تبليغاتX
هوای خنک استغنا


















هوای خنک استغنا

رَبَّنـَـا لـَا تـُــزِغ قُلوُبَنـَـا بَعــدَ إذهَــدَيتَنــَا

 

مرا بگذار
 به خويشتن بگذار

من و تلاطم دريا
 تو و صلابت سنگ
 من و شكوه تو


               - اي پرشكوه خشم آهنگ


من و سكوت و صبور ي؟
من و تحمل دوري ؟


مگر چه بود محبت
 كه سنگ سنگش را

- به سر زدم با شوق ؟

 


من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم كرده ست
به دشت و باغ و بيابان
به برگ بر گ درختان
 و روح سبز گياهان
 گر از كمند تو دل رست

 
 دوباره آورم ايمان 
ـ كه عشق بيهوده ست !

***
 مرا به خود بگذار
 مرابه خاك سپار
 كسي !
نه  !       

هيچ كسي را دگر نمي خواهم

 


خوشا صفاي صبوحي 
                    صداي نوشانوش
           ز جمله مي خواران
 خوشا شرار شراب و

                                       -   ترنم باران

***
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه

مرا به خود مي خواند

 ز پشت نيزاران

 

حمید مصدق


+ جمعه 1384/07/29 .مریم. |

 

جلسه مثنوی – دکتر نبوی

 

 

شروع: مرکز وجود

در ابتدا خود را بیابید سپس هر آنچه را می خواهید

 به سمت خود جذب کنید

خود از خود مست بشوید خو د از خود لذت ببرید

من را آراسته کنید و به سوی خود بروید

 

اول : رسم گرسنگی حقیقی

در تنهایی  لذت ببرید

لازم نیست در جمع بروید تا سیر شوید

در تنهای فراسوی زندگی حرکت می کنید

ما هر روز تنها تر از دیروز هستیم

سیر حرکت به سوی تنهایی است

انسان ها ، به میزان آگاهی خود ، تنها هستند

و به جایی می رسند که به هر طرف نگاه می کنند ، گم هستند

پس چرا به تنهایی فکر نکنیم؟

به درون نگر ، خویش را بازیاب!

 

دوم : شادی

شادی را درون خود تجربه کنید

منتظر نباشید نیروی بیرونی شما را شاد کند

از دل ، بخندید  و از دل ، دنیا را هم بخندانید

شما دنیا را شاد کنید

هر مسبب بیرونی که شما را در دنیا شاد می کند ، روزی می گریاند

باید با شادی به استقبال دیگران بروید

بگذارید شادمانی ها را انبساط دهیم

 

 

سوم : حقیقت

من خوشبخت ترین آدم دنیا هستم

ما رنج ها را بهانه می گیریم ، علت را نمی دانیم

مولانا می گوید علت رنج ، جدایی است

از اساس ، ریشه و بنیان حقیقی خود

 

چهارم : بهشت

بهشت یک کشف است

نه نقطه جغرافیایی یا زمانی خاص

بهشت حسی از وجود است در اعماق خویش

نه استعارات ...

انسان با آخرین شاء ن خود می رود

 

پنجم: نگاه

به هر کس نگاه می کنید ، خوبی اش را ببینید

آنها را از بعدی ببینید که شما را شاد می کنند

با هر نگاهی بنگری ، او هم شما را همان گونه می بیند

اگر می خواهد در نظر زیبا جلوگر شوید ،

به ظاهر توجه نکنید،

اندیشه و حقیقت خویش را نشان دهید.

آراستگی قرین شدن هرکس با جنس خود است

در صورتی که دو نفر هم جنس نباشند ،

دست طبیعت آنها را از هم جدا می کند .

 

ششم : شخصیت ها

بعضی شخصیت ها عجب شگرف های هستند

من اگر بخواهم دست کسی را بگیرم ،

باید از نور خود بر آن بتابانم ،

تا روشنای راهش شوم .

بعضی محضر ها محل ارجمندی است .

 

+ سه شنبه 1384/07/26 .مریم. |

ماه و من

 

 

در بی دلیمان شکی نیست . دست سخاوتمند تقدیر آنی نگذاشته برای دگر بار باختن و از نو ساختن . در شبی چنین سیاه ، ستاره ای کوچک همسفره سادگیمان می شود و به وسعت مـــــــــــــاه ، بهانه برای شاد بودن و خندیدن و گاه گاه دو خط دلتنگی و خواندن سکوتی که همیشه حاکم است و خود گواه هیچ . بی نگاهی ، شیرینی حضور را چشیدن و گل های بی رنگی را به دعوت دل بوئیدن ! هم ترانه شب های بارانی، زمزمه درختان همیشه سبز پائیزی شدن و در هر خشکیده برگ ، به یاد رویش  هم گام  ِشب نوشته های غریبه ای راهی عبور شدن! ملودی آب و شانه به شانه خیس شدن در آفتابی که گرمای چشمان همیشه سبز ِ سکوت، مهمان کوچه های خلوت دل می کند و قفسی که از خویش ساخته ایم و پرندگان را به جرم پرواز در آن پنهان کرده ایم و شاید دیدن دویاره رهایی آنقدر دور است که پرسه زدن در هوای دوست تردید را همراه دارد و نگاهی که شب را فرامی خواند و تک صندلی سبز باغ های پر خاطره فراموشی را . که اگر سلامی از هیچ نبود ، شبی چنین به دعوت ماه و بی قراری تک ستاره دشت های استغنا ، ضیافت دخترک فال فروش و پسرک دست فروش را ارزانی صیام سالهای بی قراریمان  نمی کرد . و لبخندی که در قاب خیال بدرقه عکس خالی عبور می شود . در سالگرد زمینی شدن مهر  ، غریبه ای از جنس نور ی کوچک صدای سایه های همیشه برقرارش می شود و بی کلامی عهد می بندیم :« هیچ گاه دل نبندیم که بریدن و راهی شدن خود امتداد حضور است و باقی شب های تک ستاره !»

 

+ شنبه 1384/07/23 .مریم. |

 

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

طمع خام بین که قصه فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دردانه​ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است

ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم هوس است

از برای شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است

همچو حافظ به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم هوس است

 

+ پنجشنبه 1384/07/21 .مریم. |

 

به بهانه تولد مهر

 

خرسند از سفرهای بسیار ، خیمه  در شبی زده ام  که یاد توام تک ستاره در خشان سکوت آن است ! در سیاره ای نچندان دور مردمانی هستند در خاموشی ،  صدای هم را می شنوند و بی نگاهی سیر چشمان هم را ترسیم می کنند. جای فرا تر از دلدادگی و قصه هجر و دیوانگی . که همه مجنونند و فرهاد ها فریاد پر فروغ سر مستی سر می نهند !و برای یک سیب سرخ کسی منتظر چیدن نیست.همسایگان هر صبح یک سبد  طراوت و شادابی ی لبخند، تقدیم هم می کنند ! آنجا که همه در کنار هم واژه های فراتر از عشق را ترجمه بی دلی یشان می کنند و هر کودک ده ساله به شوق زیستن قد می کشد و در جوانی می ماند و می خواند و می رقصد وبه بزم یار باده سر می دهد !

روزگار دوری نیست ، برای دل های مهجور که درد را از هر دری می خوانند درد است و به کام دل گوارا ، جز ترانه دلدادگی چه می توان خواند؟ که مهم سرودن یک غزل شعر معصومیت دیروز و   غم امروزی در آب و رنگ دلخوشی شب نشینی ها  و شام را تا به سحر   می سرخ   نوشیدن ها نیست.

و هستند هنوز مردانی که تفسیر بودن را نه در کنار هم می یابند و مهم محبتی عمیق و قدیمی است که تا ابد با جاری شدن خاطرات بگذشته لبخند رضایت بر لبان همیشه مسکوت تقدیر می نشاند !

و سلام های صمیمی که هیچ گاه عادت نمی شوند و هر روز تازگی رو ز نخست را به تجلی می نشانند و بی کلامی راز ِ دل را رسوا می کنند و در سکوت دلتنگی هایشان را از یاد می برند . که اگر همین دیدار های شبانه و هم نوازی های سحر گاه نبود قامت خسته دلان کجا خواب را ماوای برای سرودن می یافت . امید های که برای بودن بهترین دلیل هستند و مگر پس از سفرهای دراز لنگر در چشمان خمارِ تو انداختن نیاز به بهانه ای دارد؟ که من استوار ترین گام ها را در قدم های خود می یابم وقتی شانه به شانه همدم عبور تو می شوند ! و چهره من در کنار عکس تو ! که قاب خالیش گرچه هنوز محزون است اما به هوای وصال صبو رانه سادگی تو را می نگرد . گرچه هجوم بی امان بی حوصلگی گاه خاطرم را می کاود ولی باز با یافتن نام تو در پستوی قلبم طراوتِ طلوع را می یابم و به عزم بهترین بودن راهی مکتب می شوم،  مگر هجای نام تورا بیاموزم و بر در خانه ات بنویسم :« بگشا در ، قسم خورده ام هیچ گاه به تو نگویم ، در خاطرم جاودانه هستی !» و تو در ناباوری خویش کودکیم را می نگری که به بهانه  سالگرد زمینی شدنم ، شیرینی تمام شب های غرور را در دست دارم و  تو می دانی خانه دلت میزبان من نیست که برای باهم بودن دگر دیر است . در ، تنها حائل شانه های ما میشود و چون همیشه در سکوت تکیه گاه سنگینی فاصله هایمان می شویم . و گوی صدای عبورت به گوش می رسد ، زیبا روی در انتظار توست . و هر ساله تمام دوستان در جشن میلادم می رقصند و می خوانند و می مانند و حسرت تبریک تو ،  همیشه برای من هدید شب های پر خاطره ام می شود . و من امسال در روز تولد تو شمعی را سوزاندم تا پروانه ای  نمیرد و گلی پژمرده نشود. با بهار عهد بستم پائیز امسال را باور نکنم و مهر را هیچ گاه تنها نگذارم !

 

+ سه شنبه 1384/07/19 .مریم. |

 

 

 

  

مقالات چاپ شده دوست عزیزم سمانه در روزنامه همشهری

 

 

17مهر

 

نكته ها

در جستجوي حقيقت

او را نگاه كردم. جز خستگي طولاني چيزي نيافتم. تصميم گرفتم بروم و كنارش بنشينم. همين كار را كردم. يك كيف و چند ورق روزنامه لوله شده در دستش تنها چيزهاي همراهش بود.
نگاهش را به سمت من برگرداند و گفت: به نظر تو گمشده من چيست؟ من با تعجب به او نگاه كردم. لبخند زدم و گفتم: خستگي چشمانت مي گويد خواب و هر دو خنديديم. اين خنده مقدمه اي شد براي شروع يك گپ دوستانه. او مي گفت: زندگيم در پرسه زدن در خيابان هاي اين شهر شلوغ خلاصه مي شود. شبها كه از محل كارم برمي گردم، همين سئوال را از عابران مي پرسم و هر كدام جوابي مي دهند. زماني در مسيرخانه، پرسيدن سئوال «آقا ساعت چند است؟» تنها تنوع زندگي من بود. اما امروز ديگر عابران نيز ترجيح مي دهند، همگي يك ساعت داشته باشند. زماني فكر مي كردم عشق گمشده من است، ولي وقتي او را يافتم، همچنان به دنبال گمشده بودم.
از كارگر ساختمان پرسيدم: شما مي دانيد گمشده من چيست؟ آجري را كه دستش بود، زمين انداخت و گفت: «پول آقا، پول...»
و من با نگاهي سردرگم از كنارش گذشتم. صداي عصاي پيرمرد، مرا از افكار پيچيده اي كه خود از آن سر در نمي آورم، بيرون آورد. نگاهش كردم. پرسيدم: «شما مي دانيد گمشده من چيست؟» او لبخند زد و گفت: «وقت از دست رفته است، پسرم! و جواني كه مثل باد مي رود.» و بعد دستان پرچروكش را محكم به شانه ام كوبيد، طوري كه انگار مي خواست مرا از يك خواب طولاني بيدار كند و بعد رفت.
و من باز در مسير هميشگي ام قدم مي زدم. ويترين مغازه هايي كه هر روز شكلشان عوض مي شوند، گاهي برايم جالب بودند. پشت ويترين مغازه  اسباب بازي فروشي ايستادم و غرق در تماشاي آنها.
كودكي نيز از كنارم به اسباب بازي ها خيره شده بود. آن قدر كه متوجه نبود بستني قيفي اش را به لباس من زده است. عصباني شدم و خواستم فرياد بزنم: «بچه جان! من تازه لباسم را شسته بودم.» اما حتي...
پرسيدم تو مي داني گمشده من كجاست؟ با لبخندي از روي خجالت، انگشت اشاره اش را به سمت خرس قهوه اي و پشت ويترين چرخاند و من لبخند زدم.
راستش شايد گمشده من در اين شهر شلوغ نباشد. راستش شايد اصلا من گمشده اي نداشته باشم و اين فقط يك خيال است. تو چي؟ تو چه فكر مي كني؟ من همچنان نگاهش كردم و او ادامه داد:
«اگر تمام زندگيم را گم كرده باشم چي؟ خودم را و كارم را گم كرده باشم...»
در همين حين مثل فنر از جا پريد. ساعتش را نگاه كرد و گفت: «واي! ديرم شد بايد امشب تا صبح متن هايي را كه تحويل گرفته ام، ويراستاري كنم و بازگردانم...»
و با همان نگاه مهربان و خسته اش خداحافظي كرد و رفت و من نيز دفتر را باز كردم و نوشتم: «و من چه بيهوده مكان را مي كاوم، حقيقت گمشده است...»



 

................................................................................................

 

22 شهریور

 

نكته ها

عشق بادبادكي

 

دخترك در كوچه هاي زندگي اش مي دويد و زمان مي گذشت و او بزرگ و بزرگ تر مي شد. در تمام طول اين سال ها احساس خوشبختي مي كرد، هرچند كه زندگي اش پر از فراز و نشيب بود.
او بزرگ شد. مثل تمام دختركهايي كه بزرگ مي شوند، آرزوهاي بزرگ داشت. اما آرزوهايش با آرزوهاي دختركهاي ديگر متفاوت بود. آرزوهايش براي خودش قشنگ و براي ديگران جالب بود.
در يكي از شبهاي گرم تابستان كه دخترك در خانه تنها بود، بادبادكي رنگارنگ و كاغذي به پنجره اتاقش خورد و افتاد. دخترك بيرون پريد، بدون اينكه فكر كند چه بود كه به شيشه كوبيد، خم شد، بادبادك كاغذي را برداشت و به آن لبخند زد. او را به خانه برد. بادبادك در خانه دخترك ماند و او كم كم عاشق بادبادك شد. چيزي كه دخترك هيچ وقت فكرش را نمي كرد. دخترك و بادبادك بهترين روزها را با هم گذراندند، بهترين لحظه ها را. در روزهاي گرم تابستان و روزهاي سرد زمستان. روزها گذشت و آنها هر روز بيشتر از روز پيش عاشق هم مي شدند. روزها گذشت و يك سال به پايان رسيد. بادبادك كمتر حرف مي زد و دل دخترك مي لرزيد. آخر بادبادك به پرواز عادت داشت و مدتها بود كه پرواز نكرده بود. دلش براي پرواز تنگ بود. يك روز هر دو روي پشت بام رفتند. دخترك از رفتار بادبادك تعجب كرد. بادبادك گفت: ديگر وقت آن است كه بريم. دخترك تعجب كرد و گفت: پرواز؟! بادبادك گفت: بايد بپريم. ديگر وقت رفتن است. دخترك اما بال نداشت كه بپرد. اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: من كه بال ندارم. تو هم بمان. من نمي توانم پرواز كنم.
بادبادك انگار نمي شنيد و شايد نمي ديد كه دخترك بال براي پريدن ندارد و چرا؟ بادبادك پريد و از بالاي آسمان اشاره كرد كه دخترك هم بپرد. دخترك دلش براي بادبادك مي لرزيد، ولي ... ولي پريد. پريدن بدون بال و لحظه اي بعد سقوط از بام و دخترك در كف زمين. چشمان دخترك به بادبادك نگاه مي كردند و ديگر حركت نكردند و ماندند براي هميشه. بادبادك پايين آمد و ديد كه دخترك براي هميشه چشمانش بسته شده است و تازه اينجا بود كه بادبادك فهميد دخترك بال نداشته است.

 

سمانه تورانی - وبلاگ باران داغ

 

 

 

+ دوشنبه 1384/07/18 .مریم. |

 

«الهي اگر كسي ترا به جستن يافت، من به گريختن يافتم

 و اگر كسي ترا به ذكر كردن يافت، من ترا به فراموش كردن يافتم

 و اگر كسي تو را به طلب يافت، من خود طلب از تو يافتم.»

 

پيرهرات

------------------------------------------------------- 

نیایش بامدادی را از اینجا بشنوید 

 

+ شنبه 1384/07/16 .مریم. |

«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جويبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طويلم بودند
. . . می‌آيم می‌آيم می‌آيم
با گيسويم: ادامه‌ی بوهای زير خاک
با چشم‌هايم: تجربه‌های غليظ تاريکی
با بوته‌ها که چيده‌ام از بيشه‌های آن سوی ديوار
می آيم می‌آيم می‌آيم
و آستانه پر از عشق می‌شود
و من در آستانه به آن‌ها که دوست می‌دارند
و دختری که هنوز آن‌جا
در آستانه‌ی پرعشق ايستاده سلامی دوباره خواهم داد»

 

+ پنجشنبه 1384/07/14 .مریم. |

 

عشق در نگاه حافظ

حافظ در عشق لذت برده است . حرکتی به سوی جمال را طی کرده. بعد از گذر از کوه میکده و سحر و مشغله .... و مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق به درد رسیده ! بعد از عبور از جوانی  می خواند " دل و دینم شد و دلبربملامت بر خاست . هم چنان که اول دفتر حسرت و رنج خویش را باز گو می کند "که عشق آسان نمود اول !!

 

 

عشق در نگاه مولانا

 با درد و رنج شروع می شود و آن را با خون تعریف می کند و نشانی از لذت و شور را بازگو نمی کند . عشق او با ناله شروع می شود و به آه می رسد ! مولانا جوانی را پشت سر گذارده و ازعشق می گوید !!

 

 برداشت از جلسه مثنوی

دکتر نبوی

حسینه ارشاد

 

+ دوشنبه 1384/07/11 .مریم. |

 

نشان ماه را به صورت داشت

همان مرد تنها را می گویم

 

تقدیراش بر دوری و درد بود

و در عشق خورشید

هر شب

بر آسمان ِ دل بیداران

نور می تاباند

نه آنقدر گرم که

سالها سرما را

به جان خریده بود ،

و غم بی امان ِ سکوت را

 

من خواب دیده ام،

خواب مردی

که بر اشک هایش می خندید

 

مردی که در جشن

بزرگ شهر

فریاد خواهد زد،

و در پایکوبی شرجی ساحل،

دل بی امان

بی کسی اش را

 

من خواب دیده ام

بی قراری  لحظه های

بی صدای  امروزش را

 

همان مرد ِ

پیر را می گویم

خیابان طویل ولیعصر

:« دخترک ، آخرین بار

کی حافظ خواندی؟ »

 

قسم به آب و نان

روح های مشتاق

نام هم را می خوانند،

وقتی به او فکر می کنی،

و در دل شادی را

حس می کنی ،

همان لحظه او

به یاد توست

 

« مژده ای دل

که مسیحا نفسی می آید

که زانفاس خوشش

بوی کسی می آید»

 

+ شنبه 1384/07/09 .مریم. |

                    بنام یگانه عالم . یکتای بی همتا .خدای رهایی ها و پروازها.

ربی که رحمن است و رحیم ، دامنه لطفش قرین لحظه های بیدار دل و نگاه های مشتاق است و همه به تقدیر در سیر حکم ازلی راهی اویند ،  بندگانی که همگام انفاس خوش ِ خورشید عالم تاب   ، بهترین را برگزیدند که سعادتی ماوراء اندیشه بشری را سبب است و آرامشی که همدم لحظه های حضور بر روحِ ِ رهای عابدان و شاکران طریق  جلوه می نمایاند ، چهره های متبسم و نگاه های مشتاق هرچند در سختی ها غوطه ور ، ولی باز به نورِ توکل و اراده خویش پایبند !

شعاعی که  حرمش  محرم مهاجران جلوه شمس است و روشنی بخش عبور راهیان جمال !  رهایی و بی نگاهی که همه را او می بیند و از من و ما می گذرد تا مگر جلوه ای از چشمان دوست گردد ، آفریدگار بی همتا و رحیمی که از – روح خود – بر آدم ، اشرف مخلوقات دمید و در راه سعادتش مشعل های هدایت قرار داد ، تا ببیند آنچه را که کودکی تولدش حائل آن است . مهربانی که  در طلب نزدیکترین مخلوق به خویش  - حی – است ، نه فقط در رسالت پیام آوران پیش و کتاب حمید ، بلکه در طبیعتی که مملو از نشانه های بارگاه حق است و گر  گوش فرادهی می شنوی ندای – انا الحق – دوست را ، در حکم عقل و نظمِ نظام افلاک و امکان !  او که منعم است . و   به  ارض رفیعش و آسمان وسیعش نعمت بی حد  نصیب بندگانش کرده ! و چشم امید به سعادت و سعی  نفوس طاهره بندگان  خویش دارد ، و شادباش والاترین موهبات خود را بر صابران و عابدان رهش داده است و باز باب اختیار را گشوده تا معنای اصیل آزادی را بر اهل فکرت به فرصت اندیشه  و  اختیار جلوه بنمایاند و با  سلیس ترین واژه های آشنای روح بیدار به دیدار فطرت رفته تا به حکم عقل و روشنی راه و مدد رهروان ، خویش را باز یابد . جایی که نه خود است و نه دیگری ، همه او هست و ندای طنین انگیز " لا اکراه فی دین ..." . و مگر در خلق خسران و بد فرجامی تردیدی هست که بازبه هوای خویش غرق نشانه هایی که در سر انگشت مانده اند گم شوند. و  فراتری را نبینند  که رو به پرواز است و سفربه خویش که همه ایوان ِ  یار است و جلوه حضور انیس سکوت  . او که از رگ گردن نزدیکتر است و باز ما گرد خود ، سرگردان ِ خاموشی ای  هستیم  که نبودش خلا عمیق تنهایی است . و او هست ، در لحظه لحظه های خلوت و مکثی که بی کسی می نامیمش جدا از وابستگی های سببی و نسبی !  هجرت از خود به خویش را می طلبد و  جهاد با نفس ! نفسی که گرچه نکوست سرکش حبِ مسیر است و دلگرم عبوری که فردا را در پس صعود به فراموشی سپرده ! هدفی که منشاء حیات است ،جدا از آفرینش روزمرگی های بشری .و در خط کمال خاص عبودیت و سیر به بهترینی که بهشت آرزو ها نامش نهادیم جدا از خسران و سرگشتگی و عقوبیت ِ  دار ِ  اعمال نا شکیبا ! و در پرتو دور اندیشی حکم عقل و راه نجات ملموس است  ! فطرت بیدار و پاک ِ  نیک جویان چون زلالی آب در آتش ِ دل، روشنی صراطی است که از بین بی نهایت مسیر ،مستقیم نامش نهادیم در وحدت ِ  سفید رویان  و زلال اندیشان  هم طریق دلدادگی ! و تو آزادی موهبت حیات خویش را به رنگ دل مزین ِ  دار ِ  قرار گردانی ،  آجر به آجر خانه برزخ اعمال خویش  . که همانا نیکخواهی ها و نیت های ما سرای ابدی ما هستند به وسعت انعام  منعم ترینی که دوست نامش نهادیم و حب نگار را بر لذت های زود انجام ِ دنیوی بر گزیدیم تا مگر مهر جانان صفای خاطرمان گردد و سعه صدر خستگی ها و کاستی های این سرایمان !

و به فاصله خود و خویشتن  برزخی است به  وسعت انتخاب مقصد . راه روشن است و سر انجام معلوم ! آزادی در  بهترین بودن یا غرق در خود و  منجلاب رسوایی  های نا آگاه ِاختیار خویش !  رهایی از وابستگی های  حیوانی و غرایز سرکش عام بشری و رسیدن بر محب ی که مامن و آرامش روح است و مبدا و معاد ذات هستی ! فرصت انتخاب در سایه اندیشه و فکر که سرچشمه ایمان است و لبیک به آموزگاری که نانوشته های روح را می داند و طریق سعادت را می شناسد. و ایمان ،  آزادی در  اعتقاد و اعتماد به دادار یگانه است و پرستش مبدا روح و مقصد ِ کمال و حکم نیک فرجامی !

جهانی گرد آمد و مارا بر شهر افسونگری ها نشاند ، هر رنگ و هر نوایی ساز اوست .و کشش ، اشتیاق رسیدن به اوست . اگر زیبایی دلباختنی است او جمال است و عبد جمیل و هرکه را نزدیک تر او  مهر تقرب بر پیشانی دارد و سیمای رحمانی ! جمال در دنیا و کمال در مسیر و تمام در آخرت ! تمام آنچه در وهم نمی گنجد و عالیترین قرب الهی است ! یگانه ناظر لحظه های حضور ! در اشک ها و آه ها ! در خنده ها و شادی ها ! در هجرت ها و ماندن ها ! در انتخاب ها و تردید ها ! و اگر تردیدی هست ترس از دوری از حبیب است دیر رسیدن بر دیـــــر جانان و آرامش جاودانگی است ! در پس هر گام ، تردیدی قبل از آگاهی و یقین نهفته است ، و این آزادی است در اراده  شعور و شور !  به سکوتی که شیره عمر را به جان می گیرد و قالب مال و یار و دیار می شود و نگاه نگار ما همواره به تعالی است و کشش گیاه دل به شعله های درخشان دلدادگی و قد کشیدن در هوای  اویی که مجیب است و مشتاق  شهادت دل بر سعادت خویش !

 

 

+ شنبه 1384/07/09 .مریم. |

 

نیستم

 آنچه

 تو

 میپنداری

 

 

 

+ پنجشنبه 1384/07/07 .مریم. |

رهایم کنید

 

 

ای باور من ، بتو محتاجم

 

رهایم کنید . من به شوق پرواز زنده ام . قفس نه جای هر زنده دلیست . وابستگی هایتان را برای شب های بی خاطره بگذارید . کنون فصل هجرت است .

 

تو زندگی امروزی ما آدمها کجا می شه پرواز رو دید ؟! کنج قفس ؟ بی همنفس ؟ جای که از اینجا خیلی دور هم نیست . اونها رهان ، بی پروا .... آخه می دونی پرنده های امروز ی وقتی بهم می رسن می خوان از عشقشون برای هم قفس بسازند ، آخ که اگر بدونی اونها وقتی بهم می رسند ، باهم اوج رو انتخاب می کنند  و راهی سفر می شن !

انقدر بی پروا که از هر بندی رها می شن و تعلقاتشون رو به دست باد می سپرند تا نسیم دوست جانشون روتازه کنه !

می خوام رها باشم ، آزاد ،  می خوام لبخند بزنم ، بخندم ، اصلا قهقهه بزنم . اگر هم خواستم مسکوت باشم ، نه محزون ! چشمام مال خودم باشه ، خواست از شوق اشک بریزن و خواست تو نگاه محبوب بباره ! می خوام تو دلم باهاش حرف بزنم . اصلا می خوام فریاد بزنم . می خوام به گوش خودم هم برسه ، «من بنده توام !!!».... باز صحبت از پروازه ، خوش بحال پرنده های خانه یار ! اونای که رو گنبد زرد و یا آبی اش آشیونه کردن و چشماشون رو به هوای وصال باز کردن ! اگر هم رازی هست از نیاز نیست و به دعوت محبوب راهی سفر شدن . و هر روز به طلب دل شوق رو انتخاب می کنند .

آخه می دونی وقتی چشمات رو باز می کنی و می بینی فقط یک قدم تا قدمگاه اش فاصله داری ، دیگه خودت نیستی ، دلت نیست ، روزمرگی ها و خاکستر ی ها نیستند ! فقط به یک چیز فکر می کنی ! او هست و من  هم هستم ! شمس هست و خاک هم  هست ! منم بنده و توام منعم ! منم راهی و توام  راهبر ! کجا می شه از این ضیافت آزاد تر بود !؟ انقدر مهر هست که دوست داری تا هستی ، باشی ! میشه قبله ات ! نمازت ! نیازت ! رازت ! همه آدم ها از اون روز می رن تو نگاه یارت ! نه اینکه اونا رو غربال کنی ، نه !! هرکی به یارت نزدیک تر باشه ، به تو نزدیکتر می شه ! هر کجای آسمان و فلک هم می خوای باشی ، چه اون ور مرزهای استغنا ، چه همین نزدیکی ها ! به وحدت می رسی ! اینجا دیگه از هر قید و بندی آزادی ، جامه سفید به تن می کنی و گرد دوست می چرخی ! قلب و دل و حرف و عملت می شه یــــــــــــــــار ، همونی که می دونی و بارها دیدی اگر تنها ترین تنها بشی ، باز هم هست ! همه جا ، همیشه ! از رگ گردن هم به تو نزدیکتر ! آخ که محبوب قرین است و من گرد خود ؟؟!!!  خودی که نشانی دیگه از خود نداره و هرچه هست ، اوست !  همونی که رحمان است و رحیم ! و دامنه لطفش شامل همه می شود ، حتی اونی که فکر می کنه ، نیست و هست ! هم اونی که شهادت داده بزرگیش رو ! وسعتی که هیچ نمی خواهد « آدم » در این عرصه تنها بماند و به شوق سعادتمندی اشرف مخلوقات ندای -انا الحق -می زند ! همو که می خواند : « لا اکراه فی دین ، ....»  ولی باز مگر از خالق جز لطف می شود نگاهی داشت ! ؟نمی خواهد سختی و سرگشتگی نزدیکترین اش را ببیند ! که از- روح خود-بر او دمیده !!! و باز اختیار داده تا به حکم عقل و آرمان خواهی خویش مسیر را برگزیند ! ! او- حی- است ، نه فقط در رسالت پیام آوران پیش و کتاب حمید !! اگر گوش فرا دهی می شنوی هنوز نوای دل نوازش را ! در طبیعتی که همه از نظم و تدبیر بخشنده ایست ! که بهترین ها و رفاه ها  را برای بندگان شاکر و برگزیده خویش خواسته و در کنارش رهنمود ی بر اراده تو داده که چون دوست بخشنده باشی ، راهبر باشی ، آنهای را که در سبیل مانده اند و چشم به پاسخ تو دارند !!! می بینی رسالت همچنان برجاست !!! هجرت به خویش و جهاد با نفس ! ! رهایی و آزادی که خاص توست و انتخاب باتوست ، ماندن و راکد گشتن و به خاک باز گشتن ؟؟یا سفر ، پرواز ؛ رسیدن و آرمیدن در هوای دوست .....؟؟؟  و اگر با خویش در نبردی  و تا لبیک راهی هست و هیچ نباش فقط -آزاده باش- ، از هر چه هست ، جز خود . که تو خود آینه جمال الهی هستی و باب گشوده  عروج !! در تمام عمر اگر نبودی ، یک دم باش ، به راه خود ، بهترین !!!! هیچ اجباری در انتخاب مسیر نیست ، همه اوست ، مقصد و آغاز و پایان اوست ! مگر همه رود ها در جریان دریا ها نیستند ؟ تو نیز جاری باش و سرشار !!!  خود به بی کران خواهی رسید ، تو  فقط باش !!!!

 

 

+ دوشنبه 1384/07/04 .مریم. |

 

 

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد/ دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد/ در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد/ گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد/ یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه/ هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو/ هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو/ در میکده و دیر که جانانه تویی تو/ مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو/ مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه/

 

نگاهی که در سکوت غوطه ور است . مکثی که اختیار خویش را می نگرد و سیر حکمت الهی! و اگر قصد صراط است ، کودکی و گوشه گیری ما راچه حاجت ؟ رهی به میخانه باده سپردن و ساقی را به طلب برگزیدن و سما ء بر سرای جانان رواست و در آخر حکم ازلی به نور است و هدایت عام بشری ! و اگر رخصتی بود لبیک دم پیری و عزلت نشینی و خماری طول عمر !؟ براستی هدف حیات چیست ؟ تولد و مرگ و آخرت ؟به فاصله آفرینش و زایش و کودکی و جوانی و مستی و پیری و توبه لب گور و برزخ و انتظار  و انتظار و سعادت یا شقاوت ؟ نه ! حوا در جریان است و اراده از نوع بشری همدم آدم ! به غسل نفس و طلب سیب دل ! و معجزه این است , شبی گرم ِحضور، می خوابی و چشمانت را به روی دنیای واقعی  و نه حقیقی می بندی !، در سکوت و خلسه و گاه فریاد خویش را به تولدی نو فرا می خوانی و دست حبیبی سفید رو قرین لحظه هایت می شود . مجذوب دوست می شوی ! هم رنگ و هم جنس توست ! می خواهی بهترین باشی ! اصلا خود ِ او باشی ! او با توست در مناجات ها و ادعیه های دل ! زبان همه را می فهمد ! همو که گبر و ترسا وظیفه خود دارد چه رسد به تو که راهی اویی ! از نوک انگشت اشاره دوست فرا می روی و همه را او می بینی ! و نغمه سر می نهی " هو الهو " ! دگر خود نیستی و دیگری نیست ! خویشتن هستی و سرچشمه نور ! نورالی نور ! هرچه بیشتر استشمام می کنی مشتاق تربه پیش می روی ! آخر کار ما با جام می و لب جوی افتاده است ! و تو راهی  ی عبوری هستی به عزم وصال . در مهمانی دل هرچه غنی تر ، سرافراز تر . لبیک می شوی در جمع خوبی ها و پاکی ها ! حب نیکی و شقی انگاشتن خسران ! به بدی نمی اندیشی که مجال لرزیدن یابی هرچند نگاه ابلیس و آزمون بی قراری و استمرار همیشه هست و تو به اراده و توان روح پیروز و گاه اگر لغزشی بود به پای طعم گس معصیت و بازگشت و نزدیکی بیشتر است و بدین گونه در سختی ها و درد ها لذت آسودن و آسایش ها پنهان است و تو در مسیر همچنان به قوت وجدان و عقل و نور و کتاب در رکابی ! و هدایت و نظم اِله را هرروز نزدیک تر به خویش می یابی ! و این است زندگی در مسیر کمال . رسیدن به اوجی که پرواز روح را طالب است و خواست و اختیار خویش و یک دل بی قرار !  

 

+ شنبه 1384/07/02 .مریم. |