|
...مشقم کن! وقتی که ع ش ق را زیبا بنویسی فرقینمیکند که قلم از ساقههای نیلوفر باشد یا از پر کبوتر. منزوی پی نوشت : - شادم . - باریدم سخت، بر سکوت ام . - حواست که به آسمان بود ، به دریا نشانت دادم . او هم مشتاق دیدارمان بود. - کمی گیجم ، قلم یارایم نیست . - من چندمین آن چند نفرم؟! - در شهری که رفتگان به پیشواز می آیند ، بر مردگان نباید گریست . - رویاهایت را ایده ال تصور کن ، چراکه واقعیت زندگی تو را رویاها می سازند.
زندگی فرصت بس کوتاهیست... تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست... مرگ هم حادثه است... مثل افتادن برگ ... که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست... مهربان دورم سلام
دستانم و دلم می لرزد . غروب جمعه است و خانه سکوت تو را فریاد می زند. به یمن بهار دلق لعل بر دیده نهاده ام ، جانم اما آتشین است . به کدام نگاه حاضری و دیدگان سخت دلم یارای دیدارت نیست . می گفتی :" در سازگاری دم مبارکی می زنند "، امان از یادگار تو که صبر را به منجلاب رو سیاهی ام می برد . عزیز دورم ، سخت خسته ام . بارانِ نگاه حوصله ام نمی دهد تا با تو بگویم چه اندازه تشنه شیرینی کلامت هستم . در “هم-ساده- گی “ ما سفر مبهمی جاری است . به کدام حادثه دلی را در بی قراری خویش همراه ساختم، نمی دانم. اما این روزها ، بهای بی دلی ام را به آزمون تقدیر آرام آرام در خویش می بینم . آشنایان ِ دور ، از خود ، خویشم می خوانند و گویا من در بهاری دگر ، جامی دگر را اسیر چشمان نادیده گوهری می یابم که در طلب اش آرام ندارم . سجاده ام محراب خیالی قامتی می شود که به تسبیح هرآنچه تویی نمی چرخد . گویا طوفانی دگر در راه است و گم شدنی و نیست یابی . و گام مرا ناقوس حقیقت تا بیداری روح هنوز فاصله است و من مسیر را زندگی می کنم بی آنکه مقصد تو را داشته باشم. ... "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم همچو منصور خريدار سردار شدم غم دلدار فکنده است به جانم شرری که به جان آمدم شهره بازارشدم درميخانه گشاييد به رويم شب و روز که من ازمسجد و از مدرسه بيزار شدم جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم خرقه پير خراباتی و هوشيار شدم واعظ شهر که از پند خود آزارم داد به دم رند می آلوده مددکار شدم بگذاريد که از ميکده يادی بکنم من که از دست بت ميکده بيدار شدم دیوان امام"
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |