تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

سلام مي كنم به باد، به بادبادك و بوسه،به سكوت و سوال و به گلداني، كه خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!
سلام مي كنم به چراغ، به «چرا» هاي كودكي،به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!
سلام مي كنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه،به مسير ِ مدرسه،به بالش ِ نمناك،به نامه هاي نرسيده!
سلام مي كنم به تصوير ِ زني نِي زن،به نِي زني تنها،به آفتاب و آرزوي آمدنت!
سلام مي كنم به كوچه، به كلمه،به چلچله هاي بي چهچه،به همين سر به هوايي ِ ساده!
سلام مي كنم به بي صبري،به بغض، به باران،به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...

                                                                                                                                                     يغما گلرويی

 

سلام شادی شور کودکی من ، در این دم دم دلواپسی بی بهانه خندیدن هم عالمی داره ! اگه ترسیم غم چشمای روشن تو بهانه باریدن و باریدن تو شهر سرد زمستون رو ازمون نگیره ،هنوز هم به خوب و بد روزگار می خندم . .. می بینی همه می گن بزرگ شدم ! ولی من اولین دبستانی بودم که آدم برفی ام رو ساختم و اسمش رو گذاشتم – بارون – .شب که شد سپردمش به مهتاب و تا صبح سوسوی نگاهش تنهایم رو با خودش برد !صبح که آمدم به آفتاب سلام دوباره کنم دیدم آدم برفیم شده دوتا ! تازه فهمیدم توی این ظاهر سرد و یخی یه قلب صبور و گرم می تپه که همیشه پشت اون نقاب سردش خودش رو از همه پنهون کرده ! نگاهش رو نوشیدم و از اون روز شدم  هم بازی باریدنش ! ولی همیشه گرمای دستام رو ازش دریغ کردم نکنه ذوب بشه و با سردیم خواستم همیشه باشه ! همیشه  ، همدم طوفان های کودکی من !

 

 

 

+ سه شنبه 1384/10/20 .مریم. |

سرمایه درویشی

بی خویشی و خرسندی است

 

 

رند در بست...

 

در این سر پر شور اندیشه چه بود؟

رندی که در کشمکش بین عقل و قلب انسانی به هیچ چیز اطمینان کامل ندارد ،

البته باطن خود را به آسانی پیش هرکس  کشف نمی کند ،

اما کسی که به جرم و یقین " حافظ " خلوت نشین ساده دل قانع نیست ، پیداست که باطن اش باید به نوعی شک آلود هم باشد . شک یک عارف که عقل را به خاطر عجزی که در ادراک ایمان دارد در خور تحقیر می یابد . بدین گونه اگر در کشمکش بین عقل و وجدان و در مقابل فضولی و پر ادعایی عقل ، شاعر وجود خویش را تسلیم شک می بیند .آنچه را نیز از دریچه قلب خود احساس می کند در خور شک می یابد

و آنجا که در قلمرو عقل راه خویش را پایان یافته حس می کند : در قلمرو عشق  امتداد بی پایانیها را دنبال میکند – در فراز و نشیب وجدان عرفانی .

 

و حافوقتی درست در خویش می نگرد  ، در می یابد که این مشتی غبار تیره که " تن " نام دارد ، « چهره جانش » را فرو می پوشاند و در حجاب می افکند . آیا با این حال حق ندارد که در آرزوی نیل به بیخودی نهایی گه گاه مشتاقانه بسوزد  و عارفانه بانگ بر آورد :« خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم ؟ »

 

کسی خودی را حجاب راه وصال می یابد و می کوشد تابا رهایی از این قفس در فضایی آزادتر ، فضایی پاک تر ، پـــــــــــــرواز کند !

 

 زرین ااز کوچه رندان - دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

د

ک

+ سه شنبه 1384/10/13 .مریم. |

 

دیشب مست خواب ، شعری رو زمزمه می کردم که باهاش پرواز کردم ! ولی اصلا توان بلند شدن و نوشتن اش رو نداشتم ! انگار رهــــــــــــــــــــــــــــا بودم ! مثل بالنی که به آسمون می رسه و هرچه بالاتر می ره سرمست تر میشه و سنگینی هاش رو رها می کنه تا به اوج برسه ! حتی حاضره آب و تغذیه اش رو هم رها کنه تا بالا و بالا تر بره ! می بینه روی زمین یه عده ای براش دست تکون می دن و صداش می کنن و لی نمی شنوه ! تو خلا خودش و خودش غوطه وره و فقط به همه و همه لبخند می زنه ! و ترجیح می ده به آسمون برسه ! ابر ها رو حالا رد کرده از مرز جنون و باریدن هم گذشته !! و باز تشنه رفتنه ! رفتن !!! وای که چه حسی داره ! حتی از توصیف اش هم شاد می شم !

 

+ پنجشنبه 1384/10/08 .مریم. |

 

همیشه از نوشتن در شب هراس دارم .چنان خلسه ای بین بودن و نبودن   دل آدمی را صاف و صادق می کند !و جایی برای نقاب های محافظه کارانه باقی نمی گذارد ! و اینجا شب است .شبی پس از باران و نمی دانم چرا در شب به دنبال رنگین کمان می گردم !شب مهتابی هم  که نیست تا بهانه ای برای جنونم باشد .خاطراتم را مرور می کنم تا دلیلی برای منگی خویش بیایم.طوفان های که طغیان کردند   روزی دریای آرامی بودند ! و ترس من از شکست خاطری دیگر است .و تعجبم از سنگ دل خویش است که لرزید و شکوفه داد و گام بعد به حتم شکستن است .برای رسیدن یا خرد شدن ؟!!نمی دانم !آوازی می خوانم که مردمان سرزمین شما آن را دعا می نامند .و از سازهای شکسته و صبور آسمانها می خواهم ترانه هایمان را در لحظه ها مان ببارند.شاید امسال بهار را دیدم !...

 

.............. .........

زيباترين موسيقی را می توان

 از سوی نوازنده ای 

در دستگاه سکوت

 و در گوشه خاموشی

 و  با ساز دل

از پشت شيشه دو جداره ای

 که سفيدی برف پشت آن

نوازشگر چشمان است 

در شهری سرد

 با مردمی سرد

 که راهی به سوی ناکجاآباد هم ندارد شنيد.

قلب های پاک !!!

کجا می رويم؟!

ره گم کرده ايم يا شک کرده ايم؟

ميهمانی هم به پايان رسيد اما...

سردی شهر با گرمی دل حال هوای ديگری دارد!

پس شک نکنيم!!!

 

محمد سجاد جوزدانی 

 3 آذر، 1382

+ سه شنبه 1384/10/06 .مریم. |

 

 

در فصل برگ ريز آمد، دلگير، چونان غروب غمزده پاييز و من ملال عظيمش را در چشمهاي سياهش خواندم  رفتيم بي هيچ پرسشي و جوابي. وقتي سكوت بود  بعد زمان چه فاصله اي داشت. ديدم كه جام جان افق پر شراب بود من در آن غروب سرد مغموم و پر ز درد با واژه سكوت خواندم سرودزندگيم را.شب مي رسيد و ماه زرد و پريده رنگ مي برد  ما را به سوي خلسه نامعلوم .آنگاه عمق وجود خسته ام از درد  با نگاه كاويد.در بند بند سيال سرخ جاري خون را ديد ،  لرزيد  ، بر روي چتر سياه گيسوي خود را ريخت.  آنگاه خيره خيره نگاهش  پرسنده در نگاه من آويخت.  پرسيد:« بي من چگونه اي لول؟ ». گفتم:« ملول» خنديد!

                                                                                                                                                                                                                                                                                           حمید مصدق

 

پائیز گریخت با تمام سردیش ! ودر چله شب عروج اش ، تن تبدارم به تلخی گریست ! که بی نگاه تو شب به بلندای دلتنگی خویش می گرید ! در آمدن باران تاخیر کردم ! گفتم تا تو نیایی ، نمی بارد باران های کوبنده ویرانی ! در سفر به هیچ نیندیشیدم جز شبی که تو باز می آیی ! و دلتنگیم را معصومیت ساده صدایت با خود برد ! با لحن خواب و احساس خواندم رفیق شب های خاموشیم را و دوستی شمع های مرا در آخرین نگاه برگریز غروب دبد ! و تو مرا شنیدی بعد از شب بلند تاریکی ! با دیوان ِ مستی خویش آمدی و تک تک برگ های سرخ ِ مهمان باد ، صدای تو را به من رساندند !  - پرده پندار – درید و رخ خویش جلوه نماند که « هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند » صدایم لرزید و اشک مجال حضور یافت و در دل خدایا می کردم که نبیند شکسته تاج غرورم را ! شاهد آمد و – حریم حرم – خویش را خواند : « توانگرا ! دل درویش خود بدست آور »: « توانگرا ! دل درویش خود بدست آور »: « توانگرا ! دل درویش خود بدست آور » و سرایی که سراب و افسونگری خویش را به فراموشی سپرد و تنها دارایش را پائیز – سکوت – خواند ! زمستان سردی را در پیش داریم یا نه ! مهم نیست ! چنین ویرانی تا صبح خواندم آرزوست ! ...بیدار که شدم آفتاب زده بود و دیدنی بود خدای! معصومیت مان را دید و امروز فرشته ای نوای خویش رادر طلب خواند و همنوازی باد و باران را دلیل پاکی مان کرد !... باران می بارد ! ای لول ! بی ما چگونه ای !؟

 

+ جمعه 1384/10/02 .مریم. |