تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

* انا عرضنا الامانه ... مشتی خاک و گل در وجود آورد و به آتش محبت بسوخت.

  پس او را بر بساط انبساط  جای داد. .آنگه امانت بر عالم صورت عرض داد. آسمان ها و زمین ها و کوه ها   سروازدند. آدم  مردانه درآمد و دست پیش کرد. گفتند: ای آدم ! بر تو عرضه نمی کنند تو چرا در می گیری ؟

  گفت : زیرا که سوخته منم و سوخته ار جز درگرفتن روی نیست.

  کشف الاسرار

 

===============

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری

 

 

+ دوشنبه 1385/05/30 .مریم. |

 

 

مجال با خویش بودن یافته ام و یادی که یادگار توست !

یاد مرگ !

سرمنزل ، سرآغاز یا سرانجام  !

انرژی ها پایستار اند !

انرژی ها قابل تبدیل اند !

من ِ ماده ! روزی انرژی می شوم ! ...!

و برای همیشه هستم !

انرژی ها از بین نمی روند فقط از شکلی به شکل دیگر در می آیند !

ارزش هر قضیه تنها به مقدار احتمال نیست !!! به مقدار محتمل هم هست !

باور مرگ ، نزدیک تر از باور خدا!!!

فرافکنی مرگ ، رفع خطر احتمالی ؛

مرگ را باید در آغوش گرفت ! نفس کشید و آرامید !

 

 

 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/05/30 .مریم. |

 

عشق خیلی خنده دار است؛ خیلی هم گریه دارد...

یا هست یا نیست؛ اگر نیست که نیست و

 اگر هست و اگر باشد و اگر یافت شود در تو آن وقت، دیگر تو نیستی!

 این هم گریه دارد و هم خنده...

تو نیستی وقتی که عشق نیست...

و تو نیستی وقتی که عشق هست...

... هستی و نیستی... نیستی و هستی...

 

 

(کلیدر؛ محمود دولت آبادی)

 

 

........

 

 

 

 "الهی چطور بخوانم تو را                            " الهی کیف ادعوک

                       و من منم                                            و انا انا

و چگونه قطع امید کنم از تو                         و کیف اقطع رجائی منک

                         که تو تویی!"                                     و انت انت"

 

 

مناجات امام سجاد 0ع0

 

 

-امروز صدبار خواندم تو را  و دانه های تسبیح یکی کم آمد !  

 

 

+ یکشنبه 1385/05/22 .مریم. |

 

 

                               

 

 

                                        

 

                               بیکرانم سلام

 

                        این روزها حال و هوای دگر دارم ، دائم به شکرم و لبخند...

                         در جشن سرور "پیر" رادیدم ، آیت " پیروزی " ام داد ...

                            به تفال تفسیر نظرم کرد، شبِ ماه و اشکِ مهر...

                               "که حافظ تو خود این لحظه گفت : بسم الله "

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/05/18 .مریم. |

 

            

 

                                                     

 

 از آخرین باری که اینجا آمده ام ، هفت ردیف به خفتگان اضافه شده ، گویا مرگ نام حقیقی داشته که چنین در صف   مردمانِ پیر و جوان را به دامان خویش خوابانده ! باز یکروز دیر رسیده ام . آدینه غریبی است ... گل های داودی از دیروز هنوز زنده اند و بوی گلاب با نم باران سنگ های ترک خورده قبرستان را به غسل کشانده است . یک به یک نام ها را می خوانم تا نشانی از آن بزرگوار پیدا کنم . کودکان خوابیده اند . دوشادوش مردان و زنان سپید موی !  خیره می شوم ! هم نام من است ! بر بی نشانی اش فرو میایم ! خاک اش را لمس می کنم !  سنگی برپیکرش سنگینی نمی کند ! بر گِل اش می نویسم : « زنده باد رهایی !!  » ... باران تندتر می بارد ! آب گل می شود !و خطوط در هم ! صدای شیون می آید ! مردی بلند می گرید ! ...  

 

قصه نغز تو از غصه تهي است

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

ياد گاران تو اند

رفته اي اينك و هست سبزه وسنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت ميميرد

رفته اي اينك ، اما … آيا!

باز برميگردي!

چه تمناي محالي دارم

خنده ام ميگيرد

 

( حمید مصدق)

 

به نگاهم بیا هرشبی را که هوای زمین داری ! باران بهانه است ! بوسه آسمان را برسان ....

 

 

+ یکشنبه 1385/05/15 .مریم. |

 

         دوست

                     سلام !

 

 

                                                              

 

 

نامه ات به دستم رسید ، باد خبر  یاد تو را به شب رساند . و چه خوشبخت است کودک دل ، در سکوت اش مضراب ها است و آهنگ دل طنین لحظه هاست . من خاموشم و دوستان نادیده ، نوایش می شوند ! همیشه همین طور بوده  است پیران طریقت بر قله های خویش استوار ایستاده اند و طی کاروان در راه را می نگرند و با نوایی ، اشاره ای راه را به بیراه و انجام را به سرانجام می رسانند . و من امروز شاکرم ، به لطف داداری که در دوری ، همزبان های مرحم خویش را به رسالت توفیق می رساند . دوستانی چون غریب ، چون شاهد ، چون... دوران دوری که هماره ناظر هم کیش خویش بوده اند !

 

دوست !  می خواستم بگویم ، صوفی و ساغر نیستم . نمایی از کودکی ام جز فراموشی ندارم . بلوغم را در سفر شناختم و درد را به جان  مخمر گشتم . من فقط مستم ! هستی ندارم که همه از نیست ام ! بگذار بگویم  - هوای خنک استغنا – ادامه شب نوشتار های بود که از کودکی بر ایوان خاطرات نشسته بود . بزرگانی چون ... پیش از قلم ، اندیشیدن را به من آواز کردند .  و قلم در سکوت شب سرشار شد . از اشک های که تو می ریزی و من در خود حبس می کنم ! آه ، چقدر از این واژه " من " گریزانم !

 

" من ِ او " بود که مرا هجرت داد ، تلخی داد و سردی به خنکای استغنا ! راستی شنیده ای دین می گوید ، دچار باید بود ، دچار زمین باشی زمان را درک می کنی ! عشق ، عشق مجازی ، انسانی ، باب الوهیت !

می گوید در جستجوی خود هستم ، آری ، درست می گوید ! آخر کتاب می گفت خود را شناختی ، او را می شناسی ! و چه رسالتی است شناخت خود ! و یافتن بهای وجود ! آنجاست که در تواضع خاک می شوی و در سروری کمال !

 

دوست ! مرا با دین چه پیمانی می تواند باشد !؟ خیلی فکر کردم ولی نغمه اولین اذان را در گوشم به یاد نیاوردم ! شاید من در رهایی ، رها آفریده شدم . به درهای بی درمان زیادی سرزدم . بی راه ها رفتم . آری ، ترد شدم ، رنجه شدم ... سخره کودکان کوی بودم .... اما رها بودم ! در تسلسل خویش سالها دویدم . در جو انی جوانی کردم و حال کودکی ! اما  به آینه  بیدار بودم ، و نسبی بودن خوبی و بدی را تجربه کردم !

اگر می گویی زخمی می نویسم ، فقط می توانم بگویم مستم ! مست ! دیوانه ای که شوق رهایی دارد !

از خود ، در خود ...! راستی نامه ات را چند بار خواندم و هر بار تکرار کردم ، تکرار کردم ، تکرار کردم :

                        

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

شادباشید و سرشار

مریم

 

 

+ پنجشنبه 1385/05/12 .مریم. |

 

                                              

 

 

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

برآمد خنده یی خوش بر غرور کامگاران زد

 

از آن ساعت که جام می به  دست او مشرف شد

زمانه ساغر شادی به یاد می گساران زد

                                          

 

هجر ، رنج می آفریند و مطلوب رنج ، درد است و درد باب کمال !!

درد بود بی چشمان بهار جام مستی نوشیدن و

تبسم غرور را هدیه بی دلی خویش نمودن !

شمس ماراست و بندگی غیر نشاید !

این طرفه نگارِ کودک دل است و دلگد خورده گِل وجود !

 

 

 

 

زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع

 

ساحت مقدس نور ، حرم آفتاب مشرقی دور ، در جشن سکوت شکست ...

دگر دلی نماند و تاجی و غروری .......

همه صفا و جوی و لعل جانان بود و سماء بر سر سفره صبر خویش ...

 

 

 

هوا مسیح گشت و باد نافه گشای

 

که چنین بود عهد لایزالی ، به نجابت کوشیدن و به عشق هماره تشنه بودن

و جام را در جرعه جرعه سکوت نفس کشیدن که آنجا

نوا اوست و طرب اوست و همه اوست

و زبان را یارای ابراز نیست ، مگر شبی  به نگاهی ، آهی ... همه آن شود ....

 

 

                                                                                 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/05/09 .مریم. |

 

شب آرزو ها ...

                                                      

 

                                                        

 

 

 

معبودم

 

آرزویم تو بودی

و حال که هستم

که هستی

              آرام دارم

 

 

 

آرزوی آروزیم را آرام گردان

 

 

 

 

 

+ چهارشنبه 1385/05/04 .مریم. |

 

در این تنگنــا ، نــــام او را هم ، از او می گیرند ...

 

 

دنیا همواره رنج است

شما نمی توانید عوامل مزاحم بیرونی بر دنیای درونی خود را برطرف کنید !

دنیا سراسر مجادله است ...

انسان ها خودبه خود وارد دنیای همدیگر می شوند و از احوالات شخصی هم جویا می شوند ،

نوعی خیرخواهی متجسسانه !

 

شکل عمومی جهان ، ارتباط جدی مقهور است .و به نوع تام ، محکوم!

نوع طبیعت ، درگیری گسترده زندگی است که انسان را تحت تاثیر قرار می دهد ، انسان توفیق استقلال نمی یابد ! اختیار سخره جبر می شود . انسان مجبور است مختار باشد !

 

مولانا  میگوید راه رهایی ، حل کردن ناسازگاری ها نیست !باید ظرف تحمل خود و میدان حضور را گسترش داد !به تدریج با وسعت بخشیدن ظرفیت های خود ، بنای زندگی جدید خود را می سازید و پدیده ها را می پذیرید !

 

حال در دنیای وسیع خویش سختی را هم هضم می کنید و بعد از مدتی هنر می آموزید ، درشتی را هم می پذیرید ، و از شب بیداری لذت می برید !

 

سنگ سخت ، به اراده ، دیوار خانه و محل امن و مرجع و ماوا می شود و با تراش ما ، زیبایی و شکوه !

سخت ترین عنصر ، نماد تمام ناسازگاری ها – شیطان – هم در حیطه اختیار قرار می گیرد و در دست انسان رام می شود !

 

زور نماد ضعف است و اسیر تسلیم نشده است ، فقط زمان ابرازنرسیده است !

 

میوه تا بر شاخه است خام است و به محض پختگی خود از شاخه جدا می شود ، اگر اصرار بر چیدن زودهنگام میوه را داشته باشیم با کالی آن مواجه هستیم !میوه رسیده ،با کوچکترین اشاره رها می شود !

باید زمان وقوع برسد و زمینه ها مهیا شود تا مطلوب برآید !

باید ابتدا ظرفیت پذیرش خود را گسترش دهیم تا به اراده برسد و بعد محافظه کارانه و محتاط وارد عمل شد

 

شما بذر را به زمین هدید می دهید و ازاو حاصل را می گیرید ، طبیعت داد وستد است ، حداقل همت و لطف و حس خوب بدهید تا دست خالی نمانید !

 

گشایش و کشف در لطف است . باید اجازه بدهیم هر پدیده خواست خود را با خواست شما به تعامل بگذارد .

 

اولین گام صبر است و بالاترین عامل آن بردباری است ! و چاره عبور از تلخی صبر و ورود به بستان بردباری است ! در فرار و گریز کسی رهایی نمی یابد ! باید از دیوار ناملایمات عبور کرد تا به ایوان آرامش رسید       

 

اول خانه دل خویش را وسیع کن ، بعد میزبان باش . مهمان حکمت خود را می آورد به شرطی که در را بگشایید ! فکر ها مهمان شما هستند ! اگر در را ببندید ، فتنه برمی خیزد !

 

دل به اصل خویش ببندید و از اصل خود راههای گشایش را بیاموزید و دنیای وسیع خویش را بنا کنید !

 

والله به ما تعملون بصیر

 

 

دکتر نبوی

جلسه مثنوی

 

 

 

 

+ دوشنبه 1385/05/02 .مریم. |