|
هم صحبت شب های خیال ، سلام گرمی تابستان در روزهایم سایه کرده ، گویا عادت دل شده است سخت کوشیدن و کوتاه خوابیدن ...و این روزهای ساده سکوت ، که فرصت نشستن و کمین کردن یافته ام، تلخ خسته ام ...در آن روزها که فرصت دیدارمان کم بود ، حداکثر حضور را داشتیم و این روزهای خالی و فراغت کتاب ، چه بی همزبان می گذرد ... گویا تابستان وان یکاد اش را نخوانده بود که سیاه چشم آنها مرا چنین خانه نشین کرده است ...تا پائیز و شروع مهر هم که صبر کنم ، این خلا را چگونه پر کنم ؟ این روزها که روز نگاشتم سفید ورق می خورد را با کدام رنگ بپوشانم ؟این روزهای گندمی مزرعه ، دستان خوشه چین ام سخت به تو نیازمند است . سایه بان حصیری دشت جنون ام شعله هایش را زیر خاکستر غرور خویش پنهان کرده ، مبادا بادهای رهگذر سودای خاموشی اش را در ذهن بپرورانند ! بگذار از زمزمه های غروب مزرعه بگویم ، از جیرجیرک های که باز حمله ور شدند و من نمی دانم چرا بی مرز نام تو را آوردم تا بگریزند ! شب که به ایوان دل نشستم، با خود گفتم نکند خیال خامم مترسکی شود، در مقابل آنهایی که یک روز تماشاچی آتش حقیقت تو و ویرانی کلبه من خواهند بود !؟ صدای اذان می آید ، کاش اینجا بودی و می دیدی گیسوان طلایی گندمک های مزرعه به تیمم خاک رفته اند ، تا روزی با نام خدا ، نان سفره من و تو شوند . در کویری که خیمه زده ای ،از شورزار دلت یک مشت نمک بیاور تا افطار را با نان و نمک آغاز کنیم ... من نیز به صراط صبح می روم ...
تا طلوع فردا، چند قدمی بیشتر نمانده خوابی آشفته ، بیداریم را بهم زد مادر ، من کودک ِ اندیشه تو ام کاش مرا بی فکر می آفریدی داشتم فکر می کردم اگر دارایی های ساده ام بیشتر از این سفال های نیم پخت تقدیر بود ، چه سان شاداب تر بودم ! مادر ، من این روزها در پایکوبی ترانه هایم مرز خنده هایم را گم کرده ام اگر از مرز جنون به بیراه کشیده شدم اگر از عطش ثانیه ها به سیرابی گریختم باز هم کودک ِ بی قرار ِ توام لطف کن و به دیدارم بیا مادر ، نگاهت جاوید ! خنده هایت روز افزون! اگر از تمام دنیا فقط تو را هم داشته باشم دارا ترین ام ! مادر، برایم از "زمزم "ی که آوردی یک غرل ناب بیاور من در جوانی ره پیری زده ا م کاش در جوانه زدنم یک شمعدانی نذر می کردی مادر ، حالا سالهاست خواب شب و بیداری روز بر من حرام است چه سان شب را به رجعت می گذرانم و روز را در سیاهی مردمان به خلسه می روم تا نگاه نا دوستان و نا اهلان را دوام آورم مادر، دلم هیچ نمی خواهد حتی عروسک های که در کودکی ام در انبار حبس کردی تا خوب درس بخوانم کاش امروز خود بازیچه تقدیر نباشم مادر، چرا صبح اینقدر مرا تمرین صبوری می دهد می خواهم در آن ساحل دور که در کودکی نقاشی اش را کشیده بودم یک دریا" آرامش" و اگر اجازه دهی یک سبد "عشق" برایت بیاورم مادر ، اشک هایت نور! صبوریت تاوان بودن من ! خواهشی داشتم در لحظه لحظه های مبهم عبورم لبخند بزن ! مادر ، در منظومه کوچک عشقم تو زیباترین ستاره ، "زهره " من هستی روزت مبارک مادر !
الهی همه از حیرت بفریادند و من از حیرت شادم. الهی پیوسته در گفت و گویم ، تا واننمایی در جست و جویم از بیقراری در میدان بی طاقتی می پویم ، درمیان کارم اما نمی پویم الهی همه را تشنگی از نایافت آب مرید را از سیرابی ! الهی یافته می جویم بادیده ور می گویم چه جویم که دارم که بینم چه گویم شیفته این جست و جویم گرفتار این گفت و گویم خواجه عبدالله انصاری هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان همه آرزويم اما سفر امتداد بودنم بود ، تولدی به مرگ ! به نیاز با تو بودن ! کودک دل چه بی پروا می خواند ترانه های جوانه زدنش را ! تو نبودی ، هیچ گاه نبودی ! و من تو را در خیال خویش پروراندم ! تو زاده ذهن من بودی ! و چه سخت خیال کودکی ام را باد برد ! به قیمت آب و آبرو ! من گریختم و رخ زیبای تو را بتی ساختم ، معبد بیداری ام ! و از از آن روز ، سالهاست با طلوع تو در وسعت کوتاه نفس های ممتد ام ، زندگی می یابم ! من تو را آنگونه که خواستم دیدم ! و تو مرا بهترین ِ من ساختی ! در درد هجران دوست ! امیدم را فراتر از وصال ، لذت گفتگو خواندی ! و من سجاده ام را در سبزی بی کران حضورت گستراندم ! آنقدر وسیع که عابران را به جستجو فرا خواند ، غافل ز دل و کودکی خیال ! من تو را رب خواندم و تو انیس ترینم شدی ، آنقدر قرین که مرا مجال سرگردانی نبود و دیگران انتهای آرامش مرا سنگینی سرد خواندند ، که من تو را داشتم و تو مرا ناظر بودی ! الهی ، شادم به سلوکم ! این جام را تهی باز گردان تا همیشه تشنه درگاهت بمانم! الهی ، دل عزم حضور دارد ، به عبادت کوتاهم ! دانایی به احوال دلم ، سکوتم را مناجات گردان ! الهی ، در این بازار مشوش تقدیر ، دل را به قیمت زر می خرند ، تو نگهدار بهای دلم باش ! الهی ، در آستان توام ، سرشارم .محراب امن شب هایت را از من دریغ مدار ! الهی ، همه مسافریم ،طمع به ماندنی ندارم ، بودنمان را رهایی گردان ! الهی ، وجود مهر سراپا نیاز با تو بودن دارد گرمی نگاهت را در لحظه لحظه های ماندگار روح ام ، جاودان گردان !
آنجا يكي بود و يكي نبود ، غير از من هيچ كس نبود . خدا هم نبود ؟ نمي خواهم همچون مهر بگويم : (( در آن سوی آفتاب ظلمتي است كه چشمان خدا نيز آن را نمي بيند )) ؛ نمي بيند ، نه كه نمي تواند ديد . آنجا كشوري بود که سلطانش من بودم ، عالمي بود كه آفريدگارش من بودم . چه بگويم ؟ در (( وهم )) نمي آيد ، با اين کلمات چه می توانم كرد؟
سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
چند روزی است با صدای اذان بیدار می شوم چشم که می گشایم موذنی نیست باورت هست خدای شما مرا به – خود – می خواند دلم تسبیحی از فیروزه می خواهد می خواهم شکر ِ سرشار به جا آورم راستی وقتی به مصاف طبیعت می آمدم اولین چیزی که در سحر زمزمه می کردم زیارت ِ همیشه سبز ِ کربلا بود مسیح می داند من بی تقدس ِ جاری نور هیچ ام ! بگذار آنها مرا باز کـــــــافـــــر بنماند
«گل سرخ ای تناقض ناب، ای شوق خواب هیچ کس نبودن در پشت این همه پلک» گور نبشته ی ریلکه اولین روز تابستان را در سفر شروع کردیم ، این قصه ناتکرار تقدیر که این سالهای صبوری را عادت همیشه عبور و عبور ز ده است . هر روز رویشی نو و برگریزانی نو ؛ بارشی نو و آفتابی نو ! و این دلهای پاک مسافران دلداده بر بازی خاک است که در گرما و سرمای این طبیعت هزار رنگ ، همچنان استوار و محکم ،راه خویش را می پیماید .... . راستی ، باز به فتح قله کوهی آمده ام ، تا نام تو را بر بالاترین معبد هستی ام ، حک کنم ... اینجا فراز میعادگاهی است که بازی های کودکی ام را گهواره تقدبر چرخاند و چرخاند ، و در پس سفرهای دراز باز به خویش باز گرداند ! اینجا از سردی دی و برف های برهم نشسته روزهای تجربه دیگر خبری نیست ! در این آفتاب سرخ به مصاف دریاچه کوچک عشق می روم ، به دنبال آفتابگردان های که در کودکی آنها را دیدم و نچیدم ، مگر روزی ، همگام با مانوس ترین به ضیافت شب بیابیم ، و سطوح خالی این دفتر را از نو بنویسم ، نامه ای کوتاه ... به نام تو ...! سلام ؛ پس از روزهای مجادله با خویش ، می خواهم بنویسم ... از سکوت که ملال نبود و سنگ نام گرفت ، مگر روزی در ورای چشمان خیره و خمیازه های انتظار بگویی از راز آن همه باریدن و تشنه ماندن ! ... و حالا بعد از این همه مکث ِ نوشتن ، واژه ها را گم می کنم . حالا که آمده ای دلتنگی های دیروزم را پیدا نمی کنم تا از روزهای بی تو بودن شکوه کنم ... حالا پُر ام ، از لمس آن همه ترانه و حس رسیدن به آنچه مولانا می جست . حالا بوی شمس می آید ، پس از شکست خاطر گریز ...حالا اگر همه مردم شهر هم حلقه زنند و بگویند او زاده خیال بلخی است ، من ایمان دارم به آنچه در ذهن می روید و در واقعیت ، شکل حقیقت می گیرد ! از نو می نویسم ؛ سلام تابستان را با گرمی نگاه شما به ضیافت شمس می آیم ... بوی دلدادگی می آید اما ، تو باز سکوت کن ! همین ! یک / تیر /هشتاد و پنج مریم - آبعلی
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
کودک درون و برون
غریبه ای که آشناترینم شد |