|
من ماندم و ارثیه مادربزرگم/ مادربزرگی که جهازش /یک جفت کوه سنگلاخی /یک پارچه نیزارهای دور/یک دست /دشت بیکران بود/مهریه اش یک سکه ماه/چندین قواره آسمان بود/دور و برش/فرسنگ فرسنگ/اما برای او/حتی تمام این جهان، تنگ/بیزار از زندان خاک و /قفل این سنگ /یک عمر آن پیراهن خط خط/تنش بود/حتی شب جشن عروسی /منجوق خار و پولک تیغ /گل های روی دامنش بود /مادربزرگم /با آن لباس راه راه از دور /حتی خودش شکل قفس بود /اما چه با ناز /اما چه مغرور /زیرا عروس هیچکس بود… عرفان نظرآهاری پینوشت 1 : دوشنبه 26 تیر 1385 پینوشت 2: باید از سر نوشت ، تمام سکوت شب را. پینوشت 3: باختم ، فریب زندگی را. زین پس نمی دانم معنای یکرنگی را ...
امشب بيست و سومين شمع را بيست و سه تكه خاكستر كوچك كافي است جشن تولد توست ققنوسم من امشب! حالا نه دلهره جسارت به تو را دارم ، نه با حرم دستان سردم به جشن چشمان تو می آیم . می آیم و برای روز میلادت شمع های سالهای ساده دلدادگی ات را روشن می کنم . دیگر برای توجیه لحظه های جاری سکوت به صلیب مسیح پناه نمی برم * و آیه های رویش خویش را با هجای استعارات نامانوس بر سردر ترانه هایم نمی کوبم . حالا که آمده ای و رویاهایمان رنگ واقعیت گرفته است ، با تمام آنچه مهر می نامیم اش جام می نوشم و جاودانه نام ات را می خوانم . غزل چشمانت را خنک قمار روزهای گریز و بخشش خویش می کنم و برای لحظه های بارانی عبورت کفش های رهایی جفت می کنم . بی بی را به ضیافت آفتاب خانه ای می برم که همسایه اش دگر در لفظ سیب تنها نمی ماند و برای روشنی شب هایش برق چشمان تو را نمی خواهد . حالا آب و آینه بدرقه امروز تا فردای سفرمان می شود و رویش جرعه نگاهی برای سالهای زنده-گی مان بس خواهد بود . بردر دار قالی گل های سرخ می روید و خانه مان گلستان دستان مادر می شود . لبخند جان می گیرد ، تو آرام سعدی می خوانی و من دلتنگ می شوم . تو راز می گشایی و من آرام می شوم . تولد هر آن در نگاه مان شکل می گیرد و جشن در رقص چشمانت می بارد . .. --- محمد عزیزم تولدت مبارک ---
شناخت اینها، رهایی از انهاست.
· چشمانم را می بندم ، دل به نگاهت می سپارم. نوا می شوی ، خود ِ صدا . نم می شوی ، خود ِ باران . من مست می شوم، تو جام . من فرو می ریزم، تو اوج می گیری . خش خش برگ دفترات موسیقی آرام نجوایت می شود . تو بزرگ می شوی .من سکوت می کنم . تو آرام میگیری از این همه واژه ، استعاره ، حرف های خاموش . من فکر می شوم ، آب می شوم ، خام می شوم . تو به خواب می روی، من درگیر ِمن می شوم . تو گرم می شوی، من خنک می اندیشم . ... رفتنش دل می رباید ، گفتن اش جان می فزاید با چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری؟ عمر سعدی گر سرآید در حدیث عشق ، شاید کو نخواهد ماند بی شک ، وین بماند یادگاری · من طغیان می شوم ، طوفان سرد می شوم . عین بهانه سخت می شوم . در دلم اما نرم تمنا می شوم . تو درد می شوی ، کمی تا قسمتی عین رنج می شوی ... خالی می شوم ، پر از باران تو می شوم . آرام می شوم . تو اما امتداد سنگ می شوی ... من از تو روی نپیچم ، گرم بیازاری که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری بهر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت حلال کردمت ، الا به تیغ بیزاری · سرمست می شوم . خنده بی صبر می شوم . شب تا سحر ذکر می شوم . با تو غزل غزل شهد می شوم . ناز می شوی ، عین تمنا می شوی . آیه محکم بیداری می شوی . سجاده یاس می شوی . قامت بسته دلدادگی می شوم . جامه پاک عریانی می شوی . محراب امن حضور می شوی . اشک می شوی ، باران می شوی . سرخوش ِ بندگی می شوم . عین صراط ام می شوی ، آرام ِ جان می شوی . جرعه هفت بهشت ، لطافت یک چشمه شور می شویم ... هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذاری بار دوم ز بار نخست نکوتری انصاف می دهم که لطیفان و دلبران بسیار دیده ام ، نه بدین لطف و دلبری
«... این روزها که میگذرد، شادم قیصر امین پور نمیرقصانمت چون دودی آبی رنگ من به شما وعدههای دروغین نمیدهم، شما را آنطور که مادر میکرد لای دستمال خیس، فریبِ خاک نمیدهم، تا با هزاران امید و آرزو سبز شوید و وقتی همه توشه آذوقهتان را از ذوق قد کشیدن تمام کردید، بویناکیِ فریبم را هر روز بترسم و از بشقابتان بشویم. نه، دانه های گندم! من شما را در بستری از خاک میگذارم، خاک شما را در آغوشِ مهربانش میگیرد و همه قصهها و غصههای زندگی را در گوشتان نجوا میکند. شما مکث میکنید، فکر میکنید و این طول می کشد، کمی بیشتر. اما بالاخره وقتی تصمیم خودتان را گرفتید، زندگی شروع میشود و وقتی ذرات خاک را کنار زدید و انگشتان ظریفتان را در پاییدنِ هر روزه خاک مرطوب، دیدم، که چه سبز و زیبا از میان سیاهی به سوی نور اشاره میکنند، آنوقت ریشههای امید در دلم به همراه ریشههای نازکتان در خاک میدود و میدانیم که بهار سر رسیده است. نگین معتمد
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |