|
روزهایی هست برای شنیدن ِ صدای تو؛ باران. و من روزشمار دیدن چشمان روشن تو را سالهاست که در قلبم پنهان کردهام. این روزها تنهاییم آنقدر بزرگ شده است که مردگان به زیارت خوابهای نرفتهام میآیند. بیبی صبور ِمن شنیدن نگاهِ تو را بیشتر از همه زندهگان آرزو دارم، و این خاصیت انسان بودن است. این روزها باران بهانه دلتنگیهایی میشود که یاد گرفتهایم در غربت سکوت کنیم. و برای بارش بیشتر فردا ها اشک به آسمان پیشکش کنیم. این روزها دلتنگی چشمان توست که مرا به این بارش ممتد میرساند. کاش میدانستیم!؟ پینوشت: فایل صوتی را از -اینجا- بشنوید.
بهارم گریه نکن، میدانم زمستان متفاوتی را پشتسر گذاشتی، اما آمدنت که تاخیر نمیکند. میآیی و باهم هفت نشان ِ سکوت را در سفره دستدوز مادر میچینیم، شعرهایش را از بر میخوانیم و برای صبرش مکث میکنیم. یاد آن نامه دو کودک ِ معصوم در سفر سالهای دور میافتم؛ بند آخرش پسرک نوشته بود: " در دلم بود که آدم بشوم، اما نشدم". یادم هست هردومان خندیدم. نمیدانم از خنده زیاد اشک در چشمانمان آمد و یا چون ساده گریستیم، خندیدم. این روزها تقویمهای کهنه پر از پند شدهاند. کافی است دمهای ظهر که میشود و خانه را آفتاب به خواب میبرد، بشینی دم حوضچه خیال. آنوقت او هی قصه میگوید و تو هی میخندی. میخندی که پوست انداختهای. میخندی که با لجبازی هم که شده مدادرنگیهایت را فقط خودت در مخمصه کودکی و خیال به دریا زدی تا جوهر زندگیات را آنطور که قد احساست میرسید، ترسیم کنی. و حال سیساله خواهی شد، بر بام اندیشههای کودکیات. عصر که میشود هی جارو بزن ایوان دلت را، برای پیشواز مهمانانی که تو را در نقابهای بلوغات تصور میکنی که دوست دارند. "دوست داشتن"! دلت ورق میخورد. سکانسهای زن چهل ساله، نه پنجاه ساله، شاید هم بیشتر که میکوشید تو را بی بذر عشق برویاند تا تکرار سرنوشت او نشوی. و تو چه کودکوار فکر میکردی میدانی که این راه را هیچ کناره نیست. حالا در دم روزهای سپید، روزهایت نه که موهایت سفید میزند. و فکر میکنی که آبی آسمان اگر همه جا یکرنگ نشد، لاجوردی لاجرم به تنات میآید. بهارم شکایه نکن که خطهایت را اینروزها کمتر میخوانم. آخر با جوهر اشک که بنویسی شفافتر از فهم من میشود. چقدر غربت به چشمایت میآید. پیشترها شنیده بودیم که "در غربت سخنها عاشقانه است". نمیدانستیم سهراب هم در غربت بود که چینی تنهایش را سرود. می ایستی درست در چهار چوب در، و از سیاست میگویی. از این که اینروزها خانهمان هم نقش بیهویت خصم است. چشممانم به باران این هوای سرد هم عادت میکند اگر خاکام غرورم را فراموش کند. از سه رنگ پرچم، نام حسین اش را فریاد میکنیم، سفیدیش را به روی آنان میبخشیم و سرخیاش را در خون برادرانمان میبینیم. پنجاه روز بیشتر است که از "ساحل سلامت" ام دورم. دلم برای خواندن دستنوشتههایش روزشماری میکند. جای میخوانم که از " تبار سپیدهاست". برای آزادیش دعا کنیم.
تا اين سخنها را بپوشانيم سخن خود را میشکستم هر روز اما، امروز با سخنم مهری بود نشکستم! ... از: مقالات شمس
"هنگامی که نیستی، صندلی خالیات را لمس میکنم و اشیائی را که از تو سخن میگویند هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو میکنم به صدایت در درون خود گوش میدهم و نشانههای عشق را دوباره کشف میکنم هنگامی که نیستی خود را فقیر میبینم، رنگها کمرنگ میشوند همه چیز در انتظار غرق میشود و ساعتها از تپیدن باز میمانند هنگامی که نیستی، هشیاری را تقویت میکنم برای شناختنِ بخت یاری عظمت عشق و زندگی مشترک! مارگوت بیکل" این خطوط مبهم و جاری، مرا به نامههای نیماییات میبرد، حالا که آمدی تا تمام واژههای شعرمان را زندگی کنیم، دلم تاب نمیآورد، باز بیقرار چشمهایت سجدههای بیامان را صبح میکند و سحرگاه در قامت بلندات باران شدن را نفس میکشد. تو بیدار میشوی و بر تب خواب من میخندی! نمیدانی این باران در هوای هفترنگ آسمان توست که میبارد و آرام ِ دیوانگی لحظههایش را از سبزینهی چشمان تو طلب میکند. تو میآیی و از ماندن چیزی نمیگویی و من در نفسهایت دلتنگ شبهای سفر میشوم. گامهایی که بی ما طی میشود و قرار است آراممان باشد. واژههایی که مبهوت ما بودند، سکوت میشوند تا مبادا ریشهی ایمانمان بلرزد. ایمان به داشتههایمان که ما را در آینههای رنگی غیر، زیبا تصویر میکنند و برای جاودانگیمان، ما را به پاکی پنجره نگاهمان دعوت میکند. دلتنگ لحظههای بیهویت سالهای صبوریمان میشوم و داشتههایمان را در ایوان دل مرور میکنم. خانه دل تکانی داشتهها باور داری که سخت است؟ روزهی سکوت یا صبر یا نمیدانم تلاش برای بهترین ماندن، لختی لحظههایم میشود. به ساعت تحویل سال میرسم، لرزش شانههایم را به یاد میآورم که آرامش به وسعت همه را میخواست و تکنوازی آهنگ بیدل این نگاه را، که به تعبیر شما هوای خنکاش را گم کرده است. مرور میشود، مرور میکنم ....
خودت را، بالا بلند، تماشا کن. "
به یاد میآوری که کهنگی را دوست میداشتیم. هرچه قدیمیتر، جام گواراتر. اما این قلم ملالآور شده است. نگو که تراش این قلم ساخته ذهن من است، سائیدگی سرنوشت در تقابل با واقعیت رویاهایمان او را اینگونه سخت کردهاست. آنقدر که بهار هم جایش را به زمستان ندیده داده است. این بارش پیاپی باید پیامآور سال متفاوتی باشد و من نمیدانم به معجزه منحنی لبخندهایمان هنوز ایمان داری یا نه! اما من که طروات از همین آرام ِ عمیق میگیرم. حتی وقتی ریزش ابر حائل نگاهمان میشود. آی دل! باز به بیراهه رفتی! مگر قرار نبود از بیقراری وصال چیزی نگوی! از یک دنیا خوبی که طاقت کوچکترین مکثهایش را نداری. زیبا بنویس رشته افکار گسسته من. دختری که این بهار را به بهای سالهای متوالی سکوت زندگی کرده است، حال نیز در باراناش تعبیر دلدادگی میکند. آری، دلتنگی جرم شاعر است. نیستم شاعره اما بگذار مجرم در هوای باتو بودن باشم.
بهارم دخترم از خواب برخيز شكر خندي بزن و شوري برانگيز گل اقبال من اي غنچهي ناز بهار آمد تو هم با او بياميز بهارم دخترم آغوش واكن كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد زمستان ملال انگيز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا كرد بهارم، دخترم، صحرا هياهوست چمن زير پر و بال پرستوست كبود آسمان همرنگ درياست كبود چشم تو زيبا تر از اوست بهارم، دخترم، نوروز آمد تبسم بر رخ مردم كند گل تماشا كن تبسم هاي او را تبسم كن كه خود را گم كند گل بهارم، دخترم، دست طبيعت اگر از ابرها گوهر ببارد و گر از هر گلش جوشد بهاري بهاری از تو زیباتر نیارد بهارم دخترم چون خنده صبح امیدی می دمد در خنده تو به چشم خویشتن می بینم از دور بهار دلکش آینده تو فریدون مشیری آمین بیست و نهم اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی در جوار خانه دوست- مشهد مقدس
خلاصه میشوم در همین چند سطر ِ تهی چیزی نمیگویم تا به ابتذال روح دامن نزنم همین روزهای امیدواری برای فردای بهتر ...
سکانس اول: با تـــــو تنهاتر شدهام. سکانس دوم: تنهاییم را با تو قسمت میکنم. سهم کمی نیست، گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست. سکانس سوم: با تو تنهاتـــــــــــــــــــــــر شدهام.
آنقدر به آیههای ندیدهات مومن شدهام که وعدههای غبار گرفتهات را هم میستایم. دلام به امید لبخند رضایتات خودفراموشی میکند. و هزار بار ظهورت را به لحظهای انتظارت نمیفروشم. جام حیرانی به دست پرسشگران بیطاقت دل میدهم. برفریزان را به شادی تمام دخترکان عشق جشن میگیرم. مسیح را به ستایش تمام سالهای ایستاده برصلیب آب برهنگی مینوشانم. میدانی در پس سالها بیقراری امروز نامههای نانوشتهات را در زلال نگاهت خواندم و غزلگوی سکوت ات در هوای سفر پرسه زدم. آخر میدانی تمام دوستان علاقهام رفتهاند. دیگر هیچ مغازهای چمدان قرمز رنگ رهایی، در پشت ویترینهای غبار گرفته نمیفروشد. اما من اینبار آخرین دخترک را که به ایستگاه عبورش رساندم، دستانم را به دستان سخاوتمندات میدهم و با تو راهی سرنوشت میشوم. قول میدهم دگر از ترانههای دلتنگی دختران شرقی نخوانم، اما تو نیز در پرسههای شبانهام شانههایت را مهمان دلگرمیام کن. من هم بیوابستگیهایم به ضیافت چشمان تو میآیم و برایت از چهار فصلی خواهم گفت که ما را به لمس طبیعت خواهد برد. طبیعت بکری که سبزی را از چشمان تو وام میگیرد. این لحظههای آخر صعود تا قله خود، میدانم که خسته تمام راههای تنهایی خویش هستی. حتی میدانم همیشه گرمای خورشید، مهر ِ سالهای دلدادگیات نبودهاست. سرخی پیشانیات در سوختگی همین روزهای مخملی باهم بودن به بلندای سرنوشتات روشن است. من کمی بالاتر، کلبهای را میبینم که درخت روییده از جان خویش آن را ساخته است و من گهگاهی پای نهال آن را آب میدادم تا پیشکش طراوت فردایمان شود. حالا بیا و هوای دلی تازه کن، لبخند گلهای بنفش، زمزمه دلدادگیهای کودکی با قل قل آب و آتش مهمان امشب ما هستند...
پینوشت: - ماه من سلام. - دل من خیلی گرفته: از اینجا بشنوید
باید میشکست. نگاه رویایی آرزوهایم را میگویم. باید میشکست تا با واقعیت لحظههایم عجین شوم. نزدیکیهای صبح بود که از خانه بیرون زدیم. خیابانهای خلوت و بارانزده گرگ و میش مرا به پیش میخواند. در خود مرور میشدم. قرارهای شیرین گذشته، پیادهرویهای طولانی، دلتنگیهای معصوم، تپش قلب در هربار سلام، گریز از همآغوشی. و حتی روزهایی که بیتو این خیابان طویل را گز کردم تا در خود نیاز با تو بودن را سرکوب کنم. نسیم صبح مرا به هوای دوستان علاقهام میبرد. به روح خود خیانت میکردم و چهره افسونگر دختری را میدیدم که همیشه عاشق بود و از عشق میگریخت. و جرعههای شرابگون و گس تقدیرش را چون خونی نجس از کالبد خویش بیرون میکشید تا در ضعف بیرگ جنوناش عروسکهای رنگینکمان علاقهاش را به کل پاک کند. او کودک بود و چشمان قهوهگوناش دل هر عابری را گرم و داغ میکرد و جوانههای حریمهای تعریف شده را برایش سبد گلی میکرد که شاخ و برگش سطور ترانههایش میشد و لبخنداش لطافت گلبرگهای بهاری بود که در سفرهای خود میرویاند. او با همه بود و اما گوهر جان خود را از همه میپوشاند. حریر سینهاش تکههای بکر تنهایی بود که به همسفران خویش تقدیم میکرد و هرکس در ظن خویش تصویر دلخواهش را برآن حک میکرد. او تنها میرفت و یاد دوستانش را در خرجین عبوراش کنار نامههای به مقصد نرسیدهاش پنهان میکرد. مسیر ادامه داشت و او آنقدر غرق رویاهایش بود که ندید دستانش از همیشه تهیتر میشود و داشتههای بیشمارشاش به حساب دنیای واقعیت جور در نمیآید. چشمان خیره و منتظر اطرافیانش لرزش مهیبی بر اندام ضعیفاش میشد. نقاب سرد چهرهاش با اشک آشنا شده بود و داغی گونههایش و سختی صدایش او را به تهیای میرساند که دیگر مطلوباش نبود. تب کرده بود و سالهای گذر عمر خویش را چون تلخی سرفههای چرکین در هوای پاییزی اتاقاش منتشر میکرد. ساختههایش را میدید که در ترازوی عملاش خالی بود اما حس ناب یک عبور تا ته صبر را گذرانده بود. او از ناکجایی خویش بازگشته بود و خود را شاد روزهای آزمون خویش، گامی فراتر از دیروز میدید اما دستان خالیاش چهره سالهای بیحاصلی بود که نتیجهاش تا به امروز باید به ثمر مینشست. حالا به شب رسیده بود. شبهای نجوا و همآغوشی. شانه بیداری تا یک جهش به فردای ذهن، به واقعیت خیال. به خواستههای که کمال را از خاکستر سالهای بیخبری بیرون میکشید و امید باز روییدن به اطلسیهای دلخواه را میداد. باید پوست میانداخت و درد تحول را به جان میخرید. او میدید که همسفر ترانههای عبوراش امتداد راهی را میرود که حالا در مکث ثانیههای پیونداش آن را فراموش کرده بود. فراموش کرده بود که مستقل از ما، خودش را زندگی کند. فراموش کرده بود که ایستادن در تجربه روزها، لذت رسیدن را از او میگیرد. آینهای در برابرش گذاشت و تکههای پنهانی خسته روحش را در جلای چهرهاش حلاجی کرد. آدمکهای همیشهاش را بر زورق اندیشهاش بوسید و ستایش آسمانها را قرین لحظههایشان آرزو کرد. باید آنها را می بخشید تا روح خویش را از بازماندههای تصاویر حک شده بر سنگینی دلاش رهایی دهد. امتداد گرمای تصمیم عاقلانهاش لبخندی بود برای سخت کوشیدن و تازه ماندنش. و اینگونه بود که سرفصل تازهای از زندگی را آغاز کرد.
دلم بهانهات را میگیرد، میدانی چشمان انسان حریصاند، نداشتههایشان را میچینند دم ایوان تا برقشان نگذارد خوشیهای کوچکشان را ببینند. آنوقت قصه غصههایشان با سردی پاییز، معجون ِ تنهایشان میشود. یادشان میرود نقشه یک روز زندگی بهتر همه فکرشان بودهاست. تسلیم میشوند به تقدیر و فالگوش نظر مردم، سعی میکنند راهشان را پیدا کنند. کاش بومی برمیداشتیم و رویاهایمان را بر آن میکشیدیم تا فراموش نکنیم میتوانیم در سختترین شرایط بهترین قدمها را برداریم. آنگاه میشد در برق نگاه هم جان تازه بگیریم و باقی رویاهایمان را زندگی کنیم. اینگونه حتم دارم تقدیر هم سر تسلیم میآورد. مگر نبود که بودن ما کنار هم عاقلانه نبود، اما ما دنیایمان را با آجرهای احساس منطقی برهم نهادیم تا بیکران قصر رویاهایمان را پی بریزیم. هرگز از یاد مبر که ما آمدهایم تا متفاوت بهترین هم باشیم. من تلاش خود را میکنم تا دلسرد طوفانهای طبیعی زندگی نشوم، تو نیز لطف کن و بهترین خودت را زندگی کن.
"سحر، سجاده و سعدی" را فقط در کنار تو است که میتوان یک دل سیر لمس کرد، نشست دم نگاهت و تمام نمازهای شکسته فراق را به قامت صبرت اقامه کرد. آخر میدانی از رمضان پیش تا به امروز، تمام روزهایم با آمدنت، نذر چشمانت، روزه حاجات بودهام و برای آرامش بکر دنیایت، دعاگوی لحظههای رویش به گلهای سرخ عاشقیات سجده کردهام. حالا بازهم در تفکر سفیدات دلواپس لحظههای نیامده فردا، باران شو. من در سرخی چشمانت رسم شیدایی میآموزم و برای جاری شدن لحظه نور، شادیهای دل کوچک دریاییات را همراه میشوم. همراه میشوم در تبسم عروسکهای که کودکان احساسمان را بازی میدهند، در مدادهای گندمی که یادگار سفرمان بودهاند، از تمام آرامشی که سفر هدیهمان کرد و وانیکاد هایی که زمزمه کردم تا غزل نگاهت آرام جوانه زند. تمام خوشبختیهای کوچک من، قرار غرور تو. لطف کن و در پایکوبی خرمن های پاییز پیشرو داس دلهرهات را برسر مترسک تردید بکوبان و رقصکنان به آسمان پروازمان راهی بجویی...
چشمانم را به باران تو دوختهام ببار بر من تمام جنون سکوتات را که من سخت دلخوش آسمان توام.
"وقتی نيستی/بهانه میگيرد/دلم/تلخ میشود چتر نداشتم/قطره قطره در خودم/میچکيدم دستهام را صليب میکنم/ جلو ميزت/رو به زندگی/و هر چيز سخت مصلوب میشوم/با تاجی از گل وقتی هستی هيچ چيز کم نيست خدا هم هست آن بيرون جای پاش هم هست بر برف چقدر رقصيده بود آن شب" عباس معروفی آهسته بگویمت، دیشب باکرهای را دیدم، سجادهنشین نگاه پدر روحانی، راهبهای که خدایش را گم کرده بود. برایش اشک ریختم، می دانی اشک چیست؟ بارانی که تو به من هدیه دادی و از آن روز اتاق تنهاییام، وسعت آسمانام شد. خدایم را قاب گرفتهام، کنارهمان ابری که میدانی. حالا طول و عرض اتاقمام را دیده ای، اما ارتفاعام را که از بر بودی، حیف، در بازی بالا و پایینی فراموش کردی. همان آسمانی که باراناش تو بودی، رنگینکمان اش من، حالا گوشه دنج پنهانی من است. لحظههایم بیقرار میگذرند تا تو بیفکر، بی دل ، بینگاه بیایی و از هرآنچه دیروز در آسمانمان نبود، نگویی. من بشوم کودک دل، تو قصه بگویی. تا صبح خدا را در آغوش بگیریم و به نداشتههایش عشق بورزیم. آنوقت تنهایی خدای بالای آسمانمان هم بیمعنا میشود. مدتهاست که به آراماش نرفتم، اما او خوب رسم شیدایی میداند. نوایم کرده است. در شکل شکوههایم. در طوفانام و بهارم که بیشب باز می رویید. حالا من سجادهنشین بهانه راهبهای شدهام که میداند، نمییابد و میبارد. از اینجا، کمی دورتر از تو، به یاد تو، در حوالی جنونِ تنهایی شب قدم میزنم، شاید بیایی و دلتنگ کودکیمان شوی....
زندگی فرصت بس کوتاهیست... تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست... مرگ هم حادثه است... مثل افتادن برگ ... که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست... مهربان دورم سلام
دستانم و دلم می لرزد . غروب جمعه است و خانه سکوت تو را فریاد می زند. به یمن بهار دلق لعل بر دیده نهاده ام ، جانم اما آتشین است . به کدام نگاه حاضری و دیدگان سخت دلم یارای دیدارت نیست . می گفتی :" در سازگاری دم مبارکی می زنند "، امان از یادگار تو که صبر را به منجلاب رو سیاهی ام می برد . عزیز دورم ، سخت خسته ام . بارانِ نگاه حوصله ام نمی دهد تا با تو بگویم چه اندازه تشنه شیرینی کلامت هستم . در “هم-ساده- گی “ ما سفر مبهمی جاری است . به کدام حادثه دلی را در بی قراری خویش همراه ساختم، نمی دانم. اما این روزها ، بهای بی دلی ام را به آزمون تقدیر آرام آرام در خویش می بینم . آشنایان ِ دور ، از خود ، خویشم می خوانند و گویا من در بهاری دگر ، جامی دگر را اسیر چشمان نادیده گوهری می یابم که در طلب اش آرام ندارم . سجاده ام محراب خیالی قامتی می شود که به تسبیح هرآنچه تویی نمی چرخد . گویا طوفانی دگر در راه است و گم شدنی و نیست یابی . و گام مرا ناقوس حقیقت تا بیداری روح هنوز فاصله است و من مسیر را زندگی می کنم بی آنکه مقصد تو را داشته باشم. ... "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم همچو منصور خريدار سردار شدم غم دلدار فکنده است به جانم شرری که به جان آمدم شهره بازارشدم درميخانه گشاييد به رويم شب و روز که من ازمسجد و از مدرسه بيزار شدم جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم خرقه پير خراباتی و هوشيار شدم واعظ شهر که از پند خود آزارم داد به دم رند می آلوده مددکار شدم بگذاريد که از ميکده يادی بکنم من که از دست بت ميکده بيدار شدم دیوان امام"
زیبا سلام ! زیبا هوای حوصله ابری است ... چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا زیبا! هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد از من مگیر چشم! دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد! یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد زیبا! آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است زیبا! چشــــم تو شعر چشـــــم تو شاعر است من دزد شعرهای چشم تو هستم زیبا! کنار حوصله ام بنشین بنشین مرا به شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره عشق بنشان مرا به منظره باران بنشان مرا به منظره رویش من سبز میشوم زیبا! ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار بر من ببار تا که برویم بهاروار چشم از تو بود و عشق بچــــــرخانم بر حول این مدار زیبا! تمام حرف دلم این است من عشق را به نام تو آغاز کردم در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا
هوای خنک بهار ، استغنای مانوسم، سلام ! در بهار روییدی و مرا از نگاه غیر رهاندی . با تولد تو بود که سبزی نگاهت بر تمام روزهایم گرمی لحظاتی شد تا خود را ببینم . بهترینی را که می توانم باشم . بهارم ، این چهارمین سفره هفت سین است که زیر لب می خوانیم:" دانایی به احوالم ان، بهترین خودت گردانم ان . " چهارمین بهار است که صدای باران را ، حرم نفس هایت می خوانم و رویش خویش را در کنار گام های تو جشن می گیرم ! بهارم ، لایق اشک های تو بودن انتهای دست های تهی ام است که هر شب در آسمان آرامش تو را می جویند . در این هوا بود که دوستان نادیده ام ، دیدند تمام جنونی را که بی پروایی خواندیم اش و تمام دیوانگی را که ماه در شب قرص خویش مهمان لحظه هایمان کرد . از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است . پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من با تو بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه . ماه ِ من انیس نفس های تو بودن سماء من است . باوری که در طی گذشت زمان شکل گرفت و مرا و تو را همچنان استوار، ستون های خانه ای کرد که رها، در کنار هم باشیم . خرسندم نیاویختیم از نگاه هم بند خویش و شادم که در حوالی خوش ِ بودن ، همچنان می تازیم و می بازیم و باز سرخوش از ترانه های بی هنگام خویش سرمستی می کنیم و رضایت را هرچند در نبرد روزهای تقدیر، لبخند نگاه هم، تقدیم لحظه های سکوت خویش می کنیم. در امتداد سفر ، تحویل دل را به رویش طبیعت پیوند می زنیم . بهار را در چهار فصل تقدیر،زندگی می کنیم و امید و تلاش را اندوخته خزان خویش می گردانیم . با نگاه هم می روییم و جاودانگی رویش را تقدیم نگاه های آشنای رهگذران می کنیم . چه زیبا صبری است که در تقسیم شادی ها نصیب مان می شود . و چه خوش آیتی است که در کنار تو تفسیر بهارهای پیش رویمان خواهد شد. از خدا میخواهم که هفت سین سلام و سرور و سادگی و سلامت وسعادت و سرزندگی و سلوک با مردم رادر سفره صداقتمان بچیندو جانمان را با صفای قرآن وچشم دلمان رابه روشنی آب و آینه بگرداندو ماهی خیالمان رادر کاسه اندیشه بچرخاندو دستمان را آنی از دامن معرفت آموختگان عشق و عرفان کوتاه نگرداند بدان امید که هر روزمان نوروزی دگر باشد
ازکسی میپرسم ابتدای باران کدام چارقد آبی است نگاهم نمی کند ، میگوید خیر سر مجنون لیلاست می خواهم بترسم ازاین همه بی کسی که به باران نمی زند می خواهم بترسم که کوچه به باران نمی رسد وباران به لیلا هنوز ازدیروز خیلی نگذشته ومن احساس می کنم دوازده ساعت دیگر اگر نه من مریم حتما پریشان میشود می خواهم بترسم ولی به گیسوان تو دخیل می بندم وتکرار می کنم اشهدان لا اله الا لیلا دکتر علی طلوعی - نه مستی است که بر ما می رود چشمانم را که باز می کنم ، تصویر خواب هایم را میابم . امروز ، فردایی است که خود نقاش بی نقش اش بودم . قلم ام برهنه ، نمایی از من نمی دهد . باید تمام آیه های پریشانی خویش را مرور کنم . گفته بودی انتهای چار قد باران ارغوانی است . خنکای صبج نشانم نمی دهد . راستی باران که می آمد ، چشمانت را به کدام شبنم حضور رسانده بودی ، بوی نعناع می آمد و دستان بهار . اما نشانی از گل های هم نام ِ بی دلی ام نبود . در پیوستگی یاس ها ، انشعاب بی کسی امانم را برده بود . با خود می گفتم خدای را که خودآیی سزاست، تنهایی نشان بی کسی اش نیست. حس سبز روییدن ، در خویش پیله تنیده ز خود دریدن . عبور و مکثی نیاسودن . در انتهای سفر ، به صبح همیشه گریز اندیشیدن ... می بینی ، اگر سکوت محو پنجره های مشبک تقدیر می شود از هجوم تازگی هاست . کودکم به شیوه ای نو تولد می یابد ، هنوز تا بلوغ خاطرم یک ، نه ! چند جهش جاری است و من در جاده هر غروب شمارش مکث خود را مرور می کنم . از " فتنه " هایی که پیر در سفر آیت " آزمون" ام داد . از رهایی که برگزیدم و به شش گوشه هستی ، نشناخنه ، مست اش گشتم . از آینه هایی که غبار می گیرند و سنگ های که شعاع مخملی احساسم را ضخیم تر می کنند تا نیاویزم به بند کوته غیر . ... زن بدنام شهر ، نوای " یارب" ام می دهد ، قبله ام را خاک ِخویش تیمم می کنم ، سنگ مزارش را می بویم و برای تمام روزهای صبوری ابر و بارش خاموش باران دعا می کنم . کودکم را در آغوش می گیرم و همقدم بهانه های ساده ام به چشمان سبز بهار می رسم .
برای "قاف" عشق چه فرق می کند وقتی حرم نفس هایش من باشم یا نه ! ناب نام عشق همان است که وجود دارد، بی دلیل ، بی مقصد ، جاری ! همین امشب مرا به خاک بسپاری یا نه ، حرمت هرآنچه هست ، به حکم طبیعت وجود خواهد داشت . _ هــــــ ا ی !! من و ذکر عشق !؟؟ _ چند صباحی است که قلم ام را گم کرده ام . آن مجنون شب می گفت :" پیله و تار تنیده از حصار خویش را باید درید ." می ماند گام بعد از استغنا ، که هیچ داشتن هیچ است و بی هیچ دلخوش لحظه دیدار دویدن . حالا همه صراط هایم بی صبح قدم بر می دارد و من در امتداد مسیر سایه نگاهی را می بینم که کمی مایل به کودکم ، شبیه من نیست . می خواند و می مانم . می ماند و می لرزم : " سفر از هیچ به سوی همه چیز – لنگ لنگان می روم ، همسفری می جویم " . و منی که بی همراه به محو سکوت جاده خو کرده بودم ، چگونه سبز چشمان تو را تاب آورم . در تو نماز بی وضو یازده رکعت دلدادگی شب می شوم و نافله بی زمان روز . حالا سجاده ام نفس های تو می شود و سجودم محراب پیشانی تو . و من قاف عشق را در آغوش تو به معراج می برم و سرگشته تر از خویش سلام صلاة ام را با طعم نگاه تو به پایان می برم . حالا مسیح زبان الکن ام در روزه های سکوت ام شود یا نه ، همین که تو آرام تقدس مریم شده ای مرا بس است تا تمام شب روبرویت بنشینم و هیچ نگویم ... .
پینوشت یک : برف نو سلام ! گفته بودی با اولین بارش برف همدیگر را می یابیم گویا این تابستان بود که تب کرده بود و پاییز را به حوالی جنون کشاند به حتم با رویش بهار جوانه شور به نگاهت سبز خواهد شد … پینوشت سه : <پدر عزیزم ! ندیده، دلتنگتان شده ام....> پینوشت چهار : <این همه بهانه میان من و خدا و تو!> پینوشت پنج : بار هستی .... !!! در بهت نگاهت شکستم !
موسیقی آرام سکوت را می شکند
خنکای حوض دستانم را مسخ می کند ، ماهی را آب می دهم ، سبزه را نور . لبخند تو را می کارم ، طراوت خورشید را هدیه می برم ، کودکم تاب می خورد ، باغچه می رقصد ، سیب در چارقدم سر می خورد . چشمان ِ تو بهارم می شود . ..
یک شنبه کلیسا ------- معبد در عود خدا در نیایش من چشمان تو را می بارم پدر جام سرمستی می نوشد هم سرایان زندگی می نوازند من مهر را در تو می یابم به عید پاک و میلاد مسیح یک نفس باقی است صدای ناقوس می آید از هزار رنگ پاییز سرخی جنون اش با من امتداد سکوت ساحل آرام من و خدایم!
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید هلال عید در ابروی یار باید دید شکسته گشت چو پشت هلال قامت من کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود گل وجود من آغشته گلاب و نبید بیا که با تو بگویم غم ملالت دل چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید بهای وصل تو گر جان بود خریدارم که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم شبم به روی تو روشن چو روز میگردید به لب رسید مرا جان و برنیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید باران نام دختر من است . دلتنگی های که بارید و مرا آبستن حس عزیزی کرد که تو عشق نامیدیش و من هرچه خودم را و تو را و باران را مرور کردم باز به نام اول خدایمان رسیدم . همان چشمانی که مرا به ضیافت تو رساند و دستانی که گرمای حضورم بخشید. مگر می شود سرگشته تشنگی بهار شد و دم از سبزی خیال مزرعه های جنون نزد . راست می گوید مترسک ، من این آبی آرام را ، این دریای پر تلاطم زندگی را در داس پر دلهره تو بارها و بارها معنا کرده ام .بهارم ، آسمانم گم شده بود و تو خنکای استغنایش شدی ! من در تو می روییدم و خود نمی دیدم که چه سان در سکوت ام ریشه می کنی و نجیب ، خیره ، درد در مضراب چهار فصل به سماء جان می نشینی و مرا- کودک خیالم را و تو را- آشنای نقطه های مبهم وجودم را به جشن چشمانت راهی من تا من می کنی . عیدانه در نگاهم ماندی و چهل صیام مستی ام را فاطر لحظه های ناب حضورت به جشن آیت های بی نشان خویش جاودانه خواندی . میلادم نه به سال شمار روزهای بی خویشی و طغیان ، بل به قدر شب بیداری ، به مرز لرز هوشیاری ، به تب سرد جنون ، به شادی رویاهای صادقه ، به ذکر کودک گل فروش و به یمن شب های سرد و سوز و سبز تا همیشه تقدیر شاد است . مهر را مهری جز تو نیست . به آرامت شکر . پینوشت یک: بیا این بار پشت به هم بایستیم! و بی بهانه برای آمدن باران دعا کنیم پینوشت دو : من باز دیوانه ام مستم. باز میلرزد دلم دستم پینوشت سه : پایان بزم - "برای مریم... که روزی بچشد خنکی هوای استغنا را ..."
اینجا جز خطوط درهم پناهی نیست خنده ام می گیرد . خرسندم . می دانی من لب فرو بسته ام بر خودم ، و می پندارند این آبی آرام صبرش را به حراج دل های رهگذر سپرده است . همین سحر چشمانم را بر نگاه ات بستم و تفائلی برای سکوت این دل ناکجایی زدم . " سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور است / که کام بخشی او را بهانه بی سبب یست " می ماند لرزش دستانم و سر به هوایی های ساده تو . نباید در نگاه آینه چیز زیادی تغییر کرده باشد . من ام هنوز آن طغیان گرم حضور . همو که می رود تا بارانی که می گفتی هیچ گاه دیر نمی کند و من ترسیم هفت رنگ ، رنگین کمان اش را بارها دیده ام . راستی اگر خیالت آفتابی شد بارش جنون اش با من . قول می دهم خیس لحظه های کودکی ام ،تا همیشه رها بمانم . چون قاصدکی که در سفر کفش هایم را جفت کرده بود . اول پنداشتم روز آمدن تو نزدیک است . حالا دیده ام که تو هیچ گاه نمی آیی و طول سفر من تا رسیدن موعود سالهای بیش از این تردید، طاقت تردد رویاها را ندارد . راهی می شوم . به راهی که بهترین خودم باشم . تو هم شب های مستانه ات را برایم نامه های نا نوشته کن . شاید کتابی شدیم به کوتاهی زندگی و من عشق بی عاشق تو شدم . تو هم در همین حوالی پرسه های هرجایی اگر دیدی شبنمی بر جا مانده یادم کن . من هم باران که می آید، همه پاییزی های برگ ریزان به یادت خواهم بود ." به مستان نوید سرودی فرست / بیاران رفته درودی فرست " ما نیز رفته ایم ....
هنوز چند روز به بانگ ربنا مانده بود که آمد ، متین و آرام ،نشست کنار حوضچه دلم . تو انبوه جمعیت و صداها نگاه مون بهم بسته می شد . بهش گفتم : " آمدنش با خودت نیست ، اما وقتی وارد شدی دیگه بیرون آمدنش رو خودت نمی تونی " با لبخند آرومی که داشت بازهم زل زد . نگاهم رو ازش گرفتم ... آخه می دونی وقتی یکی که برام خیلی عزیزه رو می بینم یادم میره چقدر حرف داشتم برای گفتن . سرم رو می اندازم پایین . اون هم مشغول نافله اش می شه . حالا راحت تر می تونم یه دل سیر نگاهش کنم . خودم هم می دونم این اولین و آخرین باره که می بینمش با این حال تلاشی نمی کنم که تو نگاه اش گم نشم . سیب ها رو از تو حوض جمع می کنم .سرخ ترین اش رو می زارم کنار . هنوز بلند نشدم که از اونور حیاط به طرفم میاد و آروم می گه : " اجازه می دید روتون رو ببوسم !" تا به خودم میام دم در با نگاهش ازم دور می شه . من می مانم و لبخندی که حالا روزهاست بدرقه سلوک اش می کنم . برای ماندنش تلاشی نکردم . همیشه این منم که مانم و ماندگاری رو طلب نمی کنم. دعای سحر رو به یادش زمزمه می کنم . برای اویی که همراهش نشدم .... مامان گلاب رو میده دستم ، میگه صورت ات رو باهاش بشور ، اول ماه سبک ات می کنه ....
"مادر"م شاعره ی شادی بود ، و نشاط اش همین بس که آزادی بر در خانه دوست بنشاند و غبار اسارت از دل بروباید . او رها بود و به فصل نو ، ایمان داشت . قد احساس اش مردانگی سختی بود که همه را به قیام می خواند و طنین صدایش شهد شور مردانی بود که در راه آرمان های خویش ، از جان خویش می گذشتند و پرچم استقلال خویش را برفراز اصالت غرور می نشاندند . " کودک" ام روح سرشاری بود ، شیطنت معصوم اش جولانگاه عواطف و تفکری بود که آنِ مرا در خود نزدیکتر می یافت . نهال بکری که در تابش شوق و طنش فصل آغازش می رویید و دستان بهاریش رابه چهار مضراب خزان و کران ، کران و خزان می سپرد . در پس هر ناز ، نیازش به تمنا می نشست هر آن تشنه تر از پیش به شوق می باخت . و اندیشه را جز در سبزینه گیاه دوست نمی رویاند . او سرگشتگی ای جز دلدادگی نبود. " بالغ " ام مخمر طعم گس دوری و دارایی بود . در توازن تب لازم و ملزوم به آراستگی گام بر می داشت و شب را به سلوک آدینه به طلوع می نشست و از داغی جنون لحظه هایش دم نمی زد . می خواند و می ماند و سخت می خندید . نقاب سنگین سالهای گریز و پرهیز از او ظاهری آرام با درونی ملتهب ساخته بود که فرازهای کمال اش را سخت – آسان در پس هم می گذراند و به جویبار خنک آب می پیوست . هماره در راه بود و خود بیراه . نشانی از لعل یمانی اش نمی خواست جز ماهی های خیال در وسعت آبی آسمان . او رساترین سکوت کودکم بود. و " من " این گیاه سبز روییده در حوای استغنا ، سرخی سیب را قلم " تا رهایی " خویش ، رستگاری مزین به فریب آدم ، امروز فریاد می زنم و ریشه های رویش فصل را رقم خواهم زد ....
در آستان توام ، شادم ریشه هایش را از خاک گرفتم ، گلدان خیال دیروزهایم دگر جای روییدن شکوفه امید های کهنه نبود و او را که تمام سبزی روزهای تولدم بود به آب ، این شفاف وسیع ، این طغیان ِ منشعب شده در تن موج سپردم . و بالندگی رویش را در نگاهش باز به تماشا نشستم . شور و شعور را حلقه شادی دستان نجیب اش رهسپار همان سفر های همیشه " تا رهایی" بدرقه دلتنگی و دلهره آراممان کردم . حالا صدای شستن ظرف های آیدا و چکه چکه های آب لب حوض تمام شادی روزهای من است . ماهی های سرخ و هندوانه های در بسته صد دانه ترد ، قل قل سماور عزیز و خیس حیاط آقا جان ، و انتظار گام های مسافری که هنوز در سفر است ...
" چه بگویم ؟ چیزهای واقعی ... دیگری ! اهمیت حیاتش با او سخن گفتن ..." "میرا" میرای من ، میرا ! کجاست جای رهایی !!؟ میرا مرگم دادی ، زهرم دادی ! زنده ام کردی ! دستان خالی ام را چه کنم !؟ شوق جستجویت را ! خلاء سایه هایت را ! میرا سخت خسته ام ! هرروز به شکلی نو ، به تصویری همه ، می میرانیم و باز می رویانیم ! میرا اشکم را گرفتی ! مهرم را خاک نمودی! کودکم را بالغ نمودی ! مرا چه سرد ، چه داغ ، چه تب ، چه تنش به استخوان زلال ، ضعیف ، خار نمودی ! میرا نگاهی ندارم ! آهی نمانده ! تلخ سنگین ام! سنگین از نفاب های این سالیان دور ! از تولد تو و منگی خود بودن ِ من ! میرا بمیرانم! باز بمیرانم !ا بسوزانم ! شعله ام کن ! تهی ام گردان ! امــــــــــــــا در مـــن رهـــــــــــــــــایم کن !!!!!!!!! .... تولدنام " میرا " در ذهنم ... نمی دانم از کجا آمد !!!؟ دنبال معنای لغوی اش می گشتم که به
باران هیچ گاه به پایان نمی رسد تو در کدام بارش زلال خواب می دیدی اتفاق آبی عبور را ابتدای باران عروسک گلی است و روح باران که او را لیلی آفرید مجنون طریقت لیلی است ، لیلی رطب خیس خیال ! باران در همین کوچه نجیب ، آرام کمین کرده بود در آبی چشمان او ، با آن همه سکوتی که دیشب بارید و کوچه را غرق پاکی کرد هنوز تا فردا یک شب بارانی مانده شاید هم همان چهل شبی که می شمردم تا بیایی و به صبح ، به شبنم مانده از شب پیش بر برگ قامت ببندیم حالا چهل گیس لیلی هم عطر " ضریح بارانی " را می دهد ... … دلهره ای آرام تب دارم کرده بود و دستان بهار - نجیب- مزارم را می رویاند ... پیش از موعد آمد و از ماندن جنون چیزی نخواند . آمده بود تا بی قرارتر شوم ... تمام گرمای روز در منگی تابستان در راه طی شد ... نگاهم سنگین است .همین !
