|
دنیا آنقدر بزرگ هم نیست دختر شرقی وقتی کوچههای “بن” را ترانه غربی میخواندیم و به یاد بازهای کودکیمان قهقه سر میدادیم. حالا آنقدر بزرگ شدهای که بدانی رهایی ناشدنی است و همیشه دمی برای دلنگرانیهای مضحک دخترانهمان وجود دارد. چقدر آن سایه بلند بر دیوار دلت خودنمایی میکند بیآنکه بیاندیشیم کسی هست در جایی دور که به یادمان بارانی میشود و آهنگ دلاش زنگ گوش من و تو میشود. راستی باد قاصدک صادقی بود همین امروز در قطار یک فوج مهاجر را دیدم آمده بودند که بگویند هجرت همراه میخواهد؛ ای کاش همدلهایمان، عادت ِ کسل کنندهای نشوند. شاید شکلاتهای تلخ - نه سرد- اروپایی مذاقمان را شیرین کنند اما طعم نگاهی که شیطنت کودکانه نام گرفت را چگونه بهانه نکنیم. امروز "کلن" را با مرور خندههای تو قدم زدم و برای عوض کردن طعم گس مذاقات ساعتی را پشت در کارخانه شکلات گذراندم شاید باید میدانستم که رفتن یک عزیز با این چیزها شیرین نمیشود. دوستی قدیمی در خانهاش نوشته بود: " نه تو می مانی، نه من.... و به کوتاهی آن لحظهی شادی که گذشت..." میبینی رهایی هنوز هم ناشدنی است، به حتم باید جایی طبیعت رسم شیدایی خود را به سرانجام برساند. هرچند میدانم پیوستن، همه رسیدن نیست!
گلی گل منگولی من! سلام ... من ام! خاتون! نمی دونی وقتی سگ های این جا را می بینم چقدر یادت می کنم! می خواهی منو بزنی؟ هیچ اهمیتی ندارد! چون باید اعتراف کنم وقتی می خواهم بروم دستشویی یادت می کنم! لجت درومد؟ اگه بهت بگویم که یلدانامه ات رو توی ذهنم مچاله کردم و سوتش کردم از پنجره بیرون چی؟ چون می خواستم لم بدم و سر حال و کیف برایت وراجی کنم. راستشو بخواهی هنوز هم یادت می کنم. خیلی جاها! وقتی می خواهم از نرده های دانشکده سر بخورم یادت می کنم! وقتی می خواهم یکی را دست بندازم یا دست گل جدید آب بدهم و شر درست کنم ... وقتایی که یک پاستیل بدمزه رو تف می کنم وقتایی که الساندرو ساکسیفون می زند وقتایی که می رم مسجد دانشگاه و نگاه های سنگین 60 جفت چشم را حس می کنم تا برسم به بخش خالی خانم ها وقتایی که از تکیه کلام مراکشی ها سو استفاده می کنم و کاری می کنم که پیرزن های تپلی شان توی مسجد شهر راه به راه بهم بگویند ماشااله ... وقتایی که پیراهن لختی های V&D رو می بینم وقتایی که به بهانه تست یا شاید هم تجدید آرایش، تمام رژلب ها و لوازم آرایش های تستر را امتحان می کنم وقتایی که فحش زشت به زبان های مختلف یاد می گیرم وقتایی که بارون میاد وقتایی که قفسه کتابخونه خونه رو به جای کتاب پر از عطر و نقاشی و شمع و تنگ ماهی و گوش ماهی و چیزای دیگه می کنم وقتایی که لباس عروس های اسلامی این جا را می بینم وقتایی که مرواریدهایم یواشکی می خواهند سر بخورند و بیایند پایین وقت هایی که استادم قربان صدقه ام می رود وقت هایی که به پروژه گه می خورد وقتایی که دختری رو پیدا نمی کنم که بتونه بدون پسرها هم خوش بگذرونه دلم هوای زندگی قبل از قبر و قیامت رو کرده گلی ... بدون رهگذرهای سریش تنگ نظر حسود بدبخت قابل ترحم! از همه شان عق ام می گیرد! چی می شود که آدمی نتواند دو تا آدم دیگر را کنار هم ببیند؟ وقتی سگ های اینجا را می بینم یادت می کنم چون می توانستیم عوض یکی، دوتایی عین جلف ها بلندبلند بخندیم و با دست های باز دنبالشون کنیم و اونا واق واق کنند و از دستمون فرار کنند یا از گنده هاشون بترسیم و جیغ بکشیم و بدویم توی چمن های جنگل ... ببخشید پارک چون می توانستیم به تک تک این ها بخندیم و شیطنت کنیم و خوش باشیم. اون وقت اشک هایمان هم معنی دار تر می شد، بوی زندگی تغییر می کرد و حال و هوای همه چیز عمق بیشتری می گرفت ... شادی به همه چیز عمق می دهد حتی به غم های آدم و از عبور روی سطح بیزارم ... و یادم می آید که بیزار بودیم ... و یادم می آید آن دم آخری که داشتم ازت خداحافظی می کردم عین تکه سنگ هایی که زیر پوتین هایمان توی کوه رد می کردیم چقدر سخت بودم بدون حتی قطره ای اشک ... برای مردن باید سخت بود نه شکننده ... ... .. . یک ساعت بیشتر به سال تحویل باقی نمانده است ... این دم آخری دارم این آهنگی رو گوش می دهم که خیلی دوستش دارم و نمی دانم چرا این را! آهنگ های شیش و هشتی و روحوضی را هر وقت می شود گوش کرد ولی نمی دانم چرا این یکی این جا وسط حرف من و تو پریده است و ... ماهی آبی ام توی تنگ چرخ می خورد و بهم نگاه می کند. یاد همراهانی می افتادم که ادعای اقیانوس داشتند و از ترس یا بهت یا به دروغ از همان حوض خانگی هم هراس داشتند ... ماهی هایی که به تنگ سر طاقچه قانع بودند... ماهی هایی که به بهانه خستگی از سفر سرباز می زدند و آرامش و سکون را تا لحظه مرگ می خواستند ... ماهی های خوش خط و خال و زیبایی را یادم می آید که به وقت تنگی فضا یا گرسنگی همه مان را می دریدند ... ماهی هایی که دلشان به لم دادن و آفتاب گرفتن روی سطح خوش بود ... نهنگ های مجنونی که نه در هوای طوفانی یا قحطی و کم آبی که در یک روز صاف بهاری تصمیم به خودکشی می گرفتند ... ماهی هایی که تنها آرزوی آبشار داشتند ... ماهی هایی که قزل آلاها را مسخره می کردند ... ماهی هایی که ایمان نداشتند و موقعی عزم سفر و همراهی می کردند که دیگر خیلی دیر شده بود ... ماهی هایی که دست جمعی سفر می کردند ... ماهی هایی که با مرجان ها دوست می شدند و ترجیح می دادند بمانند ... ماهی های تنها ... کوسه هایی که هیچ کس در دریا دوستشان نداشت و نمی دانم تنهایی شان را بیشتر دوست داشتند یا کوسه بودن شان را ... ماهی هایی که ادای کوسه ها را در می آوردند ... یاد خودم می افتم ... یاد تو ... شاید یک خرخاکی یا کرم بد قواره بیشتر نباشیم و مامان هایمان از سر ذوق بهمان گفته باشند طاووس ماهی! دور تا دورمان آینه است و ماهی و ماهی و نمی دانیم کدام تصویر مال ماست ... مال من ... مال تو ... شاید لزومی هم نداشته باشد که بخواهیم زل بزنیم به تصویر توی آینه و بهتر باشد بیشتر به دلمان گوش بدهیم ... کاری که همیشه می کردیم و چوبش را هم می خوردیم و باز هم محکم ترین سند است برایمان همیشه ... *********************** دی وی دی های جومانگ را بشین ببین. بدون این که احساس خستگی کنی می خواهی هر شش تایش را ببینی ... عین یک زندگی واقعی و سرشار است ... سوسونو برایت آشنا نیست؟ .... .. . *********************** از زن بودن خودم بعضی وقت ها بیزار می شوم. کی گفته است که باید دنیا را زیبا کرد و زشتی ها را به خوبی ها تبدیل؟ یک توقفگاه را هیچوقت زیبا نمی کنند ... ازش عبور می کنند ... از خود بر آن رد به جا می گذارند ... ولی هیچ کس توی توقفگاه بر خلاف اسمش توقف نمی کند که چیزی را عوض کند. می ایستد تا خودش را پیدا کند. خستگی هایش را دور بریزد و آماده سفر شود. از زن بودن مان بدم می آید. عاشق هدیه های جوششی و انحصاری خدا هستم که به ما زن ها داده است. هیچ ماهی ای مثل یک زن لذت شنا در عمق یک عشق را تاب نمی آورد. حد آستانه ماهی زن برای دریای عشق خیلی بیشتر است. حتی حد آستانه مادری اش ... از این عشق که هر چقدر هم ابر و جلبک جلویش بیاوری باز هم می تابد و نمایان است کفری می شوم بعضی وقت ها ... نمی خواهم دنیا را زیبا کنم ... نمی خواهم چیزی را تغییر بدهم. ما با خاک و گل ها خیلی فرق می کنیم. اگر بهاری می آید و می رود و زمستان می شود و می رود. خاک، خاک می ماند و کک اش هم نمی گزد. آب، آب می ماند و درخت، درخت. یک نفر باید باشد تا گلی بروید و میوه ای برسد. مراقبتی و همه با هم ... ولی جوشش عشق از درون یک آدم فرآیند عجیبی است. اگر میوه آن پژمرده شود زمان می خواهد تا خاک وجودت آماده رویاندن گلی دیگر شود. شاید هم هیچ وقت آماده نشود. شاید فرصت خاک زمین شش ماه باشد یا نهایتا یک سال. اما تو ... در تمام این فرآیند تنها هستی. نه باغبانی، نه آبی و نه درختی و ... تودر تمام این فرآیند تنها هستی. فرآیند رویاندن عشق و این وظیفه توست. چون خدا هدیه اش کرده است به تو. باید آدم ها را دوست داشته باشی. باید مادر باشی و این ها دست ما نیست و صرفا می جوشد و چقدر دلم برای گریه کردن پیش سرچشمه این عشق تنگ است ... ******************************** هجرت مثل تولد دوباره می مونه ... و من تولد را چقدر دوست دارم. ذات یک زن زایش و تولد است ... آسمان اینجا آبی است و همه جا سبز و پر از گل. ماهی آبی قشنگم چرخ می زند و چرخ می زند و سرکیف بالا و پایین می پرد. بعضی وقت ها هم می رود نزدیک قرآن طلایی رنگ کنار تنگ اش و آرام می نشیند. همه چیز خوب است. شاید اگر بوی گند روزمرگی ها این جا هم خفه ام کند از این دریا هم بروم. دلم می خواهد زمان هجرت بزرگ وقتی که خدا می خواهد در توقفگاه دی وی دی زندگی دیوانه ای مثل خاتون را ببیند بی وقفه ببیند و احساس خستگی نکند و همین کافی است تا طاووس ماهی یا خرخاکی یا هر چیزی که اسمش را بگذاری آن قدر لبریز از شوریدگی شود که ترجیح بدهد بعد از آن با نهنگ های مجنون زندگی کند ... بهشت نهنگ دارد یا جهنم؟ ... .. . گلی طاووس ماهی یا خرخاکی یا هر چیزی که اسمت هست! دوست داری این بار کجا و پیش کی باشیم؟ بچه ماهی های حوض خانه مشترکمان را که همه همسایه ها بهش حسودی می کردند را ببوس. بگو دل خاتون برای همه تان تنگ شده است. بهشان بگو با این که یک دریا بین مان فاصله بود ولی توی یک خانه نقلی جا شده بودیم! الان فقط دریاهایمان فرق کرده است ولی مطمئنم که خانه جدید از این یکی هم نقلی تر است ... و دلمان خوش تر ... ... .. . ساعت دوازده سی ام اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت – چهل و سه دقیقه مانده به سال تحویل پینوشت:
نمیدونی چقدر لذتبخش است "کرگدنی" رو که یکسال و سهماه انتظارش رو میکشیدی رو بگیری دستت و با تمانینه و دقت کلمه به کلمهاش رو هجی کنی و نخوای حتی به خط بعدی برسی. خوشحال باشی که داری خط به خط یک ” دوست" رو میخونی یا بهت هجرتاش چشمات رو نمدار کنه و دلت رو بلرزونه! سوز زمستون رو بهونه کنی برای جاری شدن بارونی که از صبح بیبهانه داره میباره و نمیدونی چرا سعی میکنی نشون بدی که تو همه سالهای دوستی و راستی آنقدر آبدیده شدی، آنقدر رهگذرها مانوسات شدن که تو پیک صمیمت آهنگ سفر کنن و تو بمونی با سکوت و خلاء بعد از بلند شدن هواپیما. نمیدونی از تنهایی خودت بق میکنی یا از روزهای که میتونستی شریک لحظههای هم باشید و نخواهید بود. دلتنگ سلامهای گهگاهی و رفاقتهای کم و بزرگ که کمتر برات پیش آمده. بشینی کنارش تو صحن یه امامزاده و زل بزنی به آسمون بلوریش. همون آن چشمات رو برگردونی تو شیطنت چشماش و بزنی زیر خنده. آنقدر بگی و بخندی که پیرهای امامزاده نگاهشون سنگین بشه ... راستی امروز همش نگران دستهگلی بودم که قرار بود باهم ببریم و فرصت نشد. "خانم مسافر رسیدی ایستگاه بعدی....! " آره خاتونم! اینبار تو رسیدی ایستگاه بعدی. سه سال کم بود برای همه شیطنتهای این دنیای شلوغی که سعی کردیم و نخواستیم درگیرش باشیم، آنقدر که "مهر" مون رو فراموش کنیم. به قول خاتون قصهگو زمان گذشت تا نرگسی، خاتون شه و مریمی، گلی! زمان گذشت تا یاد گرفتیم پلههای پیش رومون رو زندگی کنیم، استپ بای استپ! و هول رسیدن پیش از چشیدن همه مزههای باغمون رو نداشته باشیم. میتونی بشماری چند بار خیابان شریعتی رو باهم، با چند تا حس متفاوت طی کردیم!؟ چندین بار پشت تلفن به ناهمواریهای طبیعی زندگیمون قه قهه زدیم و حتی یک کلمه درست حرف نزدیم!؟ چند بار موقع خداحافظی سلام کردیم و موقع سلام بلند بلند خندیدم؟! آره خاتون! من گلی بودم که تا قدمهات نزدیک میشد به قول خودت موهای طلایم رو میدادم تو روسریم تا اونایی که به یکرنگی ما شک داشتن بهانه نداشته باشن!؟ شده راز، این همه همرنگی! یادته تا صبح میخندیدم و رویا میبافتیم که من فرداش عروس میشدم! یادته از توی آزمایشگاه چت میکردی و داستان تزت رو به ورروجکانهترین شکل ممکن میخندیدم! تو اولین نفری نبودی که با تو بیشترین لحظهها رو خندیدم! قبل از تو پردیس آخر پرواز و خندهام بود. که اون هم هفت سالی هست که رفته! قبول داری اونایی که درد بزرگتری دارن، خوشرو تر و خندهرو تر هستند!؟ قبول داری که درد لازمه زندگی در مسیر کماله!؟ آی گفتم پردیس! تصور کن هفت سال دیگه رو!!!! تو هم شدی تصویری که فقط تو اورکات و فیسبوک با دیدنات لذت خاطرات ات میشه یه لبخند گوشه لبم! نه عزیزم دور نیست، از دل برود هر آنکه..... باشه ! بقیهاش نمیگم که مشت تو چشمام خالی کنی و پشت پلکم بارونی بشه! مهمتر شاید همین مسیری بود که باهم آمدیم! آنقدر که عابرها به همراهی ما رشک میبردن! آنقدر که ..... بگذریم! بزاز وقتی باز کنار ایستگاه هم رو میبینیم روی "آقای نیپولینان" رو سفید کنیم و با شری تمام تو چشماش زل بزنیم و بزاریم "مسله کولهپشتی کتاب طراحی الگوریتم"اش رو هرجور که میخواد برامون حساب کنه! آنوقت مهم نیست تو کوله من چندتا مدرک و عنوان همسری و .... باشه و تو کوله تو چند تا مدرک و جهش بزرگ برای رسیدن به نقطهای که تصویرش رو از الان نمیخوای پیشبینی کنی، باشه. ولی بدون همین طور که جلو میری، همسفرهای رنگارنگ تو مسیرت قرار میگیرن! مهم اینه که همیشه ”خودت باشی"! البته این منافاتی نداره با اینکه تغییر و تحولی درت ایجاد نشه، اصلا اگه تغییر نکنی، پیشرفتی حاصل نشده! ولی همین که خودت حساب کاردلات دستت باشه کافیه که بهترین خودت باشی! حالا اگر همسفر به قول خودت آروغی تو مسیرت قرار گرفت، بدون که پلهای که روش قرار گرفتی مقصد تو نیست و باید باز جلوتر بری! و این هم یادت باشه اون لحظهای که صدای قلبات رو شنیدی و خواستی مسیرجدیدت رو از اون پله جلو بری، بدون که بازهم خودت هستی و خودت! آره عزیزم، قشنگ برام نوشتی که دنیا بیرحم است! فقط لازمه همون کاسه آبگوشتخوری " صبرو تحمل" خنده دار و بیمعنی رو بریزی تو حلق خودت و خودت تا رو پای خودت بایستی و لذت عبور رو لمس کنی! آونوقته که حتی اگر همسفر آسمون هم شدی، ستاره دلت شاده که خودت بودی و بازهم خودت! تا سلام بعدی، سلام!! ”خواستم بگويم... اگر روزي از تمام "آنها"، آن دم و دستگاهها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم... اگر روزي خواستي خاتون را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگيها و خاليها و خلاءها و خواستي جسد لعنتياش را دفن كني، بيا با هم بدويم ... اگر روزي عاشق شدي و تمام "آنها" را ناغافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آنها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ميوه وجودت با "آنها" تمام آرمانهايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشانات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ... اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست، بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي تنهاي تنها شدهاي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي دستمال گردگيريات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي، آن جا نايست، سوز ميآيد، بيا با هم بدويم ... اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوكهاي دنيا به هم ميخورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گردها باز كني و بهشان بخندي، خواهش ميكنم دستانم را رها كن ... مي خواهم بغضهايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ..."
اگر 60 ثانیه وقت داشتم برای دیدنت می گفتم : دنيا كوچيكه و مجال موندن توش كوتاه تر ... از اين كه جستجوگر خوش قلب و مهربوني مثل تو رو ديدم خوشحالم و آرزو مي كنم كه توي اين زمان كوتاه هم همچنان شاد باشي و پرنشاط، بخشنده باشي و مهربون، فرشته هات رو روي شونه هات حس كني و گرمي آغوش خدا رو، درك كني نعمت هايي رو كه توي زندگي بهت داده و شكر كني اونا رو با حركت و جنبش ات و خسته نشي و تسليم محض! توجهي نكني به آدمايي كه در شنل نياز به سمتت ميان و فقط ازت به حيله و مكر مي خوان و چيزي در ازا نمي دهن... آدمايي كه بدبينت مي كنن به بخشنده بودن و مهربوني و نشاط و جنبش رو ازت مي گيرن و ازت تسليم شده محض مي سازن و بچشي طعم عشق را و طعم تمام شيريني ها را و رها شوي از تمام وابستگي هاي قائم به ذات بين تو و شيريني ها. رها شوي از وجودها و پايبند شوي به نعمت هاي جاودانه به نمودهاي حقيقي خدا روي زمين به خانواده ات. وقتمان دارد تمام مي شود. دلم برايت تنگ مي شود وعده ما در بهشت در كنار گل هاي سرخ...
Nemidunestam vaghti kado am ro mibini che hesi peida mikoni, Gozashtamesh poshte dar . baresh dar goli e kam taqat ;)) baraye maryam ... ke roozi becheshad khonakie havaye esteghna ra... اتاقم را تي بكش! اصلا فكر نمي كردم كار به جايي برسد كه دورتادورم پر از كاغذهاي مچاله شده شود و سر مدادهاي HB ام گاز گاز. با خودم گفتم حالا كه مثل پر رو ها جلويم دست به كمر ايستاده و سرش را داده بالا و زيرچشمي نگاهم مي كند انگار بايد قيد آن آينه نقره اي و آبي مرصع كاري شده را كه دو ماه قبل از مهر با چه ذوقي برايش خريده بودم را بزنم و بهش بگويم باشد. هر چي تو بگويي. كلمات تو را راضي تر مي كردند از تصاوير انگار. خب باشد. هر چي تو بخواهي. مهم شادي توست. اما اصلا فكر نمي كردم كار به اين جا برسد. كاش جلوي چشم اين و آن باز نمي كردند هديه ها را. آن وقت اين طور دور تا دورم پر از كاغذهاي مچاله شده نمي شد. كرم سوررئال نويسي هم كه داشته باشي و عاشق كسي باشي كه بخواهي با حرارت تمام هديه ات را بگيري جلوي صورتش تا دگرگوني لحظه اي چهره اش را ببيني و لبخند متفاوت با روزهاي هميشگي اش را .... اي خدا ! مريم گلي! صبر كن تمام اين ها بگذرد... بگذار لذت تمام نشدني ام از ديدن لبخندت تمام شود تا ببيني كه چطور دستت جارو و تي مي دهم و مثل پر رو ها جلويت دست به كمر مي ايستم و سرم را مي گيرم بالا و زيرچشمي نگاهت مي كنم و بهت مي گويم حالا قناري عزيزم! كاغذ مچاله ها را جمع كن و اتاقم را تي بكش. هواي گرفته استسقا گلي كوچيكه... سخت نمي گيرم. باور كن اين جنگولك بازي ها انگار كه رفته باشند در مغز استخوانم با من همراه اند. ژنتيكي شده اند. استسقاي ديدن لبخند متفاوت كساني كه دوستشان دارم از چند ماه مانده به تولدشان نا آرام ام مي كند. طوري كه به محض آن كه سر و كله اش پيدا مي شود شال و كلاه مي كنم و راه مي افتم و كل شهر را زير پا مي گذارم. در جستجوي وسواس گونه بهانه اي گرانبها كه تمام آن دگرديسي ها و لبخندهاي متفاوت را در لحظه اي به من هديه بدهد براي فرونشاندن اين استسقا... براي بلعيدن خنكاي استثغناي پس از آن از تمام دنيا... خنده دار است؟ نه! به نظرم گريه دار است. خيلي ها اصلا گردوغبارهاي اين مسير طاقت فرساي چندماهه ام را براي جستجو روي هديه شان نمي بينند و بوهاي عجيب نمي شنوند. خوشحال مي شوند و مودبانه مي خندند و تشكر مي كنند و من از سرخوشي شان شاد مي شوم و به روي خودم نمي آورم و با "دل" ام ريز ريز مي خنديم كه چه سلوك دلچسبي بود اين مدت و چه بزرگ شديم من و تو. بگذار نفهمد بهش چي داديم و در جشن اين سلوك من و دل تنها مي مانيم و رويمان را مي كنيم آن طرف كه چشم مان نيفتد به چشم استسقاي بي تاب بزرگ. اعتراف مي كنم كه سلوك هاي موفق كم نداشته ام. سلوك بابا و خواهرم از به ترين سلوك هاي عمرم است. بعدش مادرم و بعدش چند نفر ديگر. با اين حال الان پر از دل شوره ام. آخرين بار يكي از همان سلوك هاي پربغض بود. مرداد بود و هوا به شدت گرم. حس ام گواهي بدي مي داد. گواهي يك پايان بندي غير قابل تحمل. اما دل، سركش و لجوج، مصمم و در سكوت به راه افتاد ... مي داني بعدش چه شد؟ خوشحالي و خنده مودبانه و تشكر و يك ماه گذشت و بعد يك جمله حكيمانه و اكتشافي درباره كرگدن اهدايي من به او كافي بود تا نشان بدهد آن آدم "آب" را نمي فهمد! گريه دار است! كاش كسي صحنه نفهميدن كساني را كه دوستشان دارد را نبيند. كاش آدم هديه اش را بگذارد پشت در خانه و از ترس فرار كند. كاش كمي فحش بلد بودم براي دادن به خودم كه اين استسقاي كوفتي باعث نشود كه كرگدن هايم را دستم بگيرم و بخواهم بدهم شان براي رسيدن به آب. گلي! سلوك اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و حالا اولين سلوك من براي رسيدن به هديه توست. سلوك اول بدترين قمار است و حالا كه دارم كرگدن اي كه در اين مدت با زحمت زياد پيدايش كرده ام را با كاغذ سفيد و مداد HB گاز گاز شده برايت مي شويم و به سر و گوش اش گل مي زنم دل توي دل ام نيست كه كاش بوهاي عجيب اش را نفهمند اما زخمي برش نگردانند. باورت نمي شود. نفس ام بالا نمي آيد. پر بغض شده ام. گلي! ديدار اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و يادت مي آيد اولين بارمان را؟ قانون مي گويد اولين قمار مهم ترين قمار است. تاس اول را يادت مي آيد كه چطور سمت همديگر پرت كرديم؟ و بازي مان شروع شد... كاش يكي از همان چرتكه هاي چوبي اي را كه در شمال ديده بودم را براي "هواي خنك استغنا" ات مي خريدم تا مي شمرد اتهام هايي را كه به "هوا" ي "خنك" " استغنا"ي تو زده بودند. يكي شان من بودم. خنك اي سكون و آرامش مي آورد و اين نوشتن ها و اين دويدن ها و اين بي تابي هايت حرارت استسقا بودند و مي ديدم كه تو خنك تر از مني ... يا دست كم بازيگر بهتري از من هستي ... گلي! كسي اين روزها كرگدن لازم ندارد. همه هديه هايشان را گردگيري مي كنند و مي گذارند توي كمد تاريك! اصلا اين جلف بازي ها توجيه ندارد. حكما خنگ شده ايم. شايد هم عقده اي. با اين حال نمي داني چه لذتي دارد توانايي شاد كردن آدم هايي كه حتي بلد نيستند "تو"ي جلف را بخندانند چه برسد به خودشان را. توانايي زنده نگه داشتن شان را... اووووووه كلاه ات را بينداز آسمان بابا ... عقاب هايي كه با من دويده اند... كاري ندارم كه چند سال بعد چرتكه چوبي اتهام هواي خنك استغنا چند تا مهره كم آورده است يا چند بار تو و دل ات از عطش ديدني ها روي گردانديد و چندبار گل ها و كرگدن هايت گردگيري شدند و چند بار شامه ات چيزي را حس كرد كه كسي نمي كرد. خواستم بگويم... اگر روزي از تمام "آن ها"، آن چرتكه و بقيه دم و دستگاه ها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم... اگر روزي خواستي مريم گلي را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگي ها و خالي ها و خلاء ها و خواستي جسد لعنتي اش را دفن اش كني، بيا با هم بدويم ... اگر روزي عاشق شدي و تمام "آن ها" را نا غافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آن ها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ... اگر روزي ميوه وجودت با "آن ها" تمام آرمان هايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشان ات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ... اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست، بيا با هم بدويم ... اگر حس كردي تنهاي تنها شده اي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي دستمال گردگيري ات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ... اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي، آن جا نايست، سوز مي آيد، بيا با هم بدويم ... اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوك هاي دنيا به هم مي خورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گرد ها باز كني و بهشان بخندي، خواهش مي كنم دستانم را رها كن ... مي خواهم بغض هايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ... تفال كتابي برايم نمانده است براي گشودن. تمام شان را بخشيده ام به كساني كه دوستشان داشته ام و پايان بندي هاي متفاوت سلوك هاي زندگي ام بوده اند. چشم هايم براي تو! بازشان كن و هر چيزي كه به تو زندگي مي دهد را بخوان. در سكوت و لبخند تماشايت مي كنم... همين كافي است ... سرشار باشي از مهر تا ابد... اين بود كرگدن خاك آلود و بوگندوي من! تمام ... ... ---> پینوشت
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |