|
خواب را از نگاه تو گرفتم تا کوچه های شهر را رنگ چشمان تو ، رنگ زندگی زنم . گفته بودم باران می بارد اما فرشته ای متولد شد در کوچ پرستوهای که خسته از هجرت به خویش بازگشتند. گاهی تب دارم و به غریبه ای سلام می کنم . گفته بودی ابهام را نمی فهمی و ابهام من از ترانه هایست که بی بهانه برای تو می خوانم و گام هایست که در کنار تو به فکر فرو می روم . با خود می اندیشم سکوت اوج است وقتی سفر در خود باشد و سوغاتِ آن ، تک ستاره محبت است در دریای عشق ! گفته بودم : «عشق نمی دانم .» مگر وسعت بی منتها در خاطرم می گنجد ؟ و نگاهی که بوی معصومیت می دهد و سادگی لحظه های حضور . در جشن آب و آفتاب ، ما گرد خود می گردیم و دلی برای به آب زدن و خیس شدن در نگفته های که فقط سرخی چشمان ملاحظه گر می خواند ، نمی یابیم . و باز بوی خوش ِکودکی ، تاب بازی و گیسوان بلند طلایی . پسرکی که در نگاه ما می ماند و پدری که می پندارد به روزهای خاطره . شاید روزی او هم بی قرار سرمستی خویش ، کسی را یافته که می تواند با او ، خود را ببیند . دستانی که دوستی نیست و حرمت عبور است و باغ های خاطرات یک روز تعطیل . هوای که فقط خوب است و خوب بودن ـ هم در سوز پائیز دیدنی است. وقتی تک گل درخت کاج به خانه ات می آید و روزها همدم لحظه هایت می شود و نمی دانم چرا بارها و بارها از من می گریزد و باز تو دستان ِ نجیبت را برای دادن سبزی کوچک در خت دراز می کنی و با خود می گویم : حال که بر گشتی جاودانه بمانی در شب های تک ستاره من ! که مگر آهنگ دل ، بارها و بارها بر سر سجاده دل نخوانده بود : «خدایا خانه ام را بی نور محبت خویش آنی به خویش وا مگذار!» و نمی دانم از کودکی ام است که تب دارم یا سیر ِ بی امان نگاه توست که مرا گرم نوشته هایی می کند که خنکای استـغنـا را به طنین شعرهای تو می برد . شاید نمی خواندم ، اگر دست خط تو روبرویم نبود و تک گل کوچک درخت کاج !
صفای پیر میکده ما صفای صبوحی است یا آهنگ شب نمی دانم . تمام شب را در انتظار طلوع چشمان تو بیدار می مانم . نوای غریبی است ، سکوت شب با دلتنگی تو .. . و من می خواهم شاد باشم تا لبخند را در شب های تو برویانم . و در هر ریزش اشک شوق با تو بودن را در پرده ای انکار و یا نمی دانم حرمت بی قراری ، پنهان می کنم . تمام سکوت من ، غزل بی پایان چشمان توست . از عشق گریختم خیلی پیش تر ها ، اما حرم نگاه سبز تو را از دل چگونه بیرون کنم ، که تصویر خیره آن طنین لحظه های من است . بگذار غزل گوی چشمان تو باشم ....
نه تويي ، نه مني
مگر می شود تو بباری و من من باشم ؟! سکوتم باید کوتاه باشد بهانه هایم باید هیچ باشد این بود قرار دل بی قرار ، نفس کشیدن در هوای بی نیازی . شادی را در عبور هیج دیدن و تبسی همیشگی که همه تو را مجنون بی خیالی های کودکی بنامند و حرکت ! مهم نیست چند فصل ، مهم نیست تا کی ! دلخوشی هامان که هیج ، برای بودن بی دلیل رفتن هم اگر سراب نباشد بی دلی است ! هنوز هم سایه ای هست . زیر درختی سرو ، می شود به نگاهش نشست و هیچ نگفت . جای که بلند ترین مصرع ، سکوت است !
رنج ها باشد ، اصول گنج ها انسان میل به تخریب دارد ، عالم خرابات آنجایی است که تصویر ها خورد می شود و محض ، مطلوب است . در روز روشن ، سایه سرّ است . چه بسا روز روشن شما را فریب دهد . بعضی محضر ها عریانی است ، نوعی حس که او بر شما نظر دارد ، بدون هیچ برنامه ای . آگاهی هایی هستند که می تواند دیگری را بشکند . انرژی ای که نگفتن اش آگاهی می خواهد . در مدت سکوت بسیاری مسائل در خویش باز می یابید ، سکوت ، انگیزه و صبوری می خواهد ، انگیزه آنچه که باعث می شود بیرون بریزی و صبوری بر آنچه که طالبی ! همیشه وصال در بستر رنج است . چراکه وصال از بستر کشف است کشف او مائیم و ما اوئیم ! رنج راه یک گشایش است در جهت ارضا !
بی خاطره به استقبالش رفتم ،آنقدر بی پرواکه خود را نمی دانم کجا جا گذاشتم.صدای هم ترانه ام بود،مهم نبود که بود.نامش را می خواندم ،یا فریاد می زدم ،چه فرقی می کند!همه من بودم،همه او بود ، باز هم خیابان های طویل ،رهگذر های که هیچ یک غریبه نیستند!و ریزشی که خاکستری ها را برد و سبک شدن و پرواز.یک سانت ، دو سانت ،بیشتر ؟ نمی دانم!گویا می دویدم،اما زمینی نبودم….هو هوی باد ،پائیز ؟نه ! ~رویش ~ ! تب دارم گویا!...راهیست ، سایه? نه !حضور ? نه !فقط هست !هست که باشد،که نباشم!هنوز می بارد،باران را می گویم.خودش مرا صدا کردو ترانه های پیری دور....عهد بسته ام اگرسه روز ببارد ،دگر غریبه نخوانمش ،باران را می گویم.در سفر هم آیا می شنوی صدایش را؟باران را می گویم،باران !
این حزن ، از جنس ~پیدایش خاص ~است ، که آن را راز می نامیم . شما دارید راز می نوشید ، چیزی که هیچ نامی ندارد ، نشان و تعریفی ندارد ، ولی درون شما را تحت تاثیر قرار داده است . و هرچه عمیق تر می شود ، لطیف تر ! گاه در میان بد نامی ، رازی می یابی راز، در میانی که هزاران عیب دارد . سعی کنید در ~هوشیاری خویش ~ راز اینان را کشف کنید . هرکس صاحب رازی است از جهت منحصر بفردی ! قیاس در جهت دیگریست ، اما در راز هر کس خودش است و قابل قیاس با دیگری نیست ! اگر توانستی وارد قلمرو انسانی شوی ، دگر نمی توانی آن را قیاس کنی ! هرکس خودش است . هرکس در قلمرو فردیت خود است . در شناخت هیچ کس مقایسه نکنید ، میدان کشف را احیا کنید . کشف از نوع عصیان است، از نوع – نمی دانم ها !
نفخه آمد مر شمارا دید و رفت هرکه را خواست جان بخشید و رفت من حقیقت را بتو گفتم و تو نیاموختی حقیقت * سکوت * است.
هر روز كار ميكنم. دلم لبريز از معناست. ميدانم زمستانِ پُرباري پيشِ رو دارم. ايكاش ميتوانستم پوستهيِ دلم را بشكنم و هر آنچه كه در آن است را يكباره بيرون بريزم. دستهاي انسان، احمقاند و خجالتي و نادان. دلهاي ما سرشارند، اما بينِ دلها و دستهاي ما هزاران حجاب هست. وقتي كسي به دلِ خود گوش ميسپارد، جاودانه ميشود. انسان بايد مدام خود را بيافريند. بينِ ما و ديروز، هزاران سال فاصله است.
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |