می­رویاند و حال در بهار ِ نوینی خود را می­یابم. یافتن همیشگی­های اصیل به نگاه نو! آری، حالا از ترانه بابا گرفته تا لبخندِ گوشه لبان مامان همه برایم دنیایی مهر و زیبایی را به­ همراه دارد. حالا از نگاه بارانی خود در جمع نمی­هراسم و غرور سال­های بلوغ را پشت­ سر گذاشته­ام. حالا همیشه تشنه­ام! تشنه شنیدن شعرهایی که در کودکی حوصله احساسم نبود و امروز با آنها خود را مرور می­کنم و غرق داشته­هایم به شکرانه طبیعت، آیه­های صبر را زمزمه می­کنم. صبر بر آن­چه مرا به­ترین خودم می­رویاند و لبخند رضایت را هدیه لحظه­هایم می­کند. "و ان ­یکاد"ِ دل­دادگی بر سردر ِخانه خویش می­زنم و ماه­روی خود را به بهار خویش بزرگ می­شمارم. ماه­ من، مرا نگاه نو داد و نهال خفته جان مرا بیدار نمود تا ببینم آن­چه را که وسعت سینه­ام می­دهد و بگریزم از بند خواسته­های تهی خویش. او مرا چون شعله­های خورشیدِ مهر در مذاب تجربه­های عمیق و بزرگ زندگی صیقل می­دهد و من در سایه بزرگی­اش قد می­کشم.
  •  در آستانه نو-روز ِ طبیعت، به پیش­واز بهار ِ دل می­رویم و "مقلب­ القلوب" را در صحن ضامن­آهو با جان می­آمیزیم. هفت­سین سلام و سفر را در نوای نقاره­های خانه دوست به میهمانی سال­های هجرت از خویش -در شهر دور- جشن می­گیریم و دل­آرام یار خویش را آرزو می­کنیم. ده تسبیح سبز به شکرانه شور عشق در جمع زائران حرمش پخش می­گنیم و عیدانه، سرور را بر تنگ آب و ماهی به یمن تبسم وصال، میقات­گاه پیمان­های همیشه خویش در دعاهایمان زمزمه می­کنیم. باشد که آرامش قرین لحظه­های دوستان و دوست­داران شود.
  •  و این چهارمین بهار "هوای­ خنک­ استغنا" در نسیم زمان، آن­چنان گذشت که من، نه منم! منی که در هوای بی­نیازی دم لاهوتی می­زدم، سه­خوان از هفت­خوان رهایی را پیمودم و در حادثه وصال، خود را رهاتر یافتم. دوست­داشتنی لازمه کمال، و رهروی همچو آب روان. می­نوشتم تا بخوانیــــــَم و لبریز حس با تو بودن، مانوس لحظه­هایم بود. مجال حضور در درس استاد شمس در این واپسین باز نیافتم، اما او که فکرتم آموخت هماره قرین­ام بود. و من آیه­های بکر را در چهار فصل طبیعت­اش هر روز رنگی نو می­یافتم و هر شب تا سحر یافته­های خویش را طرح هزار نقش قالی دل­ در اشک و سوز دل می­بافتم. و بدین ­سان درس سحر، معجزه آرامش­ام بود و آهنگ دل، لالایی خواب­های بیداریـــــَم.
  •  خدا را شکر می­گویم که در آستانه سفر، چشم دیده­ام را، بر حقایق گشود و مهر را شیوه نو در افکند تا ببیند داشته­های ریشه خویش را. دستان پرمهرشان را به حکم ادب بوسه می­زنم و زندگی سرشار از آرامش و شادی را برایشان آرزومندم. باشد که دخترِ بهارتان هماره حس عمیقِ بودن را در کنار شما زنده-­گی کند و دعای خیرتان مزین لحظه­هایمان گردد.

 

آمین

بیست­ و نهم اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

در جوار خانه دوست- مشهد مقدس

 

+ شنبه 1388/01/01 .مریم. |

 

خلاصه می­شوم در همین چند سطر ِ تهی

چیزی نمی­گویم تا به ابتذال روح دامن نزنم

همین روزهای امیدواری برای فردای بهتر ...

 

+ یکشنبه 1387/12/11 .مریم. |

 

 

سکانس اول:  با تـــــو تنهاتر شده­ام.

سکانس دوم: تنهاییم را با تو قسمت میکنم. سهم کمی نیست، گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست.

سکانس سوم: با تو تنهاتـــــــــــــــــــــــر شده­ام.

 

+ دوشنبه 1387/10/30 .مریم. |

 

آنقدر به آیه­های ندیده­ات مومن شده­ام که وعده­های غبار گرفته­ات را هم می­ستایم. دل­ام به امید لبخند رضایت­ات خودفراموشی می­کند. و هزار بار ظهورت را به لحظه­ای انتظارت نمی­فروشم. جام حیرانی به دست پرسش­گران بی­طاقت دل می­دهم. برف­ریزان را به شادی تمام دخترک­ان عشق جشن می­گیرم. مسیح را به ستایش تمام سال­های ایستاده برصلیب آب برهنگی می­نوشانم.

می­دانی در پس سال­ها بی­قراری امروز نامه­های نانوشته­ات را در زلال نگاهت خواندم و غزل­گوی سکوت ات در هوای سفر پرسه زدم. آخر می­دانی تمام دوستان علاقه­ام رفته­اند. دیگر هیچ مغازه­ای چمدان قرمز رنگ رهایی، در پشت ویترین­های غبار گرفته نمی­فروشد. اما من این­بار آخرین دخترک را که به ایستگاه عبورش رساندم، دستانم را به دستان سخاوتمندات می­دهم و با تو راهی سرنوشت می­شوم. قول می­دهم دگر از ترانه­های دلتنگی دختر­ان شرقی نخوانم، اما تو نیز در پرسه­های شبانه­ام شانه­هایت را مهمان دل­گرمی­ام کن. من هم بی­وابستگی­هایم به ضیافت چشمان تو می­آیم و برایت از چهار فصلی خواهم گفت که ما را به لمس طبیعت خواهد برد. طبیعت بکری که سبزی را از چشمان تو وام می­گیرد.

این لحظه­های آخر صعود تا قله خود، می­دانم که خسته تمام راه­های تنهایی خویش هستی. حتی می­دانم همیشه گرمای خورشید، مهر ِ سال­های دلدادگی­ات نبوده­است. سرخی پیشانی­ات در سوختگی همین روزهای مخملی باهم بودن به بلندای سرنوشت­ات روشن است. من کمی بالاتر، کلبه­ای را می­بینم که درخت روییده از جان خویش آن را ساخته است و من گه­گاهی پای نهال آن را آب می­دادم تا پیش­کش طراوت فردایمان شود.

حالا بیا و هوای دلی تازه کن، لبخند گل­­های بنفش،  زمزمه دل­دادگی­های کودکی با قل قل  آب و آتش مهمان امشب ما هستند...

 

+ دوشنبه 1387/10/09 .مریم. |

 

  • عکس­ات می­نشیند درست روبرویم، زل می­زنی توی چشم­هایم. به این فکر می­کنم که این سکوت مگر شکستنی است؟! صدای شکستن­اش سرم را درد می­آورد، با امروز شش روز است که این گیجی مبهم امانم را برده است. وای به حال روز مبادا...

 

  • می­خواهم در کنار تو آرام بگیرم. می­نشینم دم نگاهت و دل به حرف­هایت می­سپارم. برایم قصه می­گویی. "قصه­گو قصه رو وا داد، همه رو تو قصه جا داد..." وقتی خوب گرم گفتن می­شوی چشمانت راز گشایی می­کنند، در انتهای داستان " یکی بود، یکی هنوز هم هست..."

 

پینوشت:

          -  ماه من سلام.

          - دل من خیلی گرفته:   از اینجا بشنوید

 

+ یکشنبه 1387/09/17 .مریم. |

 

 

 

      باید می­شکست. نگاه رویایی آرزوهایم را می­گویم. باید می­شکست تا با واقعیت لحظه­هایم عجین شوم. نزدیکی­های صبح بود که از خانه بیرون زدیم. خیابان­های خلوت و باران­زده گرگ و میش مرا به پیش می­خواند. در خود مرور می­شدم. قرارهای شیرین گذشته، پیاده­روی­های طولانی، دلتنگی­های معصوم، تپش قلب در هربار سلام، گریز از هم­آغوشی. و حتی روزهایی که بی­تو این خیابان طویل را گز کردم تا در خود نیاز با تو بودن را سرکوب کنم. نسیم صبح مرا به هوای دوستان علاقه­ام می­برد. به روح خود خیانت می­کردم و چهره افسونگر دختری را می­دیدم که همیشه عاشق بود و از عشق می­گریخت. و جرعه­های شراب­گون و گس تقدیرش را چون خونی نجس از کالبد خویش بیرون می­کشید تا در ضعف بی­رگ جنون­اش عروسک­های رنگین­کمان علاقه­اش را به کل پاک کند. او کودک بود و چشمان قهوه­گون­اش دل هر عابری را گرم و داغ می­کرد و جوانه­های حریم­های تعریف شده را برایش سبد گلی می­کرد که شاخ و برگش سطور ترانه­هایش می­شد و لبخند­اش لطافت گلبرگ­های بهاری بود که در سفرهای خود می­رویاند. او با همه بود و اما گوهر جان خود را از همه می­پوشاند. حریر سینه­اش تکه­های بکر تنهایی بود که به همسفران خویش تقدیم می­کرد و هرکس در ظن خویش تصویر دلخواهش را برآن حک می­کرد. او تنها می­رفت و یاد دوستانش را در خرجین عبوراش کنار نامه­های به مقصد نرسیده­اش پنهان می­کرد. مسیر ادامه داشت و او آنقدر غرق رویاهایش بود که ندید دستانش از همیشه تهی­تر می­شود و داشته­های بی­شمارش­اش به حساب دنیای واقعیت­ جور در نمی­آید. چشمان خیره و منتظر اطرافیانش لرزش مهیبی بر اندام ضعیف­اش می­شد. نقاب سرد چهره­اش با اشک آشنا شده بود و داغی گونه­هایش و سختی صدایش او را به تهی­ای می­رساند که دیگر مطلوب­اش نبود. تب کرده بود و سالهای گذر عمر خویش را چون تلخی سرفه­های چرکین در هوای پاییزی اتاق­اش منتشر می­کرد. ساخته­هایش را می­دید که در ترازوی عمل­اش خالی بود اما حس ناب یک عبور تا ته صبر را گذرانده بود. او از ناکجایی خویش بازگشته بود و خود را شاد روزهای آزمون خویش، گامی فراتر از دیروز می­دید اما دستان خالی­اش چهره سالهای بی­حاصلی بود که نتیجه­اش تا به امروز باید به ثمر می­نشست. حالا به شب رسیده بود. شب­های نجوا و هم­آغوشی. شانه بیداری تا یک جهش به فردای ذهن، به واقعیت خیال. به خواسته­های که کمال را از خاکستر سالهای بی­خبری بیرون می­کشید و امید باز روییدن به اطلسی­های دل­خواه را می­داد. باید پوست می­انداخت و درد تحول را به جان می­خرید. او می­دید که همسفر ترانه­های عبوراش امتداد راهی را می­رود که حالا در مکث ثانیه­های پیونداش آن را فراموش کرده بود. فراموش کرده بود که مستقل از ما، خودش را زندگی کند. فراموش کرده بود که ایستادن در تجربه روزها، لذت رسیدن را از او می­گیرد. آینه­ای در برابرش گذاشت و تکه­های پنهانی خسته روحش را در جلای چهره­اش حلاجی ­کرد. آدمک­های همیشه­اش را بر زورق اندیشه­اش ­بوسید و ستایش آسمان­ها را قرین لحظه­هایشان آرزو کرد. باید آن­ها را می بخشید تا روح خویش را از بازمانده­های تصاویر حک شده بر سنگینی دل­اش رهایی دهد. امتداد گرمای تصمیم عاقلانه­اش لبخندی بود برای سخت کوشیدن و تازه ماندنش. و اینگونه بود که سرفصل تازه­ای از زندگی را آغاز کرد.

+ دوشنبه 1387/09/04 .مریم. |

دلم بهانه­ات را می­گیرد، می­دانی چشمان انسان حریص­اند، نداشته­هایشان را می­چینند دم ایوان تا برق­شان نگذارد خوشی­های کوچکشان را  ببینند. آنوقت قصه غصه­هایشان با سردی پاییز، معجون ِ تنهایشان می­شود. یادشان می­رود نقشه یک روز زندگی بهتر همه فکرشان بوده­است. تسلیم می­شوند به تقدیر و فال­گوش نظر مردم، سعی می­کنند راهشان را پیدا کنند. کاش بومی برمی­داشتیم و رویاهایمان را بر آن می­­کشیدیم تا فراموش نکنیم می­توانیم در سخت­ترین شرایط بهترین قدم­ها را برداریم. آنگاه می­شد در برق نگاه هم جان تازه بگیریم و باقی رویاهایمان را زندگی کنیم.  اینگونه حتم دارم تقدیر هم سر تسلیم می­آورد. مگر نبود که بودن ما کنار هم عاقلانه نبود، اما ما دنیایمان را با آجرهای احساس منطقی برهم نهادیم تا بی­کران قصر رویاهایمان را پی بریزیم. هرگز از یاد مبر که ما آمده­ایم تا متفاوت بهترین هم باشیم. من تلاش خود را می­کنم تا دلسرد طوفان­های طبیعی زندگی نشوم، تو نیز لطف کن و  بهترین خودت را زندگی کن.

 

+ سه شنبه 1387/08/07 .مریم. |

"سحر، سجاده و سعدی" را فقط در کنار تو است که می­توان یک دل سیر لمس کرد، نشست دم نگاهت و تمام نماز­های شکسته فراق را به قامت صبرت اقامه کرد. آخر می­دانی از رمضان پیش تا به امروز، تمام روزهایم با آمدنت، نذر چشمانت، روزه حاجات بوده­ام و برای آرامش بکر دنیایت، دعاگوی لحظه­های رویش به گل­های سرخ عاشقی­ات سجده کرده­­ام. حالا بازهم در تفکر سفیدات دلواپس لحظه­های نیامده فردا، باران شو. من در سرخی چشمانت رسم شیدایی می­آموزم و برای جاری شدن لحظه نور، شادی­های دل کوچک دریایی­ات را همراه می­شوم. همراه می­شوم در تبسم عروسک­های که کودکان احساسمان را بازی می­دهند، در مداد­های گندمی که یادگار سفرمان بوده­اند، از تمام آرامشی که سفر هدیه­مان کرد و  وان­یکاد­ هایی که زمزمه کردم تا غزل نگاهت آرام جوانه زند.  تمام خوشبختی­های کوچک من، قرار غرور تو. لطف کن و در پایکوبی خرمن های پاییز پیش­رو داس دلهره­ات را برسر مترسک تردید بکوبان و رقص­کنان به آسمان پروازمان راهی بجویی...

 

+ شنبه 1387/06/16 .مریم. |

 

PHP2970633

چشمانم را به باران تو دوخته­ام

ببار بر من تمام جنون سکوت­ات را

که من سخت دل­خوش آسمان توام. 

 

+ شنبه 1387/06/09 .مریم. |

  

"وقتی نيستی/بهانه می‌گيرد/دلم/تلخ می‌شود

چتر نداشتم/قطره قطره در خودم/می‌چکيدم

 

دست‌هام را صليب می‌‌کنم/

جلو ميزت/رو به زندگی/و هر چيز سخت

مصلوب ‌می‌شوم/با تاجی از گل

 

وقتی هستی

هيچ چيز کم نيست

خدا هم هست آن بيرون

جای پاش هم هست بر برف

چقدر رقصيده بود آن شب"

 

عباس معروفی

 

                                                                                                        

آهسته بگویمت، دیشب باکره­ای را دیدم، سجاده­نشین نگاه پدر روحانی، راهبه­ای که خدایش را گم کرده بود. برایش اشک ریختم، می دانی اشک چیست؟ بارانی که تو به من هدیه دادی و از آن روز اتاق تنهایی­ام، وسعت آسمان­ام شد. خدایم را قاب گرفته­ام، کنارهمان ابری که می­دانی. حالا طول و عرض اتاقم­ام را دیده ای، اما ارتفاع­ام را که از بر بودی، حیف، در بازی بالا و پایینی فراموش کردی. همان آسمانی که باران­اش تو بودی، رنگین­کمان اش من، حالا گوشه دنج پنهانی من است. لحظه­هایم بی­قرار می­گذرند تا تو بی­فکر، بی دل ، بی­نگاه بیایی و از هرآنچه دیروز در آسمان­مان نبود، نگویی. من بشوم کودک دل، تو قصه بگویی. تا صبح خدا را در آغوش بگیریم و به نداشته­هایش عشق بورزیم. آن­وقت تنهایی خدای بالای آسمان­مان هم بی­معنا می­شود. مدتهاست که به آرام­اش نرفتم، اما او خوب رسم شیدایی می­داند. نوایم کرده است. در شکل شکوه­هایم. در طوفان­ام و بهارم که بی­­شب باز می رویید. حالا من سجاده­نشین بهانه راهبه­ای شده­ام که می­داند، نمی­یابد و می­بارد. از این­جا­، کمی دورتر از تو، به یاد تو، در حوالی جنونِ تنهایی شب قدم می­زنم، شاید بیایی و دلتنگ کودکی­مان شوی....

+ سه شنبه 1387/03/07 .مریم. |

 

                                               

زندگی فرصت بس کوتاهیست...

تا بدانیم که مرگ...

 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ ...

که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...

 نفس سبزبهاری جاریست...

 

مهربان دورم سلام

دستانم و دلم می لرزد . غروب جمعه است و خانه سکوت تو را فریاد می زند. به یمن بهار دلق لعل بر دیده نهاده ام ، جانم اما آتشین است . به کدام نگاه حاضری و دیدگان سخت دلم یارای دیدارت نیست . می گفتی :" در سازگاری دم مبارکی می زنند "، امان از یادگار تو که صبر را به منجلاب رو سیاهی ام می برد . عزیز دورم ، سخت خسته ام . بارانِ نگاه حوصله ام نمی دهد تا با تو بگویم چه اندازه تشنه شیرینی کلامت هستم . در “هم-ساده- گی “ ما سفر مبهمی جاری است . به کدام حادثه دلی را در بی قراری خویش همراه ساختم، نمی دانم. اما این روزها ، بهای بی دلی ام را به آزمون تقدیر آرام آرام در خویش می بینم . آشنایان ِ دور ، از خود ، خویشم می خوانند و گویا من در بهاری دگر ، جامی دگر را اسیر چشمان نادیده گوهری می یابم که در طلب اش آرام ندارم . سجاده ام محراب خیالی قامتی می شود که به تسبیح هرآنچه تویی نمی چرخد . گویا طوفانی دگر در راه است و گم شدنی و نیست یابی . و گام مرا ناقوس حقیقت تا بیداری روح هنوز فاصله است و من مسیر را زندگی می کنم بی آنکه مقصد تو  را داشته باشم. ...

 

"من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم             چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم           همچو منصور خريدار سردار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم شرری                که به جان آمدم شهره بازارشدم 

درميخانه گشاييد به رويم شب و روز             که من ازمسجد و از مدرسه بيزار شدم 

جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم                خرقه پير خراباتی و هوشيار شدم 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد                   به دم رند می آلوده مددکار شدم 

بگذاريد که از ميکده يادی بکنم                  من که از دست بت ميکده بيدار شدم

 

دیوان امام"

 

+ جمعه 1387/01/09 .مریم. |

 

 


زیبا سلام !

زیبا هوای حوصله ابری است ...

چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

زیبا!

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم!

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد!

یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد

زیبا!

آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم

آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا!

چشــــم تو شعر

چشـــــم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا!

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز میشوم

زیبا!

ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچــــــرخانم بر حول این مدار

زیبا!

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

 فایل صوتی

 

                                 

                            

هوای خنک بهار ، استغنای مانوسم،  سلام !   

 

      در بهار روییدی و مرا از نگاه غیر رهاندی . با تولد تو بود که سبزی نگاهت بر تمام روزهایم گرمی لحظاتی شد تا خود را ببینم . بهترینی را که می توانم باشم . بهارم ، این چهارمین  سفره هفت سین است که زیر لب می خوانیم:" دانایی به احوالم ان، بهترین خودت گردانم ان . " چهارمین بهار است که صدای باران را ، حرم نفس هایت می خوانم و رویش خویش را در کنار گام های تو جشن می گیرم ! بهارم  ، لایق اشک های تو بودن انتهای دست های تهی ام است که هر شب در آسمان آرامش تو را می جویند .  در این هوا بود که دوستان نادیده ام ، دیدند تمام جنونی را که بی پروایی خواندیم اش و تمام دیوانگی را که ماه در شب قرص خویش مهمان لحظه هایمان کرد .

 

    از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است .

  

     پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من با تو بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه .

 

 

   ماه ِ من  انیس نفس های تو بودن سماء من است . باوری  که در طی گذشت زمان شکل گرفت و مرا و تو را همچنان استوار،  ستون های خانه ای کرد که رها، در کنار هم باشیم . خرسندم نیاویختیم از نگاه هم بند خویش و شادم که در حوالی خوش ِ بودن ، همچنان می تازیم و می بازیم و باز سرخوش از ترانه های بی هنگام خویش سرمستی می کنیم و رضایت را هرچند در نبرد روزهای تقدیر، لبخند نگاه هم، تقدیم لحظه های سکوت خویش می کنیم.  

 

    در امتداد سفر ، تحویل دل را به رویش طبیعت پیوند می زنیم . بهار را در چهار فصل تقدیر،زندگی می کنیم و امید و تلاش را اندوخته خزان خویش می گردانیم . با نگاه هم می روییم و جاودانگی رویش را تقدیم نگاه های آشنای رهگذران می کنیم . چه زیبا صبری است که در تقسیم شادی ها نصیب مان می شود . و چه خوش آیتی است که در کنار تو تفسیر بهارهای پیش رویمان خواهد شد.

     

                                            

 

از خدا میخواهم که هفت سین سلام و سرور و سادگی و سلامت وسعادت و سرزندگی و سلوک با مردم رادر سفره صداقتمان بچیندو جانمان را با صفای قرآن وچشم دلمان رابه روشنی آب و آینه بگرداندو ماهی خیالمان رادر کاسه اندیشه بچرخاندو دستمان را آنی از دامن معرفت آموختگان عشق و عرفان کوتاه نگرداند

بدان امید که هر روزمان نوروزی دگر باشد

 

 

+ دوشنبه 1386/12/27 .مریم. |

                                                        

                                                             

     -  اتفاق افتادو من به پایان باران رسیدم

 ازکسی میپرسم ابتدای باران کدام چارقد آبی است

 

نگاهم نمی کند ، میگوید

 

خیر سر مجنون لیلاست           

 

می خواهم بترسم ازاین همه بی کسی که به باران نمی زند    

 

می خواهم بترسم که کوچه به باران نمی رسد

  وباران به لیلا 

هنوز ازدیروز خیلی نگذشته  

 

ومن احساس می کنم دوازده ساعت دیگر اگر نه من  مریم حتما پریشان میشود

 

می خواهم بترسم ولی به گیسوان تو دخیل می بندم

 

 وتکرار می کنم     اشهدان لا اله الا لیلا 

 

                                                                      دکتر علی طلوعی -

                                                               

نه مستی است که بر ما می رود

چشمانم را که باز می کنم ، تصویر خواب هایم را میابم . امروز ، فردایی است که خود نقاش بی نقش اش بودم . قلم ام برهنه ، نمایی از من نمی دهد . باید تمام آیه های پریشانی خویش را مرور کنم . گفته بودی انتهای چار قد باران ارغوانی است . خنکای صبج نشانم نمی دهد . راستی باران که می آمد ، چشمانت را به کدام شبنم حضور رسانده بودی ، بوی نعناع می آمد و دستان بهار . اما نشانی از گل های هم نام ِ بی دلی ام نبود . در پیوستگی یاس ها ، انشعاب بی کسی امانم را برده بود . با خود می گفتم خدای را که خودآیی سزاست، تنهایی نشان بی کسی اش نیست.

     حس سبز روییدن ، در خویش پیله تنیده ز خود دریدن . عبور و مکثی نیاسودن . در انتهای سفر ، به صبح همیشه گریز اندیشیدن ...

   می بینی ، اگر سکوت محو پنجره های مشبک تقدیر  می شود از هجوم تازگی هاست . کودکم به شیوه ای نو تولد می یابد ، هنوز تا بلوغ خاطرم  یک ، نه ! چند جهش جاری است و من در جاده هر غروب شمارش مکث خود را مرور می کنم . از " فتنه " هایی که پیر در سفر آیت " آزمون" ام داد . از رهایی که برگزیدم و به شش گوشه هستی ، نشناخنه ، مست اش گشتم . از آینه هایی که غبار می گیرند و سنگ های که شعاع مخملی احساسم را ضخیم تر می کنند تا نیاویزم به بند کوته غیر . ...

    زن بدنام شهر ، نوای " یارب" ام می دهد ، قبله ام را خاک ِخویش تیمم می کنم ، سنگ مزارش را می بویم و برای تمام  روزهای صبوری ابر و بارش خاموش باران دعا می کنم . کودکم را در آغوش می گیرم و همقدم بهانه های ساده ام به چشمان سبز بهار می رسم .

+ یکشنبه 1386/12/19 .مریم. |

 

     برای "قاف" عشق چه فرق می کند وقتی حرم نفس هایش من باشم یا نه !  ناب نام عشق همان است که وجود دارد، بی دلیل ، بی مقصد ، جاری ! همین امشب مرا به خاک بسپاری یا نه ، حرمت هرآنچه هست ، به حکم طبیعت وجود خواهد داشت . _ هــــــ ا ی !! من و ذکر عشق !؟؟ _ چند صباحی است که قلم ام را گم کرده ام . آن مجنون شب می گفت :" پیله و تار تنیده از حصار خویش را باید درید ." می ماند گام بعد از استغنا ، که هیچ داشتن هیچ است و بی هیچ دلخوش لحظه دیدار دویدن . حالا همه صراط هایم بی صبح قدم بر می دارد و من در امتداد مسیر سایه نگاهی را می بینم که کمی مایل به کودکم ، شبیه من نیست .  می خواند و می مانم . می ماند و می لرزم : " سفر از هیچ به سوی همه چیز – لنگ لنگان می روم ، همسفری می جویم  " . و منی که بی همراه به محو سکوت جاده خو کرده بودم ، چگونه سبز چشمان تو را تاب آورم . در تو  نماز بی وضو یازده رکعت دلدادگی شب می شوم و نافله بی زمان روز . حالا سجاده ام نفس های تو می شود و سجودم محراب پیشانی تو . و من قاف عشق را در آغوش تو به معراج می برم و سرگشته تر از خویش سلام صلاة ام را با طعم نگاه تو به پایان می برم . حالا مسیح زبان الکن ام  در روزه های سکوت ام شود یا نه ، همین که تو آرام تقدس مریم شده ای مرا بس است تا تمام شب روبرویت بنشینم و هیچ نگویم ... .

+ سه شنبه 1386/11/23 .مریم. |

 

پینوشت یک : برف نو سلام !

پارک ساعی

پینوشت دو :                                و برف  

                                        گفته بودی با اولین بارش برف

                                                           همدیگر را می یابیم

                                                 گویا این تابستان بود که تب کرده بود

                                                  و پاییز را به حوالی جنون کشاند

                                                          به حتم

                                                با رویش بهار

                                                            جوانه شور

                                                  به نگاهت سبز خواهد شد

                                                                                            < 17 دی ۱۳۸۵>

پینوشت سه :   <پدر عزیزم  ! ندیده، دلتنگتان شده ام....>

پینوشت چهار :  <این همه بهانه میان من و خدا و تو!>

پینوشت پنج :  بار هستی .... !!! در بهت نگاهت شکستم !

 

+ شنبه 1386/10/15 .مریم. |


خدایانم را به کلیسا می خوانم
امروز هم می تواند  " یک شنبه " باشد با بارانی که می بارد
یک به یک مقابلشان می نشنیم
این خدای من است ، او که روح مرا از نو آفرید
کشیش اخم می کند
خدای خدایم  لبخند می زند
ما به بازی   ماه و نگاه  سکوت می کنیم
نگاه می گرید ، ماه می بارد
تولد شکل می گیرد
صلیب می درخشد
مسیح جام می نوشد
…..


موسیقی آرام سکوت را می شکند
هیچ کدام پلک نمی زنیم
اشک مضراب دارایی مان می شود
" یک فنجان ماه ، لطفا !... "

...

+ سه شنبه 1386/10/04 .مریم. |

 

خنکای حوض دستانم را مسخ می کند ، ماهی را آب می دهم ، سبزه را نور . لبخند تو را می کارم ، طراوت خورشید را هدیه می برم ، کودکم تاب می خورد ، باغچه می رقصد ، سیب در چارقدم سر می خورد . چشمان ِ تو بهارم می شود . ..

 

  به باغ همسفران ...

 

+ پنجشنبه 1386/09/15 .مریم. |

 

 

یک شنبه کلیسا

-------

معبد در عود 

خدا در نیایش

من چشمان تو را می بارم

 

پدر جام سرمستی می نوشد

هم سرایان  زندگی می نوازند

من  مهر را در تو می یابم

 

به عید پاک

و میلاد مسیح

یک نفس باقی است

 

صدای ناقوس می آید

از هزار رنگ پاییز

سرخی جنون اش با من

 

امتداد سکوت

ساحل آرام

من و خدایم!

 

 پینوشت : [227. یکشنبه کلیسا] ---->

 

+ جمعه 1386/08/04 .مریم. |

 

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

 

هلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

 

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

 

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

 

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

 

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

 

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

 

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

 

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

 

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

 

هدیه  مرضیه  

باران نام دختر من است . دلتنگی های که بارید و مرا آبستن حس عزیزی کرد که تو عشق نامیدیش و من هرچه خودم  را و تو را و باران را مرور کردم باز به نام اول خدایمان رسیدم . همان چشمانی که مرا به ضیافت تو رساند و دستانی که گرمای حضورم بخشید. مگر می شود سرگشته  تشنگی بهار شد و دم از سبزی خیال مزرعه های جنون نزد . راست می گوید مترسک ، من این آبی آرام را ، این دریای پر تلاطم زندگی را در داس پر دلهره تو بارها و بارها معنا کرده ام .بهارم ، آسمانم گم شده بود و تو خنکای استغنایش شدی !  من در تو می روییدم و خود نمی دیدم که چه سان در سکوت ام ریشه می کنی و نجیب ، خیره ، درد  در مضراب چهار فصل به سماء جان می نشینی و مرا- کودک خیالم را و تو را- آشنای نقطه های  مبهم وجودم را به جشن چشمانت راهی من تا من می کنی . عیدانه در نگاهم ماندی و چهل صیام مستی ام را فاطر لحظه های ناب حضورت به جشن آیت های بی نشان خویش جاودانه خواندی . میلادم نه به سال شمار  روزهای بی خویشی و طغیان ، بل به قدر شب بیداری ، به مرز لرز هوشیاری ، به تب سرد جنون ، به شادی رویاهای صادقه ، به ذکر کودک گل فروش و به یمن شب های سرد و سوز و سبز تا همیشه تقدیر شاد است . مهر را مهری جز تو نیست . به آرامت شکر .

 

پینوشت یک:  بیا این بار پشت به هم بایستیم! و بی بهانه برای آمدن باران دعا کنیم

پینوشت دو :    من باز دیوانه ام مستم.  باز میلرزد دلم دستم

پینوشت سه :  پایان بزم - "برای مریم... که روزی بچشد خنکی هوای استغنا را ..." 

 

+ شنبه 1386/07/21 .مریم. |

 

اینجا جز خطوط درهم پناهی نیست

 

خنده ام می گیرد . خرسندم . می دانی من لب فرو بسته ام بر خودم ، و می پندارند این آبی آرام صبرش را به حراج دل های رهگذر سپرده است . همین سحر چشمانم را بر نگاه ات بستم و تفائلی برای سکوت این دل ناکجایی زدم . " سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور است / که کام بخشی او را بهانه بی سبب یست " می ماند لرزش دستانم و سر به هوایی های ساده تو . نباید در نگاه آینه چیز زیادی تغییر کرده باشد . من ام هنوز آن طغیان گرم حضور . همو که می رود تا بارانی که می گفتی هیچ گاه دیر نمی کند و من ترسیم هفت رنگ ، رنگین کمان اش را بارها دیده ام . راستی اگر خیالت آفتابی شد بارش جنون اش با من . قول می دهم خیس لحظه های کودکی ام ،تا همیشه رها بمانم . چون قاصدکی که در سفر کفش هایم را جفت کرده بود . اول پنداشتم روز آمدن تو نزدیک است . حالا دیده ام که تو هیچ گاه نمی آیی و طول سفر من تا رسیدن موعود سالهای بیش از این تردید، طاقت تردد رویاها را ندارد . راهی می شوم . به راهی که بهترین خودم باشم . تو هم شب های مستانه ات را برایم نامه های نا نوشته کن . شاید کتابی شدیم به کوتاهی زندگی و من عشق بی عاشق تو شدم . تو هم در همین حوالی پرسه های هرجایی اگر دیدی شبنمی بر جا مانده  یادم کن . من هم باران که می آید، همه پاییزی های برگ ریزان به یادت خواهم بود ." به مستان نوید سرودی فرست / بیاران رفته درودی فرست " ما نیز رفته ایم ....

 

"الهی بی نشانم به نشانه هایت"

 

+ جمعه 1386/06/30 .مریم. |

 

                                                                 

هنوز چند روز به بانگ ربنا مانده بود که آمد ، متین و آرام ،نشست کنار حوضچه دلم . تو انبوه جمعیت و صداها نگاه مون بهم بسته می شد . بهش گفتم : " آمدنش با خودت نیست ، اما وقتی وارد شدی دیگه بیرون آمدنش رو خودت نمی تونی " با لبخند آرومی که داشت بازهم زل زد . نگاهم رو ازش گرفتم ... آخه می دونی وقتی یکی که برام خیلی عزیزه رو می بینم یادم میره چقدر حرف داشتم برای گفتن . سرم رو می اندازم پایین . اون هم مشغول نافله اش می شه . حالا راحت تر می تونم یه دل سیر نگاهش کنم . خودم هم می دونم این اولین و آخرین باره که می بینمش با این حال تلاشی نمی کنم که تو نگاه اش گم نشم . سیب ها رو از تو حوض جمع می کنم .سرخ ترین اش رو می زارم کنار . هنوز بلند نشدم که از اونور حیاط به طرفم میاد و آروم می گه : " اجازه می دید روتون رو ببوسم !" تا به خودم میام دم در با نگاهش ازم دور می شه . من می مانم و لبخندی که حالا روزهاست بدرقه سلوک اش می کنم . برای ماندنش تلاشی نکردم . همیشه این منم که مانم و ماندگاری رو طلب نمی کنم.  دعای سحر رو به یادش زمزمه می کنم . برای اویی که همراهش نشدم .... مامان گلاب رو میده دستم ، میگه صورت ات رو باهاش بشور ، اول ماه سبک ات می کنه ....

*   شب به گلستان تنها منتظرت بودم .......

نوای رمضان استاد شجریان

+ جمعه 1386/06/23 .مریم. |

 

                                                            

        "مادر"م شاعره ی شادی بود ، و نشاط اش همین بس که آزادی بر در خانه دوست بنشاند و غبار اسارت از دل بروباید . او  رها بود و به فصل نو ، ایمان داشت . قد احساس اش مردانگی سختی بود که همه را به قیام می خواند و طنین صدایش شهد شور مردانی بود که در راه آرمان های خویش ، از جان خویش می گذشتند و پرچم استقلال خویش را برفراز اصالت غرور  می نشاندند .

       " کودک"  ام روح سرشاری بود ،  شیطنت معصوم اش جولانگاه عواطف و تفکری بود که آنِ مرا در خود نزدیکتر می یافت . نهال بکری که در تابش شوق و طنش فصل آغازش می رویید و دستان بهاریش رابه چهار مضراب خزان و کران ، کران و خزان می سپرد . در پس هر ناز ، نیازش به تمنا می نشست هر آن تشنه تر از پیش به شوق می باخت . و اندیشه را جز در سبزینه گیاه دوست نمی رویاند . او سرگشتگی ای جز دلدادگی نبود.

     " بالغ " ام مخمر طعم گس دوری و دارایی بود . در توازن تب لازم و ملزوم به آراستگی گام بر می داشت و شب را به سلوک آدینه به طلوع می نشست و از داغی جنون لحظه هایش دم نمی زد . می خواند و می ماند و سخت می خندید . نقاب سنگین سالهای گریز و پرهیز از او ظاهری آرام با درونی ملتهب ساخته بود که فرازهای کمال اش را سخت – آسان در پس هم می گذراند و به جویبار خنک آب می پیوست . هماره در راه بود و خود بیراه . نشانی از لعل یمانی اش نمی خواست جز ماهی های خیال در  وسعت آبی آسمان . او رساترین سکوت کودکم بود.

 

 و " من "  این گیاه سبز روییده در حوای استغنا ، سرخی سیب را قلم " تا رهایی " خویش ، رستگاری مزین به فریب آدم ، امروز فریاد می زنم و ریشه های رویش فصل را رقم خواهم زد ....

 

 پینوشت : سرگشتگی

 

+ دوشنبه 1386/05/29 .مریم. |

 

     در آستان توام ، شادم

                                                               

          ریشه هایش را از خاک گرفتم ، گلدان خیال دیروزهایم دگر جای روییدن شکوفه  امید های کهنه نبود و او را که تمام سبزی روزهای تولدم بود به آب ، این شفاف وسیع ، این طغیان ِ منشعب شده در تن موج سپردم . و بالندگی رویش را در نگاهش باز به تماشا نشستم .  شور و شعور را حلقه شادی دستان نجیب اش رهسپار همان سفر های همیشه " تا رهایی" بدرقه دلتنگی و دلهره آراممان کردم . حالا صدای شستن ظرف های  آیدا و چکه چکه های آب لب حوض تمام شادی روزهای من است . ماهی های سرخ و هندوانه های در بسته صد دانه ترد ، قل قل سماور عزیز و خیس حیاط آقا جان ، و انتظار گام های مسافری که هنوز در سفر است ...

 

+ دوشنبه 1386/05/15 .مریم. |

 

" چه بگویم ؟

چیزهای واقعی ...

دیگری !

اهمیت حیاتش

با او سخن گفتن ..."

                           مهدا

 

"میرا"

میرای من ، میرا ! کجاست جای رهایی !!؟

    میرا مرگم دادی ، زهرم دادی ! زنده ام کردی ! دستان خالی ام را چه کنم !؟ شوق جستجویت را ! خلاء سایه هایت را ! میرا سخت خسته ام ! هرروز به شکلی نو ، به تصویری همه ، می میرانیم و باز می رویانیم ! میرا اشکم را گرفتی ! مهرم را خاک نمودی! کودکم را بالغ نمودی ! مرا چه سرد ، چه داغ ، چه تب ، چه تنش به استخوان زلال ، ضعیف  ، خار  نمودی ! میرا نگاهی ندارم ! آهی نمانده ! تلخ سنگین ام! سنگین از نفاب های این سالیان دور ! از تولد تو و منگی خود بودن ِ من ! میرا بمیرانم! باز بمیرانم !ا بسوزانم ! شعله ام کن ! تهی ام گردان ! امــــــــــــــا در مـــن رهـــــــــــــــــایم کن !!!!!!!!!

 

 

....

  تولدنام " میرا " در ذهنم ... نمی دانم از کجا آمد !!!؟ دنبال معنای لغوی اش می گشتم که به × اینجا × رسیدم ! برایم جالب بود کتابی به این نام هست ! و البته زیبا ! اما هنوز معنایش را نمی دانم! شاید به زودی این کتاب را خواندم ....

 

میرای کریستوفر فرانک را خواندم ...

 

+ چهارشنبه 1386/05/10 .مریم. |

 

                                                                            

باران هیچ گاه به پایان نمی رسد

تو در کدام بارش زلال خواب می دیدی اتفاق آبی عبور را

ابتدای باران  عروسک گلی است و روح باران که او را لیلی آفرید

مجنون طریقت لیلی است ، لیلی رطب خیس خیال !

باران در همین کوچه نجیب ، آرام کمین کرده بود

در آبی چشمان او ، با آن همه سکوتی که دیشب بارید

و کوچه را غرق پاکی کرد

هنوز تا فردا یک شب بارانی مانده

شاید هم همان چهل شبی که می شمردم تا بیایی

و به صبح ، به شبنم مانده از شب پیش بر برگ قامت ببندیم

حالا چهل گیس لیلی هم عطر " ضریح بارانی " را می دهد ...

 

  روزنوشت :

دلهره ای آرام تب دارم کرده بود و دستان بهار - نجیب- مزارم را می رویاند ...

پیش از موعد آمد و از ماندن جنون چیزی نخواند . آمده بود تا بی قرارتر شوم ...

تمام گرمای روز در منگی تابستان در راه طی شد ...

 نگاهم سنگین است .همین !

 

 

+ شنبه 1386/04/23 .مریم. |

 

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول

 

 

 

 

 

 

 

                                                                             برمی گردم ....

 

+ جمعه 1386/04/08 .مریم. |

                                                                   

        جایی که آدم و حوا هم را می بینند

" بی تو  ، آبی یم !  "

" I am Blue without You

 

چشمان آبی اش نظرم را می گیرد ، زنی روس با گوشوارهای سفید ! سردی نگاهش برایم از سالهای سفر آشناست . به عادت  بلوغ از علاقه مندی ترانه های روز می خوانیم ! می گوید: " آبی یعنی فقدان ، یعنی مرگ ، یعنی خلا نبودن ! یعنی التماس رویا !! "می گویم :  " آبی آسمان چه ؟ ! وسعت دریا !! ..."  تلخ می خندد :  " بی او ، دریا ، آسمان ، آبی است ! "  یاد سرخی غروب های ساحل میافتم ! باران های که بی تو بارید و روحم را به شرجی ترین ساحل نیاز برد و من -مغرور ، شرقی ، ... دم نزدم ! عکس داغ خورشید در آب های لاجوردی جنون ، تپش گام های مردان بی بدرقه شب و یک آن مکث ! به حرمت تمام روزهای که هنوز استوار کودکم را می پرستیدی و من شانه هایت را نمی دیدم که در هوای باهم بودن جاده های سکوت را قدم می زد ! چون همیشه خودم را سخت در آغوش می گیرم !( تا رسیدن به قلب هر زن ، حسی زنانه لازم است !) خودرا تا حوا بالا می کشم ! سنگ نشان آدم در نظرم می گذرد . به خاک می رسم و دستانم بوی زمین می گیرد ! گیاه من " بی ریشه " در یک فنجان لب شکسته رویید ، من او را به خاک سپردم . این روزها سبزیش مرا تا نگاه تو می برد و رویش هر برگش تولدی نو در تمام من است  ... به خودم که می آیم  دود اش همه خاکستر شده ، نفس کم می آورم ، بسته سیگار جدیدی را باز می کند ، یک نخ اش را برعکس سرجایش می گذارد به امید روزی که آن تک نخ ، نشانه برآورده شدن رویاهایش باشد ! نخ بعدی را روشن می کند !  زیر لب نام ات را تکرار می کنم ، می دانم که من با تو سبز م !

 

بوي گل را از اینجا بشنوید ....                                                                         

+ سه شنبه 1386/04/05 .مریم. |

 

به آسمان که خیره می شوم ، نگاه ام را بر چشمک ستاره های عاشق می بندم . نور اش خیره  ام می کند ، می دانم او هم ستاره ایست که ما در نزدیکی خود ماه می نامیم اش ... چقدر سعی کردم ظهر های داغ به خورشید زل بزنم و چشمانم همه اشک شد .... اگر ماه هم نبود دستاوریزی نداشتم برای شب های چنین طویل و راز های که جز سکوت مامنی را نمی یابند ...

 می گویی نگاه ام به دلخوشی های زندگی بسته است ...) آه اگر بدانی با آمدنت انتهای چهار قد کهنه ام به خار های بینام و نشان جنون ریش خواهد شد ... ...(

 راست می گوید ماه ،من با این نازکی خیال  نباید به نداشتن داشته هایم بیاندیشم ... آخر می دانی هنوز هم ایمان دارم تو پایان من نیستی ! روح سرکش من هرچه پیر تر می شود تشنه تر رویا می بیند تمام راه های راکه نرفته سرکوب شد و آتش های که ریشه های زندگی ام را در غربت خاک رویاند .. .

از میان خدایانم  " ستار " را می ستایم و سجده های شکر را با شانه های لرزان بوسه می زنم ، این روزها هرچه تو بی پروا تر ،بی راه می روی من به خدای دین تو بیشتر ایمان می آورم ... راستی شاید یکی از همین روزهای مسیح، به "تنها"یی خدای شما ایمان آوردم و من نیز رها شدم .. شاید با تقدس ام برای همیشه از هم دور ماندیم ....

 

پینوشت :

              "عدل" الهی حاکم بر نیکی ها و بدی هاست ...

             http://lasharikestan.cast.ir/files/lasharikestan/2006-12-14_daryae.mp3

+ پنجشنبه 1386/03/31 .مریم. |

 

 

                              "خداناظر"

 

                                  هر آن که گسستم ، بیش پیوستم . ..

 

  نذر چشمانت کرده ام  تمام سفر را ، حالا دیر رسیدنت هم ستودنی است وقتی تا سیاه خانه دوست یک شیطان و یک مشت سنگ دل باقی است ... تا فردا که قاصدک بازگردد و با هم به احرام تمام شب های بیقراری برویم ...  راستی چقدر سفید به نگاهت می آید وقتی به طواف رنج  همیشه اش می روی ، من نیز در لبیک ات خیمه می زنم  ، شاید این ملخ های عرب راهشان را گم کردند و بهار در این آبادی  رویید .... تو نیز داس دلهره ات را برچین ، من به رویش این نخل کم سال سخت امیدوارم...

 

+ جمعه 1386/03/25 .مریم. |

 

                                                                         

کاش جای آن " شش گمنام " آرمیده در انبوه نگاه های گم بودم . تمام عصر را خیره به دردی بودم هر روز و هر روز اعتبار بودنم را از همه ام کم می کند ... " بهانه های احمقانه ام حوصله ات را سر برده اند " !! می دانم جای مرگ خوابیدن درد خستگانی است که برای این دو روز هیچ نمی خواهند جز همین ترانه های هرجایی ! فریاد درویش در نگاه مامور شهر ، درست بالای سر " گمنامان آرمیده " ....  به چه چیز می توانستم برسم جز خفقان باور هایی که با آنها سالهاست زندگی کرده ام ! عزیزم من یک احمق ام ! احمقی که در حیاط یک ضیافت آنقدر خیمه می زند و نگاهش را به رز های خیس آنهایی می دهد که فقط سنگ " گمنام" یشان را برایم دارند و یک صندلی خاطره دور ! ... صبح همین جمعه بود که دلم هوای حوض حیاط کودکی ام را کرده بود ، حالا من بودم و همان حوض بزرگی که رهگذران را غسل نفس می داد . همان خاک خیسی را که بوی نم باران می داد و نسیم خنکی را که غروب مهمانم بود ... می بینی عزیزم ! خدا همیشه همین جا بوده است و به حتم طلوع جمعه و اشک های دخترک را دید و غروب مهمانی اش کرد ... می خواهم بگویم تمام دیشب را هم که نخوابیدم و به چشمان روشن تو خیره بودم هم ، هم من را دید و هم تو را ! من را که باید بزرگ شوم ، آنقدر که سرگشتگی های کودکانه ام روح تو را نیازارد ! و تویی را که دلم هیچ نمی خواهد جز تمام شادیت را !

 

منو رها کن از این فکر تنهایی ...

 

+ یکشنبه 1386/02/23 .مریم.

 

                                                                    

وقتی جای یک شعر ، باید  یک مثنوی سکوت نوشت ،وقتی جام عطش ِ باران را یک  عطسه در فضا می شکند ،چه می توان گفت جز همین همخوابگی های موقت تردید؟اینجا هوای یک صبح دم گرفته آدینه  است ، از صدای کلاغ های سیاه بی هویت می توان به امتداد روزی رسید که مثل هر روز جولانگاه خیال های بی مرز کودکی را به کاغذهای ترسیم شده از فرمول های قانونمندی می دهند . اینجا از هوای هر آنچه باید باشد و نیست که بگذریم صدا ها خاموش اند . صدای ماشین های سنگین مهیب جاده را می شکنند و خروسخوان دیروز را صدای بلند ساعت همسایه پر می کند . اینجا دلم هوای حوض کوچک خانمان را کرده است که پاهای سنگین ام را سردی بهارش  شستشو می داد. خنکای نسیمی را می خواهم که روحم را از حماقت هایم جدا کند . شاید مرشدی هم آمد و ساز باران را زد و من بی آنکه به نگاهش دل بسپارم از او اسطوره یک صبح آدینه بهاری را بسازم . این روز ها بی آنکه قصدی کنم صدای همان قطار نخست در گوشم می پیچد . خود را در ایستگاه یک گریز می بینم که باز سفر را بهانه کرده ام تا خود را جا بگذارم . آخر می دانی تحمل جنون سخت است و اگر زیاد آن را ببینی رسوایی به بار می آورد . در شیشه های مشبک و رنگی آن خانه خیالی هم که زیاد به فراسویت زل برنی به ناچار آسمان را تو هم درسه رنگ آبی و قرمز و زرد خلاصه می کنی . باید به گل هایم آب بدهم و خاک ِ نشسته بر ایوان دلم راتیمم نماز های شکسته این روزهام کنم ، شاید که یکی از همین جمعه های بی طاقت آمدی و به شهر خود بازگشتیم ...

 

+ جمعه 1386/02/21 .مریم. |

 

خودت را نه

اندیشه هایت را

چون تمام یکشنبه های پاک

بر صلیب

تسلیم

عریان

پاک

می خواهم .

 

خودت را هم که  با خویش ببری

بر دار  هیچ

نمی ماند همه ام

جز همین هم ترانگی های پیر

 

پدر با قامت کشیده

روحم را سلاخی می کند

مادر  تقدس مریم را برایم امر می کند

من کلیسا را با عطر نفس های تو می خوانم

 

به شب خیره می شوم

تصویر روحانی شهر را برپیشانی ماه ترسیم می کنم

از هجوم باور های بی ترید به فرشتگان مبرا از گناه ایمان می آورم

آنها از عطر سیب هیچ نمی دانند و پاک اند

من درخت اندیشه های تو را آب می دهم

و دستانم بوی خدا می گیرد

 

پدر و پسر در عطش چشمانم سکوت می کنند

ترانه ای برای گوش های سنگین هنجارهای شهر ندارم

اعترافاتم را در برزخ خود می کارم

ریشه هایش را آب ،حلقه چشمان خود می دهم

من به رویش خویش ایمان دارم

کودک نو یافته ام را در طبیعت سبزخود پرورش می دهم

می خواهم ما سه اندیشه را در عید پاک قربانی رهایی ام کنم

 

منگی سکوت و عبوری کوتاه .

آمین .

 

 

+ دوشنبه 1386/02/17 .مریم. |

 

چشمانم را که می بندم سقف همان خانه متروک ِ حوالی بی نامی هم آبی می شود، اگر نامی جز هویت تهی سرگشتگی بر تمام قدم های تو بگذرام ! آمدی تا مرا از سرابی به خراباتی ببری که لحظه به لحظه اش طعم گس بی قراری نام داشت . آمدی تا شب هیچ گاه تکرار نشود  و پنجره آن خیابان خاموش در مهتابی عمیق کابوس سالهای به استخوان ساییده تقدیر شود . هفتم یکی از همین ماه های سبز بود که در جنون چند روزه خود رفتی . رفتی تا تنها یادگارت تمام زندگی من شود . رفتی تا من ، من شوم و سکوت لحظه هایم طنین تمام نفس های بی عبور آنهایی شود که معنای هیچ را هم نمی دانند چه رسد به همه !! در سالگرد مرگ صدایت شادمانه  ترین حس رویش را جشن می گیرم ! باور کن دست من اگر بود خیال تو را هم به دار خودت می آویختم تا هیچ گاه چنین بی پروا جام جنون را سرنکشی ! قلاف مستی ات را که می کشی در بهت صدای بلوری آن تصور چشمانت را ببین و بر تمام خود بخند که چه بی دلیل خود را به پوچ رساندی ! حالا پس از این همه سال و درد شادمانه ترین ترانه های مستی خویش را به جام جاودانه دوست می سپارم و بر تمام وعده های راستین حق ایمان می آورم ...

 

 

+ جمعه 1386/02/07 .مریم. |

 

 

 

 

" هیچ کس چون تو نخواهد روئید

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این باغ تو باید باشی                                        

هیچ کس جز تو نخواهد تابید

 

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

 

خانه ساکت تر از آن است که میپنداری

سایه سنگین تر از آن است که می پنداری

داغ دیرین تر از آن است که میپنداری

 

نازنین!

سرنگون کردن غم ،  حرکت آسانی نیست.

لیک آسان تر از آن است که میپنداری.

 

ریشه ها میگویند:

" ما توانا تر از آنیم که میپنداری "

 

باز کن پنجره  را ، صبح آمده است.

در این خانه رخوت بگشای.

باز هم منتظری؟

هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز!

    که صبح است بهار آمده است.

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

 

هیچ بذری  ، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.      

از دل خاک نخواهد رویید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی کرت نخواهد گردید

 

هر کجا چرخی بی چرخش تو

هر کجا ، چرخی بی جنبش و بی چالش و بی خواهش تو

 

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

هیچ کس جز تو نخواهد بارید

و خدا میداند و خدا میخواهد

که تو "خدآ "یی باشی بر پهنه این خاک

 

نازنین!

داس بی دسته ما

سالها خوشه نارسته بذری را بر می چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

"کودکان فردا

خرمن کشته امروز تو را می جو یند"

 

خواب وخاموشی تو را

در حضور تاریخ-در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید     

 

باز هم منتظری؟

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید که ...

 بر خیزکه صبح است بهار آمده است .

 

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن. "

                                                      مجتبی کاشانی                 "

 

 

 

 

 

 

 

هوای خنک بهار ، استغنای مانوسم،  سلام !   

 

در بهار روییدی و مرا از نگاه غیر رهاندی . با تولد تو بود که سبزی نگاهت بر تمام روزهایم گرمی لحظاتی شد تا خود را ببینم . بهترینی را که می توانم باشم . بهارم ، این سومین  سفره هفت سین است که زیر لب می خوانیم:" ، دانایی به احوالم ان، بهترین خودت گردانم ان . " سومین بهار است که صدای باران را ، حرم نفس هایت می خوانم و رویش خویش را در کنار گام های تو جشن می گیرم ! بهارم  ، لایق اشک های تو بودن انتهای دست های تهی ام است که هر شب در آسمان آرامش تو را می جویند .  در این هوا بود که دوستان نادیده ام ، دیدند تمام جنونی را که بی پروایی خواندیم اش و تمام دیوانگی را که ماه در شب قرص خویش مهمان لحظه هایمان کرد .

 

    امروز مسافرم ، و چون همیشه نیستم تا ماهی سرخ دل را در کنار کتاب محبوب ام برایت باز کنم و بشارت همیشه جاودانه اش را خودم برایت بخوانم . از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل ام آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است . تنها می رفتم و کس را مجال هم رهی ام نبود . نرگس ها آزرده ، خاموش شدند ؛ اما من باید می رفتم ، و رفتم . به همان راهی که سالهاست بر گردن تقدیر بیراهگی اش را آویخته بودم . من رفتم تا  از سر بگیرم تمام شب نوشته هایی را که به آنالیز روحم هجوم آوردند .  

 

    پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من که بی تو ، تو را دارم ، بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه .

 

  دوستی دور تحفه بهارمان را هدیه تمام روزهایم خواست ، چون همیشه صبور گام بر می داشت و سخت می کوشید . در اندیشه سالهای که بهارش چونین نیکوست راز های نهانی را چون همیشه در گوشه و کنار همان مزرعه قدیمی می کاشت تا تابستان درو  حلقه دلهایمان باشد و پاییز را به جشن هزار رنگ برگ های ببرد که امروز و تمام بهار های پیشین روییدند . او می خواند و او نیز ! و من در امتداد راه می رفتم و بهار می رویید ...

 

     

 

الهی ، شادم به سلوکم !
این جام را تهی باز گردان تا همیشه تشنه درگاهت بمانم!

الهی ، دل عزم حضور دارد ، به عبادت کوتاهم !
دانایی به احوال دلم ،
"سکوتم را مناجات گردان" !

الهی ، در این بازار مشوش تقدیر ، دل را به قیمت زر می خرند ، تو نگهدار بهای دلم باش !

الهی ، در آستان توام ، سرشارم .
محراب امن شب هایت را از من دریغ مدار !

الهی ، همه مسافریم ،طمع به ماندنی ندارم ،
"بودنمان را رهایی گردان" !

الهی ، وجود مهر سراپا نیاز با تو بودن دارد


گرمی نگاهت را در لحظه لحظه های ماندگار روح ام ، جاودان گردان !

 

 

                              

 

 

 

معبودم ، بهار را با نوایت آغاز می کنیم و

رویش سبزینه حیات خویش را

در نگاه تو می جوییم.

بهارمان را جاودانه گردان ..

 آمین

 

 

 ( عکس های نوروزی)

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1386/01/01 .مریم. |

 

 

                                      

        

 

رویش ریشه  شادی روزهایم بود

امروز او را به "خاک "سپردم

تا جاودانگی رویش را

در سبزی نگاهش

شاهد باشم

 

 

 

+ جمعه 1385/11/06 .مریم. |

 

می خـوردم بـاده با , بت آشفته

خـــو ا بـــم بربود حـــــال دل نـــاگفـتـه

بیدار شدم ز خواب مستی دیدم

دلبر شده , شمع مرده , ساقی خفته

 

 

روزگار غریبی است نازنین !

غریب تر از آن ، خنده های بی تبسم توست ! و یک دل دریا ناگفته باریدنت !  غریبه! غریبه !غربت پایانی ندارد ! می بینی نازنین بر شادیمان هم شک می کنند ! بر سرور تو من هم شک می کنم ! نه تردیدی نیست ! رسوا ی ات را نوشیده ام ! غریبه ، از نگاه نامحرم است که ترسیده ام ! نه ! خوب که فکر می کنم بر سادگی هردومان و صبر توست که مانده ام ! باور کن پیر هم در نگاه ماه مانده بود ! تمام کودکی ام را که پرسه زدم یک تکه از آن همه تابیدن  لحظه ای از شب هایم جا نمانده بود ! حالا همه بگویند و تو هم تصدیق کنی که با غیر رمیده ای ! مگر نان دلهره و مرگ اندیشه رسوایی اش از آن همه لخته های لجن زار برکه همسایه بیشتر است که من شانه خالی کنم...از آن همه سکوت و حجم خالی علاقه ...! اسم احساس آمد ، فردا عید است ! امشب خانه ما برکه شادی بود ! یکی متولد شد و یکی یافت ! من در اندیشه خویش ! تو در  خویش گم ... من شمع را با شور حلقه زدم ! آتش اش تمام آسمان شد ! همه فریاد زدند. من خیره به نگاه ات شدم ! آری تو نبودی ! و تمام داستان گشتن و گشتن همیشه تو بود و ماندن و نقش خیالی رفتن سهم من ....! حالا تا سپیده صبح  هم که شعر عادت را مرور کنم مگر تو می آیی !؟...

 

 

+ دوشنبه 1385/10/18 .مریم. |

 

خواهم بر زلف ات هر دم زنم شانه

ترسم پریشان کند ….

 

مستانه مستانه ….

دیوانه دیوانه …

 

***

من از می گفتم   تو از نای ام خواندی !

 من از هوا خواندم تو حوایم راندی !

 من از مرگ خواندم تو حیاتم دادی !

من از گریز گفتم تو پناهم دادی !

.

.

.

من از تو گفتم تو  هجرم دادی !

 

 

***

 

 

 کاملا هذیان : هیچ گاه ندیدم شما آن بالا نشسته ای و در طول یا نمیدانم عرض تقدیر نیش خند می زنی که این بنده باید به دار آزمون بزرگ شود تا شاید برگزیده شود !فقط بی راه رفتم و حالا که جاده ای نیست برای نمی دانم راه یا بی راه فقط می خندم ! شما هم   می توانی در کنار ساحل قدم بزنی و فرو مردن هر روز ه ام را نفس بکشی !

 

 

***

 

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش….

 

 

***

می روم تا از خویشتن بیرون شوم …

۴۰...

 

 ***

 

چشم نرگس >>> محمد رضا شجريان 

 

 

 

+ یکشنبه 1385/10/10 .مریم. |

 

برگ داده است این جام  لب شکسته....می دانی!!؟

 

 

                    

 

     

 

 

 

 

 

فصل ها به بازی بهار رفته اند .... تابستان همه شکوفه بود و

پائیز را نشنیده ، زمستان آمده است ...!

در چشمان من اما ، تویی آن بهار جاودانه هنوز...

 

 

 

 

 

 

 

  () من طرب ام ، نی طرب ام ....

  ()   مرز ِ  یلداااااا.....

 

گفتم کيم دهان و لبت کامران کنند         گفتا بچشم هر چه تو گوئی همان کنند

گفتم خراج مصر طلب ميکند لبت                   گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه       گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست نشو با صمد نشين       گفتا بکوی عشق هم اين و هم آن کنند

گفتم هوای ميکده غم ميبرد ز دل       گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خرقه آئين مذهب است         گفت اين عمل بمذهب پير مغان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود              گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند

گفتم که خواجه کی سر حجله ميرود       گفتا آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ اســــــت

گفت اين دعا ملا يک هفت آسمان کنند

 

 

+ شنبه 1385/10/02 .مریم. |

 

 

سکوت یعنی " از تو به تو نگفتن !!"

 

 

 به سکوت آنقدر عادت کرده بود که  ؛

رهایی از  عادت صبرچهار ستون بدن اش را می لرزاند !!!
آنها از سکوت می نالیدند و او در سکوت آنقدر گم است که

شکستن حصار تنهایی اش  او را می ترساند !
به حتم با وعده بهار آینده  و تب نچشیده
این سنگ سخت به زلالی حقیقت اش باز نمی گردد
او باید باور کند اگر این سختی را از سینه بیرون آورد
قلبی متعلق به او خواهد بود که شریان باورهایش را
به معراج اصیل ترین شرجی بی مثال خواهد برد...
او سالهایش را به صبوری طی نکرده تا بی دلی خویش را
پیشکش بی بهانه ترین نگاه ها بکند !!
همه آدم ها با هم برابرند اگر یک با یک برابر باشد...
و اگر جذبه قمار نخست در هر نگاهی  دل آخرین باشد
به حتم این سکوت سرانجامی می یابد
یا در خفقان خویش مسکوت همیشه سرنوشت می ماند و
با گذر واژه مهری تکرار روزهای کودکی علاقه و بی قراری انتظار می شود ...
یادر شبی بی مانند تک ستاره سرنوشت ...
آسمان خویش را می یابد!!!
نمی دانم در چرخش شمس تا به حال سیاره ای به نام کسی مانده است یا نه!؟
به حتم ثمر صبر باید جایی ماندگار شود
می خواهم در سکوت رسوای خویش باشم
می خواهم سکوت ام را سکوت باشد ،
می خواهم چون همیشه آنقدر آهسته گام بردارد که نفهمم کی و کجا
شنوای سکوت ام شده است !
به حتم وسعت سکوت را سرخپوستان غار نشین دوری می دانند که
در تنهای خویش تنها نبوده اند

و همیشه سایه هم دلیشان شنوای ثانیه های سکوت بوده است !
می خواهم بگویم بی دلی تا آنجایی خوب است که هم دلی را نیافته باشی

و وقتی به جذبه آرام سکوتی هم فاز شب های خود می رسی

 صبور بودن به مراتب سخت تر از
سکوت بی هم دلی است ....
آری ،  سکوت هم دلی عجب صبری می خواهد ....

 

 

+ پنجشنبه 1385/09/09 .مریم. |

 

 

  به هیبت کوه در می آیم و سنگ را می خندم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ شنبه 1385/08/27 .مریم. |

 

 

به او می گویم آرام گیرد ، هیچ نگوید ... باز می لغزد ... بر سفیدی کاغذ ... سیاه نمی نویسد ، اما بی رنگ هم که بنویسد مخاطبی را نمی یابد .. فقط می نویسد ... سنگینی را که نفس می کشد و سکوتی را که در سطور مستور باقی می گذارد ... از خود نمی نویسد .... به خود می نویسد ...و من فقط او را می خوانم ... تنها" همراهی" است که او را در این سفر یاری می دهد ... او باید برود تا  همان  "نقطه ؛سر خط "...  من فقط  چهره او یم ... او قلم و فکر و روح من است ....

 

 

+ دوشنبه 1385/08/15 .مریم. |

 

 

 

ذهن اش رو باید مرتب می کرد ... یه خانه دل تکانی حسابی .... آخه مهـــــــر داشت میامد . یاد پاییز های که توشون با ملودی سرد برگ های رنگی پیاده رو ها دویده بود ! هاااا کشیده بود و قدم های محکم اش رو به مصاف دنیای خودش رهسپار کرده بود ... پایئزی که بهش شهامت فریاد داده بود ! آنقدر بلند که بالاخره صداش به گوش خودش رسیده بود ... یه حس خاص ! مثل یه استقلال ... که من با تو مستغنا ام ! در تو گم ام ! تو که باشی از هر نگاهی ، از هر دستی ، از هر امیدی جدام !  ... پاییز رو دوست داشت ... وقتی معصومیت نگاه اش بارون شد و بارید ... وقتی بارون شهر رو شست تا به استقبال قدم های بهار بره ! وقتی پائیز خودِ بهار بود ! رنگی تر ! پاکتر و حتی  ساده تر ....! امروز هفت ِ هفت ، هفت ِ مهــــر ، در سکوت و سکوت و سکوت سفره افطار به ذکر چشمای بهار متبسم شد ! سبز ، زرد ، نارنجی ، قرمز ..... بی رنگ ...! ....

 

 

+ جمعه 1385/07/07 .مریم. |

 

بارها از من خواستی صدایش بزنم ، راه را از بیراه اش بشناسم ! من صدایش نکردم ، او سفره اش را پهن کرد ، من نشسته بودم ... ذهنم را درگیر این حوا می کردم او "کسا" اش را خواند ..."بی بی" مهمان نوازی می کرد ، نان اش را نخوردم ، نمک اش را تیمم کردم ، قلم به شب می رسید ،قلب از هوس تهی می شد . ساحل را می شمردم ، شن ها شمارا می شدند ... طوفان می خوابید ... مستور می شدم ... بیش از نیستم هست می ماند ... مجیب هایم رنگین کمان می شدند ، باران تمام شده بود و به آغاز فصل می رسیدیم ... ردپایی از من باقی نمانده بود ... انتهای سفر نامه ات رسید ... چشم خندید ... بخشیده شده بودم ...!

 

+ چهارشنبه 1385/06/29 .مریم. |

 

namak-abrod

 

 

اگر می دانستی دوریت چه سان بارانم می کند ، هیچ گاه نمی باریدی!

 

 

+ یکشنبه 1385/06/19 .مریم. |

 

            

 

                                                     

 

 از آخرین باری که اینجا آمده ام ، هفت ردیف به خفتگان اضافه شده ، گویا مرگ نام حقیقی داشته که چنین در صف   مردمانِ پیر و جوان را به دامان خویش خوابانده ! باز یکروز دیر رسیده ام . آدینه غریبی است ... گل های داودی از دیروز هنوز زنده اند و بوی گلاب با نم باران سنگ های ترک خورده قبرستان را به غسل کشانده است . یک به یک نام ها را می خوانم تا نشانی از آن بزرگوار پیدا کنم . کودکان خوابیده اند . دوشادوش مردان و زنان سپید موی !  خیره می شوم ! هم نام من است ! بر بی نشانی اش فرو میایم ! خاک اش را لمس می کنم !  سنگی برپیکرش سنگینی نمی کند ! بر گِل اش می نویسم : « زنده باد رهایی !!  » ... باران تندتر می بارد ! آب گل می شود !و خطوط در هم ! صدای شیون می آید ! مردی بلند می گرید ! ...  

 

قصه نغز تو از غصه تهي است

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

ياد گاران تو اند

رفته اي اينك و هست سبزه وسنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت ميميرد

رفته اي اينك ، اما … آيا!

باز برميگردي!

چه تمناي محالي دارم

خنده ام ميگيرد

 

( حمید مصدق)

 

به نگاهم بیا هرشبی را که هوای زمین داری ! باران بهانه است ! بوسه آسمان را برسان ....

 

 

+ یکشنبه 1385/05/15 .مریم. |

 

            هم صحبت شب های خیال ، سلام

 

   گرمی تابستان در روزهایم سایه کرده ، گویا عادت دل شده است سخت کوشیدن و  کوتاه خوابیدن ...و این روزهای ساده سکوت ، که فرصت نشستن و کمین کردن یافته ام، تلخ خسته ام ...در آن روزها که فرصت دیدارمان کم بود ، حداکثر حضور را داشتیم و این روزهای خالی و فراغت کتاب ، چه بی همزبان می گذرد ...

 

   گویا تابستان وان یکاد اش را نخوانده بود که سیاه چشم آنها مرا چنین خانه نشین کرده است ...تا پائیز و شروع مهر هم که صبر کنم ، این خلا را چگونه پر کنم ؟ این روزها که روز نگاشتم سفید ورق می خورد را با کدام رنگ بپوشانم ؟این روزهای گندمی مزرعه ، دستان خوشه چین ام سخت به تو نیازمند است . سایه بان حصیری دشت جنون ام شعله هایش را زیر خاکستر غرور خویش پنهان کرده ، مبادا بادهای رهگذر سودای خاموشی اش را در ذهن بپرورانند ! بگذار از زمزمه های غروب مزرعه بگویم ، از جیرجیرک های که باز حمله ور شدند و من نمی دانم چرا بی مرز نام تو را آوردم تا بگریزند ! شب که به ایوان دل نشستم، با خود گفتم نکند خیال خامم مترسکی شود، در مقابل آنهایی که یک روز تماشاچی آتش حقیقت تو و ویرانی کلبه من خواهند بود !؟

 

     صدای اذان می آید ، کاش اینجا بودی و می دیدی گیسوان طلایی گندمک های مزرعه به تیمم خاک رفته اند ، تا روزی با نام خدا ، نان سفره من و تو شوند . در کویری که خیمه زده ای ،از شورزار دلت یک مشت نمک بیاور  تا افطار را با نان و نمک آغاز کنیم ...

                                          من نیز به صراط صبح می روم ...    

 

+ سه شنبه 1385/04/27 .مریم. |

                                   

 

 

آسمان ام نیست جای پرواز
باور نداری بنگر  ابرهای بارانی ام را !

دور باشی یا نزدیک !
من همینم !

رسوای مهر ورزیدن !

 

 


+ پنجشنبه 1385/03/11 .مریم. |