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به اصول برمی گردم ....
" بی تو ، آبی یم ! " "” I am Blue without You چشمان آبی اش نظرم را می گیرد ، زنی روس با گوشوارهای سفید ! سردی نگاهش برایم از سالهای سفر آشناست . به عادت بلوغ از علاقه مندی ترانه های روز می خوانیم ! می گوید: " آبی یعنی فقدان ، یعنی مرگ ، یعنی خلا نبودن ! یعنی التماس رویا !! "می گویم : " آبی آسمان چه ؟ ! وسعت دریا !! ..." تلخ می خندد : " بی او ، دریا ، آسمان ، آبی است ! " یاد سرخی غروب های ساحل میافتم ! باران های که بی تو بارید و روحم را به شرجی ترین ساحل نیاز برد و من -مغرور ، شرقی ، ... دم نزدم ! عکس داغ خورشید در آب های لاجوردی جنون ، تپش گام های مردان بی بدرقه شب و یک آن مکث ! به حرمت تمام روزهای که هنوز استوار کودکم را می پرستیدی و من شانه هایت را نمی دیدم که در هوای باهم بودن جاده های سکوت را قدم می زد ! چون همیشه خودم را سخت در آغوش می گیرم !( تا رسیدن به قلب هر زن ، حسی زنانه لازم است !) خودرا تا حوا بالا می کشم ! سنگ نشان آدم در نظرم می گذرد . به خاک می رسم و دستانم بوی زمین می گیرد ! گیاه من " بی ریشه " در یک فنجان لب شکسته رویید ، من او را به خاک سپردم . این روزها سبزیش مرا تا نگاه تو می برد و رویش هر برگش تولدی نو در تمام من است ... به خودم که می آیم دود اش همه خاکستر شده ، نفس کم می آورم ، بسته سیگار جدیدی را باز می کند ، یک نخ اش را برعکس سرجایش می گذارد به امید روزی که آن تک نخ ، نشانه برآورده شدن رویاهایش باشد ! نخ بعدی را روشن می کند ! زیر لب نام ات را تکرار می کنم ، می دانم که من با تو سبز م !
به آسمان که خیره می شوم ، نگاه ام را بر چشمک ستاره های عاشق می بندم . نور اش خیره ام می کند ، می دانم او هم ستاره ایست که ما در نزدیکی خود ماه می نامیم اش ... چقدر سعی کردم ظهر های داغ به خورشید زل بزنم و چشمانم همه اشک شد .... اگر ماه هم نبود دستاوریزی نداشتم برای شب های چنین طویل و راز های که جز سکوت مامنی را نمی یابند ... می گویی نگاه ام به دلخوشی های زندگی بسته است ...) آه اگر بدانی با آمدنت انتهای چهار قد کهنه ام به خار های بینام و نشان جنون ریش خواهد شد ... ...( راست می گوید ماه ،من با این نازکی خیال نباید به نداشتن داشته هایم بیاندیشم ... آخر می دانی هنوز هم ایمان دارم تو پایان من نیستی ! روح سرکش من هرچه پیر تر می شود تشنه تر رویا می بیند تمام راه های راکه نرفته سرکوب شد و آتش های که ریشه های زندگی ام را در غربت خاک رویاند .. . از میان خدایانم " ستار " را می ستایم و سجده های شکر را با شانه های لرزان بوسه می زنم ، این روزها هرچه تو بی پروا تر ،بی راه می روی من به خدای دین تو بیشتر ایمان می آورم ... راستی شاید یکی از همین روزهای مسیح، به "تنها"یی خدای شما ایمان آوردم و من نیز رها شدم .. شاید با تقدس ام برای همیشه از هم دور ماندیم .... پینوشت : "عدل" الهی حاکم بر نیکی ها و بدی هاست ... http://lasharikestan.cast.ir/files/lasharikestan/2006-12-14_daryae.mp3
"خداناظر" هر آن که گسستم ، بیش پیوستم . ..
کاش جای آن " شش گمنام " آرمیده در انبوه نگاه های گم بودم . تمام عصر را خیره به دردی بودم هر روز و هر روز اعتبار بودنم را از همه ام کم می کند ... " بهانه های احمقانه ام حوصله ات را سر برده اند " !! می دانم جای مرگ خوابیدن درد خستگانی است که برای این دو روز هیچ نمی خواهند جز همین ترانه های هرجایی ! فریاد درویش در نگاه مامور شهر ، درست بالای سر " گمنامان آرمیده " .... به چه چیز می توانستم برسم جز خفقان باور هایی که با آنها سالهاست زندگی کرده ام ! عزیزم من یک احمق ام ! احمقی که در حیاط یک ضیافت آنقدر خیمه می زند و نگاهش را به رز های خیس آنهایی می دهد که فقط سنگ " گمنام" یشان را برایم دارند و یک صندلی خاطره دور ! ... صبح همین جمعه بود که دلم هوای حوض حیاط کودکی ام را کرده بود ، حالا من بودم و همان حوض بزرگی که رهگذران را غسل نفس می داد . همان خاک خیسی را که بوی نم باران می داد و نسیم خنکی را که غروب مهمانم بود ... می بینی عزیزم ! خدا همیشه همین جا بوده است و به حتم طلوع جمعه و اشک های دخترک را دید و غروب مهمانی اش کرد ... می خواهم بگویم تمام دیشب را هم که نخوابیدم و به چشمان روشن تو خیره بودم هم ، هم من را دید و هم تو را ! من را که باید بزرگ شوم ، آنقدر که سرگشتگی های کودکانه ام روح تو را نیازارد ! و تویی را که دلم هیچ نمی خواهد جز تمام شادیت را ! منو رها کن از این فکر تنهایی ...
وقتی جای یک شعر ، باید یک مثنوی سکوت نوشت ،وقتی جام عطش ِ باران را یک عطسه در فضا می شکند ،چه می توان گفت جز همین همخوابگی های موقت تردید؟اینجا هوای یک صبح دم گرفته آدینه است ، از صدای کلاغ های سیاه بی هویت می توان به امتداد روزی رسید که مثل هر روز جولانگاه خیال های بی مرز کودکی را به کاغذهای ترسیم شده از فرمول های قانونمندی می دهند . اینجا از هوای هر آنچه باید باشد و نیست که بگذریم صدا ها خاموش اند . صدای ماشین های سنگین مهیب جاده را می شکنند و خروسخوان دیروز را صدای بلند ساعت همسایه پر می کند . اینجا دلم هوای حوض کوچک خانمان را کرده است که پاهای سنگین ام را سردی بهارش شستشو می داد. خنکای نسیمی را می خواهم که روحم را از حماقت هایم جدا کند . شاید مرشدی هم آمد و ساز باران را زد و من بی آنکه به نگاهش دل بسپارم از او اسطوره یک صبح آدینه بهاری را بسازم . این روز ها بی آنکه قصدی کنم صدای همان قطار نخست در گوشم می پیچد . خود را در ایستگاه یک گریز می بینم که باز سفر را بهانه کرده ام تا خود را جا بگذارم . آخر می دانی تحمل جنون سخت است و اگر زیاد آن را ببینی رسوایی به بار می آورد . در شیشه های مشبک و رنگی آن خانه خیالی هم که زیاد به فراسویت زل برنی به ناچار آسمان را تو هم درسه رنگ آبی و قرمز و زرد خلاصه می کنی . باید به گل هایم آب بدهم و خاک ِ نشسته بر ایوان دلم راتیمم نماز های شکسته این روزهام کنم ، شاید که یکی از همین جمعه های بی طاقت آمدی و به شهر خود بازگشتیم ...
خودت را نه اندیشه هایت را چون تمام یکشنبه های پاک بر صلیب تسلیم عریان پاک می خواهم . خودت را هم که با خویش ببری بر دار هیچ نمی ماند همه ام جز همین هم ترانگی های پیر پدر با قامت کشیده روحم را سلاخی می کند مادر تقدس مریم را برایم امر می کند من کلیسا را با عطر نفس های تو می خوانم به شب خیره می شوم تصویر روحانی شهر را برپیشانی ماه ترسیم می کنم از هجوم باور های بی ترید به فرشتگان مبرا از گناه ایمان می آورم آنها از عطر سیب هیچ نمی دانند و پاک اند من درخت اندیشه های تو را آب می دهم و دستانم بوی خدا می گیرد پدر و پسر در عطش چشمانم سکوت می کنند ترانه ای برای گوش های سنگین هنجارهای شهر ندارم اعترافاتم را در برزخ خود می کارم ریشه هایش را آب ،حلقه چشمان خود می دهم من به رویش خویش ایمان دارم کودک نو یافته ام را در طبیعت سبزخود پرورش می دهم می خواهم ما سه اندیشه را در عید پاک قربانی رهایی ام کنم منگی سکوت و عبوری کوتاه . آمین .
چشمانم را که می بندم سقف همان خانه متروک ِ حوالی بی نامی هم آبی می شود، اگر نامی جز هویت تهی سرگشتگی بر تمام قدم های تو بگذرام ! آمدی تا مرا از سرابی به خراباتی ببری که لحظه به لحظه اش طعم گس بی قراری نام داشت . آمدی تا شب هیچ گاه تکرار نشود و پنجره آن خیابان خاموش در مهتابی عمیق کابوس سالهای به استخوان ساییده تقدیر شود . هفتم یکی از همین ماه های سبز بود که در جنون چند روزه خود رفتی . رفتی تا تنها یادگارت تمام زندگی من شود . رفتی تا من ، من شوم و سکوت لحظه هایم طنین تمام نفس های بی عبور آنهایی شود که معنای هیچ را هم نمی دانند چه رسد به همه !! در سالگرد مرگ صدایت شادمانه ترین حس رویش را جشن می گیرم ! باور کن دست من اگر بود خیال تو را هم به دار خودت می آویختم تا هیچ گاه چنین بی پروا جام جنون را سرنکشی ! قلاف مستی ات را که می کشی در بهت صدای بلوری آن تصور چشمانت را ببین و بر تمام خود بخند که چه بی دلیل خود را به پوچ رساندی ! حالا پس از این همه سال و درد شادمانه ترین ترانه های مستی خویش را به جام جاودانه دوست می سپارم و بر تمام وعده های راستین حق ایمان می آورم ...
" هیچ کس چون تو نخواهد روئید هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این باغ تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد تابید سرو آزاده این باغ تو باید باشی رعد این صحنه تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد غرید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد جوشید خانه ساکت تر از آن است که میپنداری سایه سنگین تر از آن است که می پنداری داغ دیرین تر از آن است که میپنداری نازنین! سرنگون کردن غم ، حرکت آسانی نیست. لیک آسان تر از آن است که میپنداری. ریشه ها میگویند: " ما توانا تر از آنیم که میپنداری " باز کن پنجره را ، صبح آمده است. در این خانه رخوت بگشای. باز هم منتظری؟ هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید و نمی گوید برخیز! که صبح است بهار آمده است. هیچ کس جز تو نخواهد آمد هیچ بذری ، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید. از دل خاک نخواهد رویید خوشه ای نیز نخواهد برخاست خرمنی کرت نخواهد گردید هر کجا چرخی بی چرخش تو هر کجا ، چرخی بی جنبش و بی چالش و بی خواهش تو اسب اندیشه خود را زین کن تک سوار سحر جاده تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد بارید و خدا میداند و خدا میخواهد که تو "خدآ "یی باشی بر پهنه این خاک نازنین! داس بی دسته ما سالها خوشه نارسته بذری را بر می چیند که به دست پدران ما بر خاک نریخت "کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جو یند" خواب وخاموشی تو را در حضور تاریخ-در نگاه فردا هیچ کس بر تو نخواهد بخشید باز هم منتظری؟ هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید که ... بر خیزکه صبح است بهار آمده است . "تو بهاری ، آری ! خویش را باور کن. " مجتبی کاشانی " هوای خنک بهار ، استغنای مانوسم، سلام ! در بهار روییدی و مرا از نگاه غیر رهاندی . با تولد تو بود که سبزی نگاهت بر تمام روزهایم گرمی لحظاتی شد تا خود را ببینم . بهترینی را که می توانم باشم . بهارم ، این سومین سفره هفت سین است که زیر لب می خوانیم:" ، دانایی به احوالم ان، بهترین خودت گردانم ان . " سومین بهار است که صدای باران را ، حرم نفس هایت می خوانم و رویش خویش را در کنار گام های تو جشن می گیرم ! بهارم ، لایق اشک های تو بودن انتهای دست های تهی ام است که هر شب در آسمان آرامش تو را می جویند . در این هوا بود که دوستان نادیده ام ، دیدند تمام جنونی را که بی پروایی خواندیم اش و تمام دیوانگی را که ماه در شب قرص خویش مهمان لحظه هایمان کرد . امروز مسافرم ، و چون همیشه نیستم تا ماهی سرخ دل را در کنار کتاب محبوب ام برایت باز کنم و بشارت همیشه جاودانه اش را خودم برایت بخوانم . از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل ام آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است . تنها می رفتم و کس را مجال هم رهی ام نبود . نرگس ها آزرده ، خاموش شدند ؛ اما من باید می رفتم ، و رفتم . به همان راهی که سالهاست بر گردن تقدیر بیراهگی اش را آویخته بودم . من رفتم تا از سر بگیرم تمام شب نوشته هایی را که به آنالیز روحم هجوم آوردند . پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من که بی تو ، تو را دارم ، بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه . دوستی دور تحفه بهارمان را هدیه تمام روزهایم خواست ، چون همیشه صبور گام بر می داشت و سخت می کوشید . در اندیشه سالهای که بهارش چونین نیکوست راز های نهانی را چون همیشه در گوشه و کنار همان مزرعه قدیمی می کاشت تا تابستان درو حلقه دلهایمان باشد و پاییز را به جشن هزار رنگ برگ های ببرد که امروز و تمام بهار های پیشین روییدند . او می خواند و او نیز ! و من در امتداد راه می رفتم و بهار می رویید ... الهی ، شادم به سلوکم ! معبودم ، بهار را با نوایت آغاز می کنیم و رویش سبزینه حیات خویش را در نگاه تو می جوییم. بهارمان را جاودانه گردان .. آمین
رویش ریشه شادی روزهایم بود امروز او را به "خاک "سپردم تا جاودانگی رویش را در سبزی نگاهش شاهد باشم
می خـوردم بـاده با , بت آشفته خـــو ا بـــم بربود حـــــال دل نـــاگفـتـه دلبر شده , شمع مرده , ساقی خفته روزگار غریبی است نازنین ! غریب تر از آن ، خنده های بی تبسم توست ! و یک دل دریا ناگفته باریدنت ! غریبه! غریبه !غربت پایانی ندارد ! می بینی نازنین بر شادیمان هم شک می کنند ! بر سرور تو من هم شک می کنم ! نه تردیدی نیست ! رسوا ی ات را نوشیده ام ! غریبه ، از نگاه نامحرم است که ترسیده ام ! نه ! خوب که فکر می کنم بر سادگی هردومان و صبر توست که مانده ام ! باور کن پیر هم در نگاه ماه مانده بود ! تمام کودکی ام را که پرسه زدم یک تکه از آن همه تابیدن لحظه ای از شب هایم جا نمانده بود ! حالا همه بگویند و تو هم تصدیق کنی که با غیر رمیده ای ! مگر نان دلهره و مرگ اندیشه رسوایی اش از آن همه لخته های لجن زار برکه همسایه بیشتر است که من شانه خالی کنم...از آن همه سکوت و حجم خالی علاقه ...! اسم احساس آمد ، فردا عید است ! امشب خانه ما برکه شادی بود ! یکی متولد شد و یکی یافت ! من در اندیشه خویش ! تو در خویش گم ... من شمع را با شور حلقه زدم ! آتش اش تمام آسمان شد ! همه فریاد زدند. من خیره به نگاه ات شدم ! آری تو نبودی ! و تمام داستان گشتن و گشتن همیشه تو بود و ماندن و نقش خیالی رفتن سهم من ....! حالا تا سپیده صبح هم که شعر عادت را مرور کنم مگر تو می آیی !؟...
خواهم بر زلف ات هر دم زنم شانه ترسم پریشان کند …. مستانه مستانه …. دیوانه دیوانه … *** من از می گفتم تو از نای ام خواندی ! من از هوا خواندم تو حوایم راندی ! من از مرگ خواندم تو حیاتم دادی ! من از گریز گفتم تو پناهم دادی ! . . . من از تو گفتم تو هجرم دادی ! *** کاملا هذیان : هیچ گاه ندیدم شما آن بالا نشسته ای و در طول یا نمیدانم عرض تقدیر نیش خند می زنی که این بنده باید به دار آزمون بزرگ شود تا شاید برگزیده شود !فقط بی راه رفتم و حالا که جاده ای نیست برای نمی دانم راه یا بی راه فقط می خندم ! شما هم می توانی در کنار ساحل قدم بزنی و فرو مردن هر روز ه ام را نفس بکشی ! *** ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش…. *** می روم تا از خویشتن بیرون شوم … ۴۰... ***
برگ داده است این جام لب شکسته....می دانی!!؟ فصل ها به بازی بهار رفته اند .... تابستان همه شکوفه بود و پائیز را نشنیده ، زمستان آمده است ...! در چشمان من اما ، تویی آن بهار جاودانه هنوز... () من طرب ام ، نی طرب ام .... () مرز ِ یلداااااا..... گفتم کيم دهان و لبت کامران کنند گفتا بچشم هر چه تو گوئی همان کنند گفتم خراج مصر طلب ميکند لبت گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند گفتم صنم پرست نشو با صمد نشين گفتا بکوی عشق هم اين و هم آن کنند گفتم هوای ميکده غم ميبرد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند گفتم شراب و خرقه آئين مذهب است گفت اين عمل بمذهب پير مغان کنند گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند گفتم که خواجه کی سر حجله ميرود گفتا آن زمان که مشتری و مه قران کنند گفتم دعای دولت او ورد حافظ اســــــت گفت اين دعا ملا يک هفت آسمان کنند
سکوت یعنی " از تو به تو نگفتن !!" به سکوت آنقدر عادت کرده بود که ؛ رهایی از عادت صبرچهار ستون بدن اش را می لرزاند !!! شکستن حصار تنهایی اش او را می ترساند ! و همیشه سایه هم دلیشان شنوای ثانیه های سکوت بوده است ! و وقتی به جذبه آرام سکوتی هم فاز شب های خود می رسی صبور بودن به مراتب سخت تر از
به هیبت کوه در می آیم و سنگ را می خندم …
به او می گویم آرام گیرد ، هیچ نگوید ... باز می لغزد ... بر سفیدی کاغذ ... سیاه نمی نویسد ، اما بی رنگ هم که بنویسد مخاطبی را نمی یابد .. فقط می نویسد ... سنگینی را که نفس می کشد و سکوتی را که در سطور مستور باقی می گذارد ... از خود نمی نویسد .... به خود می نویسد ...و من فقط او را می خوانم ... تنها" همراهی" است که او را در این سفر یاری می دهد ... او باید برود تا همان "نقطه ؛سر خط "... من فقط چهره او یم ... او قلم و فکر و روح من است ....
ذهن اش رو باید مرتب می کرد ... یه خانه دل تکانی حسابی .... آخه مهـــــــر داشت میامد . یاد پاییز های که توشون با ملودی سرد برگ های رنگی پیاده رو ها دویده بود ! هاااا کشیده بود و قدم های محکم اش رو به مصاف دنیای خودش رهسپار کرده بود ... پایئزی که بهش شهامت فریاد داده بود ! آنقدر بلند که بالاخره صداش به گوش خودش رسیده بود ... یه حس خاص ! مثل یه استقلال ... که من با تو مستغنا ام ! در تو گم ام ! تو که باشی از هر نگاهی ، از هر دستی ، از هر امیدی جدام ! ... پاییز رو دوست داشت ... وقتی معصومیت نگاه اش بارون شد و بارید ... وقتی بارون شهر رو شست تا به استقبال قدم های بهار بره ! وقتی پائیز خودِ بهار بود ! رنگی تر ! پاکتر و حتی ساده تر ....! امروز هفت ِ هفت ، هفت ِ مهــــر ، در سکوت و سکوت و سکوت سفره افطار به ذکر چشمای بهار متبسم شد ! سبز ، زرد ، نارنجی ، قرمز ..... بی رنگ ...! ....
بارها از من خواستی صدایش بزنم ، راه را از بیراه اش بشناسم ! من صدایش نکردم ، او سفره اش را پهن کرد ، من نشسته بودم ... ذهنم را درگیر این حوا می کردم او "کسا" اش را خواند ..."بی بی" مهمان نوازی می کرد ، نان اش را نخوردم ، نمک اش را تیمم کردم ، قلم به شب می رسید ،قلب از هوس تهی می شد . ساحل را می شمردم ، شن ها شمارا می شدند ... طوفان می خوابید ... مستور می شدم ... بیش از نیستم هست می ماند ... مجیب هایم رنگین کمان می شدند ، باران تمام شده بود و به آغاز فصل می رسیدیم ... ردپایی از من باقی نمانده بود ... انتهای سفر نامه ات رسید ... چشم خندید ... بخشیده شده بودم ...!
اگر می دانستی دوریت چه سان بارانم می کند ، هیچ گاه نمی باریدی!
از آخرین باری که اینجا آمده ام ، هفت ردیف به خفتگان اضافه شده ، گویا مرگ نام حقیقی داشته که چنین در صف مردمانِ پیر و جوان را به دامان خویش خوابانده ! باز یکروز دیر رسیده ام . آدینه غریبی است ... گل های داودی از دیروز هنوز زنده اند و بوی گلاب با نم باران سنگ های ترک خورده قبرستان را به غسل کشانده است . یک به یک نام ها را می خوانم تا نشانی از آن بزرگوار پیدا کنم . کودکان خوابیده اند . دوشادوش مردان و زنان سپید موی ! خیره می شوم ! هم نام من است ! بر بی نشانی اش فرو میایم ! خاک اش را لمس می کنم ! سنگی برپیکرش سنگینی نمی کند ! بر گِل اش می نویسم : « زنده باد رهایی !! » ... باران تندتر می بارد ! آب گل می شود !و خطوط در هم ! صدای شیون می آید ! مردی بلند می گرید ! ... قصه نغز تو از غصه تهي است باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت ياد گاران تو اند رفته اي اينك و هست سبزه وسنگ در تمام در و دشت سوگواران تو اند در دلم آرزوي آمدنت ميميرد رفته اي اينك ، اما … آيا! باز برميگردي! چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد ( حمید مصدق) به نگاهم بیا هرشبی را که هوای زمین داری ! باران بهانه است ! بوسه آسمان را برسان ....
هم صحبت شب های خیال ، سلام گرمی تابستان در روزهایم سایه کرده ، گویا عادت دل شده است سخت کوشیدن و کوتاه خوابیدن ...و این روزهای ساده سکوت ، که فرصت نشستن و کمین کردن یافته ام، تلخ خسته ام ...در آن روزها که فرصت دیدارمان کم بود ، حداکثر حضور را داشتیم و این روزهای خالی و فراغت کتاب ، چه بی همزبان می گذرد ... گویا تابستان وان یکاد اش را نخوانده بود که سیاه چشم آنها مرا چنین خانه نشین کرده است ...تا پائیز و شروع مهر هم که صبر کنم ، این خلا را چگونه پر کنم ؟ این روزها که روز نگاشتم سفید ورق می خورد را با کدام رنگ بپوشانم ؟این روزهای گندمی مزرعه ، دستان خوشه چین ام سخت به تو نیازمند است . سایه بان حصیری دشت جنون ام شعله هایش را زیر خاکستر غرور خویش پنهان کرده ، مبادا بادهای رهگذر سودای خاموشی اش را در ذهن بپرورانند ! بگذار از زمزمه های غروب مزرعه بگویم ، از جیرجیرک های که باز حمله ور شدند و من نمی دانم چرا بی مرز نام تو را آوردم تا بگریزند ! شب که به ایوان دل نشستم، با خود گفتم نکند خیال خامم مترسکی شود، در مقابل آنهایی که یک روز تماشاچی آتش حقیقت تو و ویرانی کلبه من خواهند بود !؟ صدای اذان می آید ، کاش اینجا بودی و می دیدی گیسوان طلایی گندمک های مزرعه به تیمم خاک رفته اند ، تا روزی با نام خدا ، نان سفره من و تو شوند . در کویری که خیمه زده ای ،از شورزار دلت یک مشت نمک بیاور تا افطار را با نان و نمک آغاز کنیم ... من نیز به صراط صبح می روم ...
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |