|
نقطه سر خط _ سفید !؟ _ نه ! بی رنگ ! موضوع : آغاز پیوست : اراده هدف : تکامل مقصد : رسیدن شرح : …. ! (سکوت ، نه سکون !) نتیجه : آرامش ؟!
بوي تازگي ابري است هوا عابري گذشت در لبش سخن از ورد عاشقي تا مرز خلسگي هزار قريه ميگذشت با قطره ابي از باريدن خدا با كوله بار عشق با بوي نان داغ كه از سفره هايمان ديگرپريده شد چشم ها را اگر پر آب كنيم از نگاه تازه اي كوزه هايمان پرآب ميشود براي فصل داغ تشنگي مثل يار تازه اي كه ناز ميكند مثل اسب خسته اي كه تاز ميكند تازه ميرسد فصل تازگي ابري است هوا بوي مهربان ميرسد ز راه بوي دست تازه اي كه بوي باران ميدهد هنوز
پدر ِ من قصه سفـــــــــــر است هدیه های رنگارنگ عروسک های دیار دور شکلات های اصیل مداد رنگی های بلند لباس های چین دار و شاد عکس های یادگاری سمبوسه و آبگوشت ناب و پیش تر لبو های داغ و سرخ کوچه های گرم جنوب کتاب های امانتی نور چراغ بلند خیابان و خواندن و خواندن رتبه های ممتاز غرور من داستان های طویل شاهنامه مثنوی شعرهای حافظ و پیچ و خم های جاده سفر زمزمه های دلنشین روزهای تعطیل + بهارم ، دخترم .....+ پارک های روز جمعه آتش بزرگ و کباب داغ تبسم دور بوسه های گرم بر دستان من اقتدار تصمیم و پذیرش بی شک معلم معادلات سخت سرنوشت حامی عبور مشوق رسیدن سکوت ِ گریه های های های من دلواپسی او احوالپرسی انتظار زنگ تلفن خوش و بش های انگلیسی خواننده مستمر وبلاگ من نقاد شب نوشته های بی دلیل اطمینان و اعتماد بخشش و حضور همه و همه پــــــــــــــــــــدر ِ من!
من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست. من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد. عرفان نظر آهاری
خرسند از آنم که باردگر انعکاس روح را به حضور دل میزبان هستم خرسندم در شادی قلبی که به لبخندی اوج را می طلبد و ثنا گوی ندای هستم که مرا به خویش می خواند ! آنجا که من نیستم و او هست ! من فریاد سر می نهم و او عین عمل را در غیبت من به تجلی می نشاد ! و باز مردی جلوگر می شود در قامت دوست ! احرام به تن می گیرد و من لبیک می شوم ! من خنده و اشک و اه می شوم ! او در کعبه طواف می شود ! من راهی خویش می شوم ! دوست راهی من می شود ! من سجده و او نشانم می شود ! من اشک و او نگاهم می شود ! من سماء و او شبابم می شود ! من مست و او ساغرم می شود ! من بنده و او منعمم می شود ! ....
رنــــــــج یعنی وقتی اعتراف می کنی کشیــش هم فـــــریاد فــــــریاد می گــــــرید ! *** حال باز می گویی چـــــرا غمگینی؟
ای دل که درد را با تمام وجود چشیده ای ، ای سکوت بی انتها ، مگر جز غربت به لمس حضوری رسیده ای که چنین آشفته خنجر به هجومی میزنی که صبر نامش نهادی ! آی هیاهوی غیر ، مگر رسالت خویش را زیاد برده ای ؟؟ مگر کس جز خویش منجی رنج خویش می یابی ؟ هان ؟ معما، چشمان سرخ ! با توست انتخاب ! باز سفر بی مقصد ؟ باز قبول همه جز خود ؟ باز ذره ذره خرد شدن و فراموش شدن ؟ مگر جز اینم چاره است ؟؟ دلتنگم ! دلتنگ ِ خود !دلتنگ هرآنچه باید باشم و نیستم ! دلتنگ رویا های که در سر رویاندم و نهیبی همه را در هم شکست ! دلتنگ سلامی که بی خداحافظی ز یاد رفت ! ! آه ،چه غربت گریزی ! چه بی بهانه خندانی ! ؟ کودک همسایه به رویم می خندد ! او پاک است و همه را می بیند ! او خواندم و من با نگاهش به تلخی گریختم ! آخر او خواندم !وای خواندم ! و خدای که در همین نزدیکیست ! و من چهل شب او را خواندم و گناه من خواستن بود ! و او بهترین را برای من برگزید و من نفهمیدم ! سجاده به شکوه .... وای گویا از خود می گریختم و از خامی خویش ! من فریب را زیستم و پیامبر آیه های شیطانی را در نوایم خواند ! و من در پی خویش می دویدم و سایه ام را نمی دیدم !او نیز نور را از من تمنا می کرد و من نمی دیدم ! من اگر سراپا دردم ، باز هستم ! تو گبر و پارسا را وظیفه خود داری ! مگر نه ؟ منم گبر و توام منعم ! هوای خویش را گم کرده ام ! امشب در خیابان بی کسی خویش ، می دویدم ! نور را دیدم ! خورشید نبود اما مهتاب هم چون من است ! نور را در شب زنده نگه می دارد ! و من در سیاهی ها می ایستم ! همچنان پابرجا ! می دانی چــــــر ا؟ چون هستم ، پس باید باشم ! .... می بینی ؟ نوشتن نیز از من می گریزد ! هجو می گویم ، می دانم ! ولی می نویسم ! شاید خواندیم !شاید بشنویم ! هنوز در خوابم خاطره ات هست ! ولی نگاهت را حتی در رویا از من دریغ داشتی ! چشمان سبزات را پرده ای سیاه پوشانده بود ! آخر تو خود می دانستی من به نگاهت شادم ! و آن را نیز از من گرفتی ؟ به او می گویم : دگر به اعتقاد ، اعتقاد ندارم ! به عشق ایمان ندارم ! اصلا ایمان ندارم ! نه ! اشتباه نکن ! کفـــــــــر نمی گویم ! فقط " او" ست ! وجز او «نیســـــت» ! می توانی سرگردانیم را بخوانی !؟ مهم نیست ! دگر خوانده شدن هم مهم نیست !کاش فقط باشی ! کاش فقط باشی ! هر آنچـــــــه مـــــــن نــــیــــستـــــــم !....... شاد!....... قلبا شاد ! شاد ی هنر نیست !موهبت است ! موهبتی که به یقین از آن می گریزیم و وقتی سایه اش را در گودی چشمان خماری می بینیم !، می پنداریم چقدر حقیریم ! حقیر بودن ! خواستن ! صدای نور می آید ! شب تاریک است به روشنایی دلم که بی بهانه غمگین است ! و همه انتظار مهــــــــر از آن دارند و من در خرجین خویش هیچ ندارم ! حتی غرور !حتی نفرت !هیچ ندارم ! حتی خویش را ! و بی پروا مکث ثانیه ها را می شمارم ! به هــــــــفـــــــت که می رسم سکوت می کنم ! شاید به یمن نگاهش خویش را باز یابم ! السلام علیک یا علی ابن موسی الرضــــــــــــــــــــــــا! باز می ایم و خود را در هجوم عاشقانت گم می کنی !مبادا سیاهی نگاهم معصومیتت را بیازارد ! ما عهد ها داشتیم ! یادت هست ؟ بگذار چون دوست باهم سخن گویم ! عهد بستیم نگاهم را به غیر نخوانم !عهد بستیم راهــــــــم باشی و نـــــــورت فانــــوسم ! عهد بستیم بـــــــاشم ! همه ، هیچ باشم و فقط باشم ! پایم لرزید ، می دانم ! دگر نیامدم ، می دانی ؟ شرم بود و مستی ! باز می ایم ! سراپا می آیم !خاموش و شعله ور می آیم ! تنها می آیم ! کــــــــــــــــــــــــــــــاش بیــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــم ! .... اشک مجالم نمی دهد !
A glimmer of hope, an array of light, Omied Nasir Ibrahim Copyright ©2005 Omied Nasir Ibrahim امید عزیز: کسب مقام چهارم مسابقات شعر رو بهت تبریک می گویم وامیدوارم همواره قلب پاکت روشنای راهت باشد !!
خدايا به هر آنکه دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن برتر است و به آنانکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است پيوند دلهايتان را شادباش میگويم
.... نه! بگذار بگویم من تنها نیستم دوستانی دارم هریک دور ...
ابتدای سفر وقتی وارد ترن میشی همه چیز برات جذابه همسفرات ، درو دیوار ترن ، پنجره بزرگ و منظره های زیباش که به سرعت سیر ترن تغییر می کنه! ایستگاه های بین راه ، بچه های که صف شدن کنار ریل تا عبور- ترن رنگین کمان- رو ببینن ! آخه هر واگن یه رنگ داره ! خودت هم رنگش رو از قبل انتخاب کردی ، آره!- با رویا های خودت !!- یکشون میشه آبی ، یکی مشکی ، یکی سبز ، قرمز …راستی بنفش رنگ قشنگیه ! قرمز ملتهب یه که با وقار و سنجیده و به قول معروف آبدیده شده ! داشتم می گفتم : ترن با سرعت به جلو میره ! هر کدوم از مسافراش یه هدفی دارن ! بعضی ها توی واگن هاشون همرنگ با هم در می یان !و نزدیک ترین ایستگاه از بقیه جدا میشن ! از اینها بعضی هاشون درست مچ شدن و توی یه دشت بزرگ همخانه میشن!بعضی هاشون هم کنار جاده می مونن و در گرد و غبار گم می شن ! ترن قصه ما ولی همچنان با سرعت به جلو میره ! الان دیگه اکثر واگن ها خالی شدن ! فقط چند نفری هنوز صدای بازو بسته شدن پنجره هاشون به گوش میرسه ! اونایی که تونستن تو این مدت به امید رسیدن خودشون رو سرگرم کاری کنن تا از عبورشون لذت ببرن ! بعضی ها هم مثل دختر قصه ما ، از گرمای زیاد ترن مدتیه سرگیجه گرفتن ! میگن گرمای استوار یست ! ولی خوب کمی دویدن هم چیز خوبیه ! دویدن برای به دست آوردن اون آرزوهای قشنگی که در سر داریم ! هرچند سفر با سختی همراهه یا به نظری امتحان و آزمایش توش موج میزنه !ولی مهم بودن ِ…… مهم نیست همسفر های ما به هر دلیلی از ریل خارج شدن ! مهم اینه که هنوز همسفرانی هستن توی ترن های جلویی ! فقط کافیه یه آب خنک بزنی به صورتت ! پنجره رو باز کنی و با تبسم همیشگیت نفس عمیقی بکشی و رو به همه اونای که دوست دارن و ندارن ، بلند بگی
ستاره ها هرشب سوسو می کشند تنهاییم را با من بگو آیا دل خواهد شنید ترانه دلخواهش را؟
آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست ديگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض فرو خورده در دلم آن گريه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که ديديم، خواب بود خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست « باد » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت « آيا » ز ياد رفت و « چرا » در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست -قيصر امين پور-
|
![]()
من به مهمانی دنیا رفتم... .من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا....تا سکوت خواهش .تا صدای پر تنهایی - سهراب سپهری صندوقچهآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 همین حوالی
فقط کمی برای خودم
بهار کویر
غریبه ای که آشناترینم شد |