|
به آسمان که خیره می شوم ، نگاه ام را بر چشمک ستاره های عاشق می بندم . نور اش خیره ام می کند ، می دانم او هم ستاره ایست که ما در نزدیکی خود ماه می نامیم اش ... چقدر سعی کردم ظهر های داغ به خورشید زل بزنم و چشمانم همه اشک شد .... اگر ماه هم نبود دستاوریزی نداشتم برای شب های چنین طویل و راز های که جز سکوت مامنی را نمی یابند ... می گویی نگاه ام به دلخوشی های زندگی بسته است ...) آه اگر بدانی با آمدنت انتهای چهار قد کهنه ام به خار های بینام و نشان جنون ریش خواهد شد ... ...( راست می گوید ماه ،من با این نازکی خیال نباید به نداشتن داشته هایم بیاندیشم ... آخر می دانی هنوز هم ایمان دارم تو پایان من نیستی ! روح سرکش من هرچه پیر تر می شود تشنه تر رویا می بیند تمام راه های راکه نرفته سرکوب شد و آتش های که ریشه های زندگی ام را در غربت خاک رویاند .. . از میان خدایانم " ستار " را می ستایم و سجده های شکر را با شانه های لرزان بوسه می زنم ، این روزها هرچه تو بی پروا تر ،بی راه می روی من به خدای دین تو بیشتر ایمان می آورم ... راستی شاید یکی از همین روزهای مسیح، به "تنها"یی خدای شما ایمان آوردم و من نیز رها شدم .. شاید با تقدس ام برای همیشه از هم دور ماندیم .... پینوشت : "عدل" الهی حاکم بر نیکی ها و بدی هاست ... http://lasharikestan.cast.ir/files/lasharikestan/2006-12-14_daryae.mp3
"خداناظر" هر آن که گسستم ، بیش پیوستم . ..
" قاف و بازگشت به حتم به سوی ماست " من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطرپيچ كوچه باغ هاي كودكي در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان. امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام. كريستين بوبن ، نويسنده ي فرانسوی
سرگشته محضیم در این وادی حیرت عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد. اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست. احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد. احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد. « دکتر علی شریعتی » (هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )
به خدا پیوست ... عصر های سفر با فاطی می نشستیم لب ایون ، کتاب رو میاورد و میگفت : " بانو حس ساقی رو داری؟ " می خندیدم و می گفتم : " فاطی ! به عاشقی عادت نکن ! عشق تو رو از همه بیگانه می کنه ! بیگانه که شدی باید تنهایی رو بفهمی !!" با چشم های سبزش خیره نگاهم می کرد و وقتی سرخی اش رو می دیدم سرم رو می انداختم پایین و کتاب رو تو دستم فشار می دادم و بعد بازش می کردم و شروع می کردم به خواندن . .. رازبگشا مرغ دل پر می زند تا زین قفس بیرون شود جان به جان آمد توانش تا دمی مجنون شود کس نداند حال این پروانه دل سوخته در بر شمع وجود دوست آخر چون شود رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار باز مانده در خم این کوچه دل پرخون شود رازبگشا پرده بردار از رخ زیبای خویش کز غم دیدار رویت دیده چون جیحون شود ساقی از لب تشنگان بازمانده یاد کن ساغرت لبریز گردد هستیت افزون شود گرببارد ابر رحمت باده روزی جای آب دشتها سرمست گردد چهره ها گلگون شود دیوان امام ره امروز فاطی طلبه شده و من در طلب دل مقیم خاک ِ بی راه هایی هستم که همه این سالهای بازگشت هرروز من را از من دور تر کرد . حالا نیمه خرداد که می شود یاد فاطی و کوچه های جماران بوی همان بارانی را می دهد که ما در ایوان سفر ، عصر ها می نشستیم و کودکی مان را در دیوار چین رنگ چشمان فاطی رنگ معصومیتِ پاک می زدیم ....
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست خسته ،از دل واپسی های شب،دل شدگی های روز،آمد و شد،لیل و نهارت پیاده،تمام جاده ها را طی می کنم،تنهای تنها ... دل شده و سرگردان ، واله و حیران ،تنها به سوی قامت تو قامت می بندم چنگ می زنم بر بلندای عظمتت و فریاد ، که غریق، آشفته دریای وجود را ،کشتی و ساحلی نیست؟ از بلندای تو ،فرسنگ ها دور ،و از نگاه آبی رحمتت ،مهجورم جامه می درم ،مویه می کنم،های های گریه می کنم،فرهاد وار تیشه می زنم بر سر گور خویش ،ای دوست می گویم ...شاید که به زلال نگاهت ،میهمانم کنی بر سر چهار راه مهر و صفایت،میان دختران گل فروش،گدایی می کنم ... تو را ، دست به سوی تو دراز می کنم ،شاید از ره احسان نظری به جانب ما کنی .... مس قلب تیره طلا کنی
و در همهمه جاری پیاده روهای شهر ،کنار دفتر مشقم ،پشت به آدم ها ،رو به تو ترازویی می گذارم و روزی هزار بار خودم را ،وزن می کنم آدم ها ،بی خبر و بی صدا ،مشق های نانوشته ام را ،برایم خط می زنند!
شب و من
تا ابد تاریک ... نوری می جویم ،چراغی ،سوسویی
خویش را آتش می زنم ،نوری شاید ...
و تو خدای ابراهیم ،گلستانم می شوی و از بیکرانه های نورت ، روشنایی بخش جان خسته ام
و نور بر نور
از ناکجای هستی نه شرقی و نه غربی در چراغدان کالبد خاکیم ،روشن می شود می تراود ...*
و حالا
من
با تو
سو سو
می زنم... .
*خدا نور آسمانها و زمين است، مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشهاى است آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مىشود نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند و اين مثلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.سوره مبارکه نور.آیه ۳۵ دل خوانده های لاشریکستان در حوالی رب،عشق و زندگی
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت:« نه! هرگز همسری ام را سزاوار نیستی. تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی و خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمانش و پیامش. غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!» دختر هابیل گفت:« ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه تو بدان رسیدی، ایمان به اختیار نبود؛ پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست...» پسر نوح گفت:« آنها که بر کشتی سوارند، امن اند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.» دختر هابیل گفت: « باری، تو سرکشی کردی وگناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شدـ» پسر نوح خندید و خندید وخندید ... و گفت: « شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داده، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد» دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت ... و گفت:« شاید...! شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید و آغشته باشد اما نام عصیان تو، دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا نیست...» پسر نوح گفت: « به این درخت نگاه کن و به شاخه هایش ... پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر است ومطمئن تر...» پسر نوح این را گفت و رفت... دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد... دختر هابیل سالهاست که منتظر است و سال هاست که با خود می گوید: « آیا همسری اش را سزاوار بودم؟!» عرفان نظرآهاری
عاشقم من برفن دیوانگی سیرم از فرهنگی و فرزانگی دفترششم برای رستگاریم دعا می کنند ! من کافر به پرستش تو شده ام ، به تمام چشم هایت و صراط های که بی زمزم تو زیستم ! من مرگ نوشیده ام ! جام ! جام ! فریب زنگار زن خورده ام !نوش! نوش! خود را هیچ کردم و هیچ را همه ! از مکتب و میخانه به دوصد دوست رسیده ام ! پیرم را در خود کشتم و دست نوشت های درخت خیالش را از تن بریده ام! من به رویش ریشه ها می اندیشیدم و بهاری که در بذر نگاه تو جاری است ! من تمام شب را طلوع صبحی کرده ام که در همین حوالی نگاه و گناه به ذکر های چوبی صبحدم می نشست ! ... برآنم تا دراین سر-آغاز خود را از نو برویانم ، در آینه من ! من عرف نفسه فقد عرف ربه .... به اینجا از ما و من ، تو را ساختم و حالا در تو خود را می رویانم و من بودن را باب شناخت تو میگشایم ! شاید من هم خدایی شوم ! به خدایی خود و به آفرینش خود ! ....
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |