|
سلام مي كنم به باد، به بادبادك و بوسه،به سكوت و سوال و به گلداني، كه خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!
سرمایه درویشی بی خویشی و خرسندی است رند در بست... در این سر پر شور اندیشه چه بود؟ رندی که در کشمکش بین عقل و قلب انسانی به هیچ چیز اطمینان کامل ندارد ، البته باطن خود را به آسانی پیش هرکس کشف نمی کند ، اما کسی که به جرم و یقین " حافظ " خلوت نشین ساده دل قانع نیست ، پیداست که باطن اش باید به نوعی شک آلود هم باشد . شک یک عارف که عقل را به خاطر عجزی که در ادراک ایمان دارد در خور تحقیر می یابد . بدین گونه اگر در کشمکش بین عقل و وجدان و در مقابل فضولی و پر ادعایی عقل ، شاعر وجود خویش را تسلیم شک می بیند .آنچه را نیز از دریچه قلب خود احساس می کند در خور شک می یابد و آنجا که در قلمرو عقل راه خویش را پایان یافته حس می کند : در قلمرو عشق امتداد بی پایانیها را دنبال میکند – در فراز و نشیب وجدان عرفانی . و حافوقتی درست در خویش می نگرد ، در می یابد که این مشتی غبار تیره که " تن " نام دارد ، « چهره جانش » را فرو می پوشاند و در حجاب می افکند . آیا با این حال حق ندارد که در آرزوی نیل به بیخودی نهایی گه گاه مشتاقانه بسوزد و عارفانه بانگ بر آورد :« خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم ؟ » کسی خودی را حجاب راه وصال می یابد و می کوشد تابا رهایی از این قفس در فضایی آزادتر ، فضایی پاک تر ، پـــــــــــــرواز کند ! د ک
دیشب مست خواب ، شعری رو زمزمه می کردم که باهاش پرواز کردم ! ولی اصلا توان بلند شدن و نوشتن اش رو نداشتم ! انگار رهــــــــــــــــــــــــــــا بودم ! مثل بالنی که به آسمون می رسه و هرچه بالاتر می ره سرمست تر میشه و سنگینی هاش رو رها می کنه تا به اوج برسه ! حتی حاضره آب و تغذیه اش رو هم رها کنه تا بالا و بالا تر بره ! می بینه روی زمین یه عده ای براش دست تکون می دن و صداش می کنن و لی نمی شنوه ! تو خلا خودش و خودش غوطه وره و فقط به همه و همه لبخند می زنه ! و ترجیح می ده به آسمون برسه ! ابر ها رو حالا رد کرده از مرز جنون و باریدن هم گذشته !! و باز تشنه رفتنه ! رفتن !!! وای که چه حسی داره ! حتی از توصیف اش هم شاد می شم !
همیشه از نوشتن در شب هراس دارم .چنان خلسه ای بین بودن و نبودن دل آدمی را صاف و صادق می کند !و جایی برای نقاب های محافظه کارانه باقی نمی گذارد ! و اینجا شب است .شبی پس از باران و نمی دانم چرا در شب به دنبال رنگین کمان می گردم !شب مهتابی هم که نیست تا بهانه ای برای جنونم باشد .خاطراتم را مرور می کنم تا دلیلی برای منگی خویش بیایم.طوفان های که طغیان کردند روزی دریای آرامی بودند ! و ترس من از شکست خاطری دیگر است .و تعجبم از سنگ دل خویش است که لرزید و شکوفه داد و گام بعد به حتم شکستن است .برای رسیدن یا خرد شدن ؟!!نمی دانم !آوازی می خوانم که مردمان سرزمین شما آن را دعا می نامند .و از سازهای شکسته و صبور آسمانها می خواهم ترانه هایمان را در لحظه ها مان ببارند.شاید امسال بهار را دیدم !... .............. ......... زيباترين موسيقی را می توان از سوی نوازنده ای در دستگاه سکوت و در گوشه خاموشی و با ساز دل از پشت شيشه دو جداره ای که سفيدی برف پشت آن نوازشگر چشمان است در شهری سرد با مردمی سرد که راهی به سوی ناکجاآباد هم ندارد شنيد. قلب های پاک !!! کجا می رويم؟! ره گم کرده ايم يا شک کرده ايم؟ ميهمانی هم به پايان رسيد اما... سردی شهر با گرمی دل حال هوای ديگری دارد! پس شک نکنيم!!!
در فصل برگ ريز آمد، دلگير، چونان غروب غمزده پاييز و من ملال عظيمش را در چشمهاي سياهش خواندم رفتيم بي هيچ پرسشي و جوابي. وقتي سكوت بود بعد زمان چه فاصله اي داشت. ديدم كه جام جان افق پر شراب بود من در آن غروب سرد مغموم و پر ز درد با واژه سكوت خواندم سرودزندگيم را.شب مي رسيد و ماه زرد و پريده رنگ مي برد ما را به سوي خلسه نامعلوم .آنگاه عمق وجود خسته ام از درد با نگاه كاويد.در بند بند سيال سرخ جاري خون را ديد ، لرزيد ، بر روي چتر سياه گيسوي خود را ريخت. آنگاه خيره خيره نگاهش پرسنده در نگاه من آويخت. پرسيد:« بي من چگونه اي لول؟ ». گفتم:« ملول» خنديد! حمید مصدق پائیز گریخت با تمام سردیش ! ودر چله شب عروج اش ، تن تبدارم به تلخی گریست ! که بی نگاه تو شب به بلندای دلتنگی خویش می گرید ! در آمدن باران تاخیر کردم ! گفتم تا تو نیایی ، نمی بارد باران های کوبنده ویرانی ! در سفر به هیچ نیندیشیدم جز شبی که تو باز می آیی ! و دلتنگیم را معصومیت ساده صدایت با خود برد ! با لحن خواب و احساس خواندم رفیق شب های خاموشیم را و دوستی شمع های مرا در آخرین نگاه برگریز غروب دبد ! و تو مرا شنیدی بعد از شب بلند تاریکی ! با دیوان ِ مستی خویش آمدی و تک تک برگ های سرخ ِ مهمان باد ، صدای تو را به من رساندند ! - پرده پندار – درید و رخ خویش جلوه نماند که « هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند » صدایم لرزید و اشک مجال حضور یافت و در دل خدایا می کردم که نبیند شکسته تاج غرورم را ! شاهد آمد و – حریم حرم – خویش را خواند : « توانگرا ! دل درویش خود بدست آور »: « توانگرا ! دل درویش خود بدست آور »: « توانگرا ! دل درویش خود بدست آور » و سرایی که سراب و افسونگری خویش را به فراموشی سپرد و تنها دارایش را پائیز – سکوت – خواند ! زمستان سردی را در پیش داریم یا نه ! مهم نیست ! چنین ویرانی تا صبح خواندم آرزوست ! ...بیدار که شدم آفتاب زده بود و دیدنی بود خدای! معصومیت مان را دید و امروز فرشته ای نوای خویش رادر طلب خواند و همنوازی باد و باران را دلیل پاکی مان کرد !... باران می بارد ! ای لول ! بی ما چگونه ای !؟
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |