|
هوای دلم هفت روز است که در خاک خویش، غریب گشته "باد اگر آمد شناسنامههامان برای او " سيد علی صالحی
تنهایی بی تو مرگ ِغریبی ست فاصله یی ست به وسعت ابدیت و سکوتی با کوله باری از گذشته ی دور تنهایی را با تنهایی و تو می توان دید تحمل کرد و لمس کرد و چشید و غریبانه تنها بود تنهایی بی تو مرگ ِ غریبی ست "داریوش روشن" پاییز نوشت : - دوستی میگفت: "روزهای آخر پاییز همیشه روزهای غریبی اند..." - میای جوجههای آخر پاییزمون رو بشماریم؟ - حضور هیچکس و هیچکس نباید مانع شادیهای آرام ما شود. - نمیدانم چرا هروقت بیشتر درگیر درسم، شوق نوشتن بیشتری دارم! - اینروزها دیدار اتفاقی دوستان قدیمی منرا به معصومیت کودکی میبرد. - میدانی که تمام این فصلها با تو تعبیر میشوند. همسفر ِ بهترینام ! - بنام باران سکوت میکنم.
من ماندم و ارثیه مادربزرگم/ مادربزرگی که جهازش /یک جفت کوه سنگلاخی /یک پارچه نیزارهای دور/یک دست /دشت بیکران بود/مهریه اش یک سکه ماه/چندین قواره آسمان بود/دور و برش/فرسنگ فرسنگ/اما برای او/حتی تمام این جهان، تنگ/بیزار از زندان خاک و /قفل این سنگ /یک عمر آن پیراهن خط خط/تنش بود/حتی شب جشن عروسی /منجوق خار و پولک تیغ /گل های روی دامنش بود /مادربزرگم /با آن لباس راه راه از دور /حتی خودش شکل قفس بود /اما چه با ناز /اما چه مغرور /زیرا عروس هیچکس بود… عرفان نظرآهاری پینوشت 1 : دوشنبه 26 تیر 1385 پینوشت 2: باید از سر نوشت ، تمام سکوت شب را. پینوشت 3: باختم ، فریب زندگی را. زین پس نمی دانم معنای یکرنگی را ...
...مشقم کن! وقتی که ع ش ق را زیبا بنویسی فرقینمیکند که قلم از ساقههای نیلوفر باشد یا از پر کبوتر. منزوی پی نوشت : - شادم . - باریدم سخت، بر سکوت ام . - حواست که به آسمان بود ، به دریا نشانت دادم . او هم مشتاق دیدارمان بود. - کمی گیجم ، قلم یارایم نیست . - من چندمین آن چند نفرم؟! - در شهری که رفتگان به پیشواز می آیند ، بر مردگان نباید گریست . - رویاهایت را ایده ال تصور کن ، چراکه واقعیت زندگی تو را رویاها می سازند.
راز رسيدن فقط همين بود. می ستاییم مهر را اوستا - مهر یشت
به خدا پیوست ... عصر های سفر با فاطی می نشستیم لب ایون ، کتاب رو میاورد و میگفت : " بانو حس ساقی رو داری؟ " می خندیدم و می گفتم : " فاطی ! به عاشقی عادت نکن ! عشق تو رو از همه بیگانه می کنه ! بیگانه که شدی باید تنهایی رو بفهمی !!" با چشم های سبزش خیره نگاهم می کرد و وقتی سرخی اش رو می دیدم سرم رو می انداختم پایین و کتاب رو تو دستم فشار می دادم و بعد بازش می کردم و شروع می کردم به خواندن . .. رازبگشا مرغ دل پر می زند تا زین قفس بیرون شود جان به جان آمد توانش تا دمی مجنون شود کس نداند حال این پروانه دل سوخته در بر شمع وجود دوست آخر چون شود رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار باز مانده در خم این کوچه دل پرخون شود رازبگشا پرده بردار از رخ زیبای خویش کز غم دیدار رویت دیده چون جیحون شود ساقی از لب تشنگان بازمانده یاد کن ساغرت لبریز گردد هستیت افزون شود گرببارد ابر رحمت باده روزی جای آب دشتها سرمست گردد چهره ها گلگون شود دیوان امام ره امروز فاطی طلبه شده و من در طلب دل مقیم خاک ِ بی راه هایی هستم که همه این سالهای بازگشت هرروز من را از من دور تر کرد . حالا نیمه خرداد که می شود یاد فاطی و کوچه های جماران بوی همان بارانی را می دهد که ما در ایوان سفر ، عصر ها می نشستیم و کودکی مان را در دیوار چین رنگ چشمان فاطی رنگ معصومیتِ پاک می زدیم ....
خواهر کوچکم برای دیدن طلاقی نگاه ها و طنین همیشه سکوت خانه وضو می گیرد .... روشن دلی میانسال در انبوه کودکان صف اول همخوانی فریاد می زند .... رنگ های هفت رنگ فرهنگ همین شهر یکصدا ترانه " یاس " را درخواست می کنند.... پاهایم در گِل فرو می رود و خار دستانم را ... این روزها برخلاف سالهای همیشه به میان جمع می روم ؛ خود را در انبوه مردم گم می کنم . به نگاه ها خیره می شوم و صدا ها را می نویسم . در پی کشف یک رازم . رازی که بعد از ده سال ما را بر سر یک سفره نشاند و هیچ یک اعتراضی از غیبت هم نداشتیم . رازی که رنگ های متضاد ما را می ترسانند . راز تک رنگی که بعد تمام سالهای اسارت و خموشی باز تک رنگ است . راز ترانه های که با هم زمزمه می کنیم هریک به رنگ خود . راز انتظار در پس انتظار و گویا تمام غروب ها هم که به انتهای ترین جمعه می رسند باز دلتنگ اولین غروبیم . راز هر آنچه نگاهی که خواستم و خیره شد ...! راز همبازی کودکی ام که بر قاعده دلخواه من بازی نکرد و هنوز چشمانش جذبه سالهای بلوغ را داشت . مردی که باد همه اش را برد و هنوز تشنه سراب است . و راز تو که باید نیست شوم تا بگویی هستم ... هنوز چند سطر ناتمام دارم که همین روزها آن ها را می بینم ... پاهای رنجه ام تحمل سرگردانی روحم را ندارند ولی آسمان را چه دیدی شاید یکی از همین روزهای پرسه در باران رفتم و دیگر بازنگشتم ..
چرا وقتی تو شب بارون میاد رنگین کمون به چشم هیچکس نمیاد ؟!
دیشب " فرشته " را دیدم نه اینکه یک فرشته دیدم ، نه ! فرشته را دیدم ! او مانوس همیشه " جان بازی " بود ! او پیش از تولد ما – سکوت – اختیار کرده است و چه خوب همدم اش خط نگاهش را می خواند ! نگاهی که بر آن ام طنین بودن هدیه می کرد ! نگاهی که به من غرورو پاکی می داد تا مرگ واژه هایم را جشن بگیرم! واژه های که شما آن را می خوانید و من زندگی می کنم! غروری که هستند مردانی که با سکوت سی ساله خود رسالت خویش را به معراج می برند ! خدایا ! نشانه هایت را شکر !!
پر فروش ترین کتاب های قرن : یک : انجیل دو: سرمایه ( کتابی است کمونیستی ) سه : شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهری )
شب بود جسارت بود باران نبود برف بود من نبود توبود ما نبود ویلون بود درد نبود الهه بود مرد نبود پسرک بود جنون نبود مرگ بود خواب نبود اشک بود شک نبود یکی بود یکی نبود خدا بود
مهر می ورزیم پس هستیم
” بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم عقل را راندم و وابسته میخانه شدم ... پیر صاحبدل ما گفت : از این رمز خموش ! دست تقدیر به میخواره نوائئ بدهد ... راز میخوارگیم از همه کس پنهان کن ... ساغر از دست من افتاد دوایی برسان ... که به این می زده در میکده جایی بدهد " دیوان امام ... پینوشت : فرصتی باید ، در دوری از خود ، خویش را می توان دید ! : دور باید شد ، دور ...! : پیران اهل نظر ، دل به نظر سپرده اند ! : از خواندن و خوانده شدن ، خسته ام ! به عادت دل نجوا می کنم ! : به نان و نمک طریقان زنده می شوم! : نوای صبحگاهی کودکی ، این روزها فریادم می کند :" یا نور و یا نور " : از شکستن نقاب هایم سودی نخواهید برد ؛ سالهاست قلم ام را شکسته ام ! : روحی گریزانم ! دل به جاری شدن بسپار ! : آهنگ سفر فردایم می کند ، بوی مرگ می آید ! : من اشک های یک مرد را دیده ام ! : باید بروم ، دل به عبور مسپار !
دیشب مست خواب ، شعری رو زمزمه می کردم که باهاش پرواز کردم ! ولی اصلا توان بلند شدن و نوشتن اش رو نداشتم ! انگار رهــــــــــــــــــــــــــــا بودم ! مثل بالنی که به آسمون می رسه و هرچه بالاتر می ره سرمست تر میشه و سنگینی هاش رو رها می کنه تا به اوج برسه ! حتی حاضره آب و تغذیه اش رو هم رها کنه تا بالا و بالا تر بره ! می بینه روی زمین یه عده ای براش دست تکون می دن و صداش می کنن و لی نمی شنوه ! تو خلا خودش و خودش غوطه وره و فقط به همه و همه لبخند می زنه ! و ترجیح می ده به آسمون برسه ! ابر ها رو حالا رد کرده از مرز جنون و باریدن هم گذشته !! و باز تشنه رفتنه ! رفتن !!! وای که چه حسی داره ! حتی از توصیف اش هم شاد می شم !
مسیر کوه رو که بالا می رفتیم ، یه چند دقیقه ای تا رسیدن بقیه تنها شدم .بدون اینکه بخوام حرفهای بغل دستیام رو میشنیدم که مشغول بحث بودن ، دوست داشتم وارد ه بحث شون بشم ، ولی نمی شد! یکی شون می گفت :« آزادی، یعنی روح و جسمت فقط متعلق به خودت باشه !» همین یه جمله کوتاه منو برد تو فکر ....!! ما همیشه به دنبال کسی هستیم تا تکیه گاه روح و جسممون باشه ! شخصا از تنهای بیزارم و در عین حال در تنهایی « رها» م !! کمی که بالا تر رفتیم ، بچه های سال بالایی دوره راهنمایی م رو دیدم ، سی نفری بودن ! ولی هیچ کدوم منو از دور نشناختن !!! شاید برای اینکه « نقاب » ام رو برداشته بودم ، هر چند که با عینک و کلاه برای دوری از آفتابی بودم که بهش عشق می ورزیدم...!
«آفتابـ » اینقدر تند و زننده بود که گونه هام رو سرخ کرده بود . چترم رو گذاشتم خوابگاه و راهی شدم اما هنوز دانشگاه نرسیده بودم که « تگرگ » شروع شد . دانه های درشتش آفتاب سوختگی صورتم رو لگد می زد !! سعی کردم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس بدوم ، هنوز نفس تازه نکرده بودم که «باد سوزناکی» بلند شد !! حوا هم داشت به من نگاه می کرد. می گفت : این همون جو ناسازگار زندگی یه ! تا میای بسازی ، دم ناسازگاری بر می داره !! تا میای چشمات رو ببندی روی همه و هیچ ، غریبه ای از راه میرسه و شهر دلت رو زیر و رو می کنه ! بهش میگی: بمون !…میگه :مسافرم…! میگی : برو…! میگه : خسته ام …!دوری میکنی ، لمس نگاهش قلبت رو می لرزونه ! نزدیک می شی ، نمی شنوه !!! .. می مونی بین تردید و اشتیاق ... ! ...میگن : خودت
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